زندانی در ایران: نوجوانی در آستانه‌ی اعدام

Neues Deutschland فوکه یوئل . منتشرشده در

پوچ و مرگبار: زندان‌های ایران از چشمِ نوجوانی که شخصیتِ اصلی رُمان «سنگینی دیگران» اثر بهرام مرادی است

پیمان بامشاد (شخصیتِ اصلی) همه‌ چیز را موبه‌مو به‌یاد می‌آورد: یازدهم جولای ۱۹۸۱ ساعتِ شش‌وده دقیقه‌ی عصر، میانه‌ی چهارراه دکترای شهرِ مشهد در شمال‌شرقِ ایران یک جیپِ کمیته ایستاده است که شیشه‌های داخلیش به خون آغشته است و پیمان که درست سیزده سال و دویست‌وپنجاه‌وسه روز دارد به‌جای آن‌که راهش را بگیرد و برود، برابرِ ویترین یک کتاب‌فروشی در آن سوی چهارراه می‌ایستد و اگرچه اهلِ کتاب‌خواندن نیست به کتاب‌های چیده‌شده خیره می‌شود؛ و این خطایی بزرگ است چرا که: «تو اون هیروویری که خیابون قرق شده بود و هر کی که مشکوک بود دستگیر می‌شد، باید می‌زد به چاک…». و واقعن هم کمی بعد مردی او را به زمین می‌کوبد، دست‌هایش را می‌بندد و با خودرویی که آماده ایستاده، به زندان محلی وکیل‌آباد می‌برد. آن‌جا همه اصرار دارند که او پیمان نیست، پیروز است؛ برادر بزرگ‌ترش که به صفِ مقاومت علیه رژیم آیت‌الله خمینی پیوسته است.

پیمانِ نوجوان راوی و ضدقهرمانِ رُمانِ «سنگینی دیگران» است؛ رُمانی که در ایرانی می‌گذرد که اسلام‌گرایان دو سالی است قدرت را در دست گرفته‌اند و در کار خاموش‌کردن هر صدای مخالف‌اند: «اون سالا آدما دو دسته بودن: اونایی که سؤال می‌کردن و اونایی که باید جواب می‌دادن.» پیمان از دسته‌ی دوم است، اما چون پیروز نیست نمی‌تواند به هیچ پرسشی درباره‌ی «فعالیت‌های پشت‌پرده‌‌ی مخالفان» پاسخی بدهد. حتا زیر شکنجه‌های سخت (معروف به حتی‌الموت) نیز خاموش می‌ماند و همین سکوت در چشم بازجوها او را مشکوک‌تر می‌کند. مدت‌ها بعد وقتی سرانجام موفق می‌شود اشتباه هویتی را ثابت کند، قاضی استدلال می‌کند که نهادهای «اسلام عزیز» هرگز دستور چنین سطحی از «رفتارهای سخت» را نمی‌دهند، مگر آن‌که مطمئن باشند متهم گناه‌کار است و به همین دلیل او را به ده سال زندان با امکان عفو در صورتِ «توبه» محکوم می‌کند.

بهرام مرادی، که در سال ۱۹۸۸ از ایران به آلمان گریخت، روایت سرکوب را از منظرِ پیمانِ نوجوان بازمی‌گوید. ساده‌دلی و شگفتی بزرگ پیمان، پوچی خشونتی را که بنیادگرایان خشک‌اندیش بر ایران روا داشتند و هنوز نیز روا می‌دارند آشکارتر می‌کند. البته مخالفانِ زندانی رژیم نیز خشک‌اندیش اند؛ آن‌ها هم  بی‌پرده در رؤیای اعدام مخالفان سیاسی خویش‌اند: از حزب مارکسیست‌ ـ‌ لنینیست توده گرفته تا هواداران استالینیسم آلبانیایی انور خوجه و مجاهدین خلقِ سوسیال‌انقلابی، اما پیش از هر چیز خودِ اعضای این گروه‌ها از اعدام می‌ترسند؛ به‌ویژه در میان کسانی که هنوز حکمی نگرفته‌اند هراس از مرگ در گردش است. در بهار ۱۹۸۳ نومیدی در میان هواداران حزب توده فراگیر می‌شود؛ زمانی که رهبرانِ حزب در پخش تلویزیونی، همچون محاکمه‌های نمایشی به سبک استالینی، اعتراف می‌کنند که علیه منافع ایران عمل کرده و برای اتحاد جماهیر شوروی جاسوسی کرده‌اند.

بهرام مرادی در «سنگینی دیگران» چشم‌اندازی گسترده از زندگی در زندان‌های ایران در دهه‌ی پس از انقلاب ۱۹۷۹ پیش چشم می‌گذارد. مرادی، که خود زندان و شکنجه را آزموده است، می‌داند از چه می‌نویسد و روایت ضدقهرمان و همزادِ خویش را به طنز تلخ و کنایه می‌آمیزد. او از خبرچین‌ها در میان زندانی‌ها می‌نویسد، از «تواب‌هایی» که به‌سوی «اسلام عزیز» بازگردانده شده‌اند، اما از شب‌هایی نیز روایت می‌کند که یک «مهندس شومینه‌ساز» لحظاتی هم‌بندانش را به گردشی خیالی در ونیز می‌برد و تنها با نیروی روایتش آنان را افسون می‌کند؛ لحظاتی که برای او اهمیت دارد، چرا که لحظه‌ی بعد شاید پای چوبه دار باشد؛ و چون هیچ‌کدام از زندانی‌ها آینده‌یی ندارند، نام‌هایی تازه می‌یابند: پایارونیزی؛ مظفرفیلسوف، عمو سام و….

با این همه شگفت‌آور آن است که خواننده این روایتِ تیره‌وتار را در بیش از چهارصد صفحه با کشش دنبال می‌کند. پیمان بامشاد از اعدام‌های جمعی سال ۱۹۸۸ جان به در می‌برد؛ اعدام‌هایی که، بنابر برآوردها، سی هزار انسان قربانی آن شدند. پیمان اما پس از آزادی، زخمی و آشفته، خود را در زیرزمین خانه‌ی پدری حبس می‌کند. مادرش از او مراقبت می‌کند و غذا را پشت در می‌گذارد؛ برادر کوچک‌ترش، که با آسیب‌های جسمی و روانی از جبهه‌های جنگ با عراق برگشته در اتاق‌ها می‌دود و فریاد می‌زند؛ دوستان و هم‌چنین کوچک‌ترین عضو خانواده،‌ خواهرش، امیدهایی سیاسی در سر دارند که از نگاه پیمان یکسره بیهوده و پوچ می‌نماید.

درونمایه‌ی انسانیت ساده و بی‌پیرایه‌ی زندانیان در دل آن وضعیت بی‌چشم‌انداز بارها خواننده را اندوهگین می‌کند، اما در نهایت این شیوه‌ی روایت است که خواننده را به رُمان گره می‌زند. هنرِ بزرگِ بهرام مرادی نیز درست همین‌جاست: روایتِ داستانی که درونمایه‌یی هراس‌انگیز دارد، حقیقتی که آدمی در اصل نمی‌خواهد چیزی از آن بداند، اما نمی‌تواند کاری جز ادامه‌ی خواندن انجام بدهد.

,

Hinterlasse einen Kommentar