تو زنده‌یی، پس سخن بگو

گفت‌وگویی با نوربرت رایشل مدیرِ سالنِ دمکراسی

بهرام مرادی، نویسنده‌ی ایرانی، و رُمانِ سنگینی دیگران

می‌نویسم تا روایت کنم، تا خود را بشناسم، تا درد و رنجم را تسکین دهم؛ می‌نویسم تا در معنای زندگی کاوش کنم؛ تا خود و خوانندگانم به بیهودگی زندگی بخندیم؛ اما بیش از هر چیز می‌نویسم تا فراموش نکنم. (وب‌سایتِ اینترنتی بهرام مرادی)

پاییزِ سالِ ۲۰۲۵، بهرام مرادی رُمان «سنگینی دیگران» را با ترجمه‌ی سارا رائوخفوس در انتشارات والشتاین (گوتینگن) منتشر کرد. آثارِ پیشین او همگی تنها به زبان فارسی منتشر شده‌اند؛ بااین‌حال «سنگینی دیگران» جایگاهی ویژه در کارنامه‌ی ادبی او دارد. یکی از نشانه‌های این اهمیت راه‌یافتنِ این رُمان به فهرستِ نهایی (Shortlist) جایزه‌ی بین‌المللی ادبیات ۲۰۲۶ است؛ جایزه‌یی که از سوی خانه‌ی فرهنگ‌های جهان (Haus der   Kulturen der Welt ) در برلین به آثار ادبی معاصر ترجمه‌شده به زبان آلمانی داده می‌شود.

بهرام مرادی در سال ۱۹۶۰ در بروجرد، ایران، به دنیا آمد. او در آغازِ دهه‌ی ۱۳۶۰ خورشیدی (دهه‌ی ۱۹۸۰ میلادی) زندانی شد و پس از آزادی، ایران را ترک کرد. از سال ۱۹۹۴ تاکنون در برلین زندگی می‌کند. در حالِ حاضر مجموعه‌یی از داستان‌های‌کوتاه او در دستِ انتشار است که بخشی از آن‌ها نیز توسطِ سارا رائوخفوس به آلمانی ترجمه شده‌اند. بهرام مرادی از جمله نویسندگانی است که از سوی پروژه‌ی «Weiterschreiben» (ادامه‌ی نوشتن) حمایت و پشتیبانی می‌شوند. این پروژه در ژانویه‌ی ۲۰۲۴ با عنوانِ «ادبیاتِ جهانِ در تبعید» در نشریه‌ی «سالنِ دموکراسی» معرفی و بررسی شد.

در رُمانِ «سنگینیِ دیگران»، بهرام مرادی زندان را از نگاه پیمان بامشاد، نوجوانی سیزده‌ ساله، روایت می‌کند که با دسیسه‌چینی به‌جای برادرش بازداشت می‌شود. او سال‌های بسیاری را در زندان سپری می‌کند. این رُمان را می‌توان با دیگر آثار هنری که به تجربه‌ی زندان در ایران پرداخته‌اند مقایسه کرد؛ از جمله با فیلم «رویا» ساخته‌ی مهنار محمدی که در گفت‌وگویی با امید رضایی، که در ۶ می ۲۰۲۵ در روزنامه‌ی دی تسایت (Die ZEIT) منتشر شد، گفت: «بعد از زندان، دیگر همان آدم سابق نیستی.» اما نوشتن، سینما و تئاتر، همچنان روزنه‌یی از امید می‌گشایند. مهنار محمدی همچنین گفت: «بعد از زندان پیوسته به خودم می‌گفتم: تو زنده‌یی، پس حرف بزن؛ نه به‌این‌خاطر که فکر می‌کنم داستان من آن‌قدر مهم است، بلکه چون اگر سکوت کنیم این خشونت باز هم تکرار خواهد شد. اگر ما روایت نکنیم، تنها روایتِ طرفِ دیگر باقی می‌ماند. برای من مهم است که شاید کسی با دیدنِ این فیلم از خودش بپرسد: من در این نظام چه کسی بودم؟ کجا ایستاده بودم؟ چه کردم؟ و اجازه دادم چه اتفاقی بیفتد؟ حتا آرزو دارم بازجوهای آن روزهای من هم این فیلم را ببینند؛ نه چون فکر می‌کنم این فیلم آن‌ها را تغییر خواهد داد، بلکه شاید از خودشان بپرسند که با انسان‌ها چه می‌کنند.»

در عین‌حال، این راهی طولانی است. بهرام مرادی مسیرِ رسیدن به رُمانش را سفری «اودیسه‌وار» می‌نامد. این‌که آیا چنین «سفر»هایی با انتشارِ کتابی در یک انتشاراتِ آلمانی یا با اکرانِ فیلمی در سینماهای آلمان به پایانی دست‌کم گذرا رسیده باشد، پرسشی است که همچنان بی‌پاسخ مانده است. این پرسش به‌ویژه در دورانی اهمیت دارد که ترور و سرکوب رژیم جمهوری اسلامی علیه مردم خود، باکشتارِ بزرگِ ۸ و ۹ ژانویهٔ ۲۰۲۶، وارد مرحله‌یی تازه شده است. شمارِ اعدام‌ها در ایران همچنان رو به افزایش است. نرگس محمدی، برنده‌ی جایزه‌ی صلحِ نوبل، پس از چندین حمله‌ی قلبی در دوران حبس، در میانه‌ی ماه می ۲۰۲۶ «موقتن» از زندان آزاد شد، اما هر لحظه ممکن است دوباره بازداشت شود. رافائل گایگر در یادداشتی که در ۲۰ می ۲۰۲۶ در روزنامه‌ی زوددویچه تسایتونگ منتشر شد، درباره‌ی همین واژه‌ی «موقتن» که دخترِ نرگس محمدی به کار برده بود، نوشت: «پیام حکومت به مردم این است: ما می‌توانیم شما را بکشیم یا زنده نگه داریم. هر کس اجازه‌ی زنده‌ماندن پیدا کند، مانند محمدی، این اجازه را تنها با قیدِ «فعلن» دریافت می‌کند. و همین، نوعی بی‌رحمیِ ویژه در خود دارد.» حمله‌های دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو به ایران نیز هیچ تغییری در این وضعیت ایجاد نکرده‌ است؛ بلکه برعکس، آن را وخیم‌تر کرده‌. نومیدی در میانِ مردم ایران اکنون چنان عمیق شده است که برخی از آنان امید خود را به دوستانی دروغین و فریبنده بسته‌اند.

سفرِ اودیسه‌وارِ چهل‌ ساله

نوربرت رایشل: طرحِ جلد کتاب را بسیار دوست دارم. پرنده‌یی را می‌بینیم که پشتِ یک حصارِ توری فلزی قرار گرفته است. پرنده معمولن نماد آزادی است، درحالی‌که این حصارِ توری بیشتر یادآور طرد، مرزبندی و نبودِ آزادی است.

بهرام مرادی: طراحی جلد را انتشارات انجام داده است. من هم آن را جالب یافتم. نسخه‌ی فارسی کتاب جلدی سراسر متفاوت و بسیار تیره دارد. فکر می‌کنم اِوا موتر، طراح جلد، به‌خوبی دریافته است که کتاب درباره‌ی چیست. داستان درباره‌‌ی نوجوانی سیزده‌ ساله است که به زندان می‌افتد و سال‌های طولانی در آن‌جا می‌ماند. پیمان بامشاد حتا پس از آزادی نیز همچنان با درد و زخم‌های روحی خود زندگی می‌کند. او با خودش و با دنیای پیرامونش درگیر است تا خود را بشناسد و هویت واقعیش را کشف کند. طرحِ جلد نیز همین پیام را منتقل می‌کند: او هنوز آزاد نشده است.

ن. ر.: بااین‌حال پرنده سرش را از یکی از درزهای حصار بیرون آورده است، اما به نظر نمی‌رسد بخواهد پرواز کند، هرچند ظاهرن می‌تواند.

ب.م.: بله، اما نمی‌تواند، گویی نمی‌خواهد بیرون برود، نیروی لازم برای رهایی خود را ندارد، حتا اگر انگار چنین امکانی برایش وجود داشته باشد. این برداشت و تفسیر من از این تصویر است.

ن. ر.: این تصویر با سرگذشتِ شخصیت‌های رُمانِ شما، به‌ویژه شخصیت اصلی و راوی آن یعنی پیمان بامشادِ سیزده ‌ساله، کاملن هماهنگ است. او را به جای برادرش دستگیر می‌کنند و بارها خود را هم‌هویتِ با او می‌یابد و باز از آن فاصله می‌گیرد. هویت او هرگز مسیری مستقیم و خطی را طی نمی‌کند.

ب.م.: فکر می‌کنم نسل ما، و حتا نسلی که اندکی از ما بزرگ‌تر است، یعنی کسانی که انقلاب ۱۳۵۷ را تجربه کرده‌اند، تقریبن همگی رنجی عمیق را با خود حمل می‌کنیم. من کسانی را، چه در ایران و چه در خارج از کشور، می‌شناسم که هنوز این درد و آسیبِ روانی را در وجود خود دارند. کنار آمدن با چنین روان‌زخم‌هایی بدون کمکِ تخصصی تقریبن ممکن نیست. خود من نیز سال‌ها پس از آزادی از زندان و فرار به آلمان یک دوره روان‌درمانی را آغاز کردم. بخشی از این درمان به تجربه‌ی زندان و یافتنِ راهی برای کنار آمدن با آن‌ اختصاص داشت. این درمان حدود دو سال طول کشید. خوشبختانه برای من کارساز بود و توانست بخشی از زخم‌های ژرفِ آن تروما را بهبود بخشد. از این بابت بسیار خرسندم. و به همین دلیل هم بود که سرانجام توانستم در سال ۲۰۱۰ این رُمان را بنویسم. نوشتنِ این کتاب، از ایده تا انتشار، سفری اودیسه‌وار بود. ایده‌‌ش به اوایل دهه‌ی ۱۹۸۰ بازمی‌گردد. پاییز سال ۱۹۸۲، زمانی که روی صحنه‌ی تئاتر بودم، بازداشت شدم. آن زمان گروه تئاتری داشتم و کارگردانی نمایشی را بر عهده گرفته بودم. هنگام اجرای نمایش نیروهای سپاه پاسداران به سالن یورش آوردند و همه‌ی ما را بازداشت کردند. در زندان بود که فهمیدم دیگر نمی‌توانم به کارِ تئاتر ادامه دهم. حکومت آن زمان، همان‌گونه که امروز نیز هست، در همه‌جا حضور داشت؛ در هر گردهمایی، در اجراهای تئاتر و در نشست‌های سیاسی. به همین دلیل به نوشتن داستان‌کوتاه روی آوردم، هرچند در واقع نمی‌دانستم چگونه باید داستان نوشت. در زندان کتاب‌هایی داشتیم که تکه‌تکه و پنهان کرده بودیم. یکی از آن‌ها کتابِ قطوری درباره‌ی فنِ داستان‌نویسی بود. آن را می‌خواندم و یادداشت‌برداری می‌کردم. روزی یکی از هم‌بندان از من پرسید مشغول چه کاری هستم. وقتی برایش توضیح دادم، گفت: «پس یک روز داستانِ ما را بنویس.» گرچه آن «یک روز» بیست‌وهشت سال بعد رسید، اما همان جمله آغازِ این مسیر و جرقه‌ی شکل‌گیریش بود. پس از آزادی‌ از زندان در سال ۱۹۸۴، به این نتیجه رسیدم که باید ایران را ترک کنم. سوای این‌که دیگر نمی‌توانستم تئاتر کار کنم، مجبور هم بودم هر هفته خودم را به دادستانی معرفی کنم و به پرسش‌هایشان پاسخ بدهم؛ این‌که چه می‌کنم، با چه کسانی ملاقات کرده‌ام و چه روزنامه‌هایی خوانده‌ام. تلاش کردم کاری انجام دهم، اما هیچ کاری از دستم برنمی‌آمد؛ حتا اجازه نداشتم به تحصیل ادامه بدهم؛ همه‌ی درها به رویم بسته شده بود. سرانجام تصمیم گرفتم: باید از کشور خارج شوم. در سالِ ۱۹۸۸ وارد فرودگاه شونفلد در برلین‌شرقیِ آن زمان شدم، از گذرگاه کاخِ اشک‌ها (Tränenpalast) به برلین‌غربی آمدم و درخواستِ پناهندگی دادم. شوکِ ورود به جامعه‌یی جدید با زبان و فرهنگی سراسر متفاوت، درگیری‌های درونیم، بحران‌هایی که از کودکی، سپس در جریان انقلاب و بعد در زندان با خود حمل می‌کردم، و همچنین رویارویی با نژادپرستی در آلمان، همگی باعث شدند که پیش از هر چیز به فاصله گرفتن از گذشته نیاز داشته باشم. باید کار می‌کردم، حرفه‌یی یاد می‌گرفتم و زندگیم را از نو می‌ساختم. بااین‌حال همیشه داستان کوتاه می‌نوشتم و منتشر می‌کردم. اما در ژرفای ذهنم همواره می‌خواستم آن ایده‌یی را که در زندان در من شکل گرفته بود، به رُمان تبدیل کنم. هربار که ده‌پانزده صفحه می‌نوشتم شکست می‌خوردم و ادامه دادن برایم ممکن نمی‌شد؛ به‌روشنی احساس می‌کردم که هنوز نتوانسته‌ام از همه‌ی آن رویدادها فاصله بگیرم. همه‌ی احساسات آن دوران همچنان با من بود؛ با این‌که من تنها دو سال در زندان بودم، در مقایسه با بسیاری دیگر که سال‌های طولانی زندانی بودند و رنج‌ها و شکنجه‌هایی به‌مراتب هولناک‌تر از آن‌چه من تجربه کرده بودم تحمل کرده بودند. اوایلِ دهه‌ی ۲۰۰۰ روان‌درمانی را آغاز کردم؛ نزدِ روان‌کاوی بسیار باتجربه و کاربلد. پس از آن متوجه شدم که آرام‌آرام آماده می‌شوم این داستان را بنویسم. این‌جا بود که پرسش دوم مطرح شد: چه کسی این داستان را روایت می‌کند؟ زندانی‌های دهه‌ی ۱۹۸۰ در ایران به گروه‌ها و احزاب گوناگونی تعلق داشتند، از راست تا چپ. اگر راوی من به یکی از آن گروه‌ها وابسته بود ناچار می‌شد دیدگاه‌های همان گروه را بازتاب دهد. اما من چنین چیزی را نمی‌خواستم؛ می‌خواستم او مستقل از همه‌ی آن دسته‌بندی‌ها و بحث‌های سیاسی روایت کند.

ن. ر.: پیمان در جایی خودش را «ساده‌لوح» توصیف می‌کند.

ب.م.: انسان در سال‌های بلوغ می‌کوشد هویت خود را کشف کند، بفهمد به چه چیزی تعلق دارد و کیست؛ پیمان سیزده ساله است که بازداشت می‌شود، ساده‌لوح است به این معنا که اصلن نمی‌داند کجاست و چرا آن‌جاست. او یک «هیچ‌کس» است، تازه در آغازِ یافتن خویشتن خویش است، و ناگهان در چنین وضعیتی قرار می‌گیرد. در جریان نوشتن، او را به‌عنوان قهرمانِ داستان آفریدم. سرانجام پس از بیست‌وهشت سال، داستانِ او را در مدتِ یک سال نوشتم. بااین‌حال یازده سال دیگر طول کشید تا رُمان به زبان فارسی در انتشارات کوچکی در کالیفرنیا منتشر شود و در سال‌های ۲۰۲۴/۲۰۲۵ رُمان به آلمانی ترجمه شود. بخشِ بزرگِ این سفرِ اودیسه‌وارِ چهل ساله با انتشارِ کتاب به پایان رسید، اما با برنامه‌های کتاب‌خوانی و روبه‌روشدن با خوانندگان و شنیدنِ دیدگاه و احساسات‌شان همچنان ادامه دارد.

ن. ر.: ترجمه‌ی آلمانی این رُمان چگونه شکل گرفت؟

ب.م.: این ماجرا در اواسطِ سال ۲۰۲۳ اتفاق افتاد. در برلین با «Weiterschreiben» آشنا شدم. آن‌ها چند متن کوتاه از من را ترجمه و منتشر کردند که یکیش صحنه‌ی آغازین همین رُمان بود. هم‌زمان یکی از دوستانم اصرار داشت که یکی از رُمان‌هایم باید به آلمانی ترجمه شود. من نظر خوشی نداشتم. من بین سال‌های ۲۰۰۶ تا ۲۰۱۶ با هزینه‌ی شخصی خودم ترجمه‌ی یک مجموعه‌داستان و بخشی از یک رُمان را انجام داده بودم، به امید آن‌که ناشری برای آن‌ها پیدا کنم. متأسفانه این تلاش بی‌نتیجه مانده بود، زیرا جا باز کردن در صنعتِ نشر آلمان بسیار دشوار است. در سال ۲۰۱۶ جست‌وجو را متوقف کردم. خسته شده بودم. فقط می‌خواستم بر نوشتن تمرکز کنم. اما دوستم همچنان بر ترجمه‌ی «سنگینی دیگران» پافشاری می‌کرد. او برای ترجمه‌ی کتاب از دوستانش اندکی پول جمع کرد. این کار هم‌زمان با ارتباط من با «Weiterschreiben» پیش می‌رفت. دیدارهای بسیار دوستانه‌یی با  گابریله فون آرنیم و آنیکا رایش ـ که هر دو نویسنده‌های معتبری هستند ـ داشتم؛ آن‌ها بدون آن‌که من بدانم با میشاییل کروگر ـ نویسنده، شاعر و منتقدِ معروفِ ـ تماس گرفتند و او کتاب را به انتشاراتِ والشتاین معرفی کرد. در نهایت هزینه‌ی ترجمه با حمایت دوستان، «Weiterschreiben» و همچنین بورسیه‌ی شامیسو، که ویژه‌ی انتشارِ کتاب است، فراهم شد. سارا رائوخفوس ترجمه را ظرف شش ماه انجام داد. سارا مترجمی فوق‌العاده است، کارش دستاوردی درخشان است. بدون این گروه، از دوستان و«Weiterschreiben»  گرفته تا گابریله فون آرنیم، آنیکا رایش، میشائل کروگر و سارا رائوخفوس، این کتاب هرگز منتشر نمی‌شد.

ن. ر.: انتشاراتِ والشتاین ـ اگر اجازه بدهید این را بگویم ـ یکی از بهترین نشانی‌هاست، به‌ویژه برای نویسندگانِ بین‌المللی، و شما واقعن مترجمی ممتاز یافته‌اید. با چنین ترجمه‌هایی سهمِ مهمی از ادبیاتِ جهان در اختیارِ خوانندگان آلمانی قرار می‌گیرد. گابریله فون آرنیم نیز پس‌گفتاری بسیار خواندنی نوشته است. او شیوه‌ی نوشتن شما را با نوشتنِ سلمان رشدی ـ که از «تخیل به‌عنوان ابرقدرت» سخن گفته ـ و همچنین با سوتلانا آلکسیویچ، برنده‌ی نوبلِ ادبیات، می‌سنجد که در کتابِ «زمانِ دست‌دوم»‌ش می‌نویسد: «و ما درمی‌یابیم: هر رنجی اهمیت دارد و هر درمانی؛ هر گامی که برمی‌داریم کارایی خود را دارد؛ هر انسان چرخ‌دنده‌یی‌ست و هر انسان جهانی است.»

پیمان بامشاد ـ راوی و ناظری با فاصله

ن. ر.: پیمان بامشاد، شخصیتِ مرکزی رُمان و راوی آن، در طولِ دوران زندان دگرگون می‌شود؛ او به‌نوعی بالغ می‌شود، به‌گونه‌یی که رُمان در بنیاد هم‌زمان هم داستانِ زندان است و هم داستانِ بلوغ. پیمان رفته‌رفته نسبت به آنچه در زندان بر او می‌گذرد فاصله‌یی کمابیش طنزآمیز پیدا می‌کند، و البته همچنین نسبت به رژیمی که او را زندانی کرده است. برخی از گفته‌های او حتا رنگ‌وبویی نزدیک به کفرگویی دارند. می‌خواهم دو بخش از کتاب را در این‌باره نقل کنم: «حاجآقاحسینیان، رئیسِ بند، معتقد بود سرنشینانِ بندِ سه می‌بایست با بهره‌گیری از انفاسِ قدسی‌ امام، افکارِ بُزغالی را از خود دور کنن تا آدم بشن، چرا که دنیا در مقابلِ امام سرِ تعظیم فروآورده (روی‌هم‌رفته سرِتعظیم و انفاسِ‌قدسی و افکارِبُزغالی، سه‌پایه‌ی موجودیتِ موجودی به‌نامِ حسینیان رو تشکیل می‌داد؛ جوری که باهاش می‌شد گردشِ جهان رو توضیح داد.)» او همچنین درباره‌ی یکی از هم‌بندانش می‌گوید: «از دستِ دهقانانِ زبون‌نفهمِ بجنوردی فرار کرد رفت آلمان تا هم دست‌کم برای اختونگ‌پختونگاش شنونده پیدا کنه هم حالا که نتونسته بود یه آلباایرانِ کمونیست بسازه، چارتا درویشِ دِبش تولید کنه.» پیمان چیزهای بسیاری را درمی‌یابد که هنگام بازداشتش بی‌تردید هنوز نمی‌توانست آن‌ها را بفهمد و دیگرانِ پیرامونش نیز قادر به درکشان نیستند.

ب.م.: درست است. او به‌دلیل استقلالش از هر حزب و گروه سیاسی مشخصی می‌تواند دیدگاه‌های گوناگون را در خود جذب کند، اما وابسته‌ی هیچ‌یک نمی‌شود. او همه‌چیز را بسیار عینی مشاهده می‌کند. به‌نظر من در هر داستان و رُمانی این راوی‌ست که نقشی بنیادین در ساختار اثر دارد. وقتی بدانیم راوی کیست، چه ویژگی‌ها، احساسات، افکار و نگاه‌هایی دارد، داستان تا ژرفای زبان صاحب شخصیت و ساختار می‌شود. من کوشیدم در پوست پیمان فرو بروم و درک کنم او چگونه فکر می‌کند، چه احساسات و دیدگاهی می‌تواند داشته باشد. این داستان هیچ ارتباطی با زندگی‌نامه‌ی شخصی من ندارد، بلکه داستانِ پیمان بامشاد است. او به‌سبب نگاه ابژکتیوش می‌تواند همه‌چیز را با خونسردی ببیند و گزارش کند؛ البته با گذشت زمان، و رابطه با دیگران ـ که بیشترینه گرایشِ چپ دارند ـ دیدگاه خاصی برای خودش شکل می‌دهد. او همچنین نگرشِ رژیم و نگهبانان زندان را نمی‌پذیرد، بلکه از آن‌ها فاصله می‌گیرد. این موضوع شاملِ نگاه او به دین و شرعیاتِ دینی نیز می‌شود؛ شرعیات و مقرراتی که در زندان همه مجبور به رعایتش هستند. طبیعی است که رخدادها بر او تأثیر می‌گذارند.

ن. ر.: آیا او به نوعی مفسر تبدیل می‌شود؟

ب.م.: نه، تنها یک ناظر.

مبارزه‌ی رژیم با کافران

ن. ر.: پیمان بنیان‌های رژیم را با همه‌ی پوچی و خشونتش به‌خوبی درک کرده است. اجازه بدهید بخش دیگری را نقل کنم: «خُب پاک شدی؟ از اسارت جَستی؟ نورآگین شدی؟ این دلقِ چرکیو انداختی توی زباله‌دونی‌ تاریخ؟ به راه راست اومدی؟ دیروزود داره ولی سوخت‌وسوز نداره، چاره‌یی نیس چاره‌یی نداریم ما به وَلای علی، یه دملِ چرکی رو باس نیشتر زد تا چرکاش بریزه بیرون و زخم هم بیاد، حالا بگو تا سبک شی بگو.» در این بخش او سخنانِ یکی از شکنجه‌گران را نقل می‌کند ـ یا بهتر است بگویم به ریشخند می‌گیرد. پاسخ او این است: «هیچی نداشتم بگم. پدرِتوابینبرادرحاجآقاداوودمولانا ولی ملات می‌خواست؛ یه چیزِ توپ که ارزشِ جلوی دوربین ‌رفتن داشته باشه. ولی من چیزِ توپی نبودم، نداشتم.» اما شکنجه‌گرها معتقدند او خیلی حرف‌ها برای گفتن دارد و اهمیتی نمی‌دهند به این‌که پیمان همان کسی نیست که آن‌ها تصور می‌کنند. پیمان ایدئولوژی رژیم را در یک نکته خلاصه می‌کند: مفهومِ کلیدی «پاکی»؛ پاکی‌ای که تعریفِ چگونه‌گیش در انحصارِ رژیم است. کسی که یک‌بار بازداشت شده باشد نمی‌تواند «پاک» باشد و هرگز هم نخواهد شد.

ب.م.: همین‌طور است. آن ایدئولوژی هنوز هم وجود دارد؛ یا مسلمان هستی یا نیستی؛ اگر نباشی، کافری. و کافران باید نابود شوند، کشته شوند؛ باید با آن‌ها جنگید تا مسلمان شوند. درست پس از بازداشت فرد را وادار می‌کردند دو کار بکند: همه‌ی اطلاعاتش را فاش کند و اظهار ندامت کند، از «کفر» روی برگرداند، توبه کند، مسلمان شود و نماز بخواند. این روند جان انسان‌های بسیاری را گرفت. در شکنجه‌ی جسمی بلاخره لحظه‌یی می‌رسد که درد پایان می‌یابد، اما دردِ چنین رویکردی که روانِ انسان‌ها را هدف قرار می‌دهد باقی می‌ماند. افراد زیادی هستند که تا امروز هنوز نتوانسته‌اند خود را از این درد، این چرخه‌ی شیطانی، رها کنند.

ن. ر.: درونمایه‌ی توبه و بازگشت در سراسر رُمان جاری‌ست. همچنین چهره‌ی «توابین». راوی آن‌ها را در وضعیتِ ناچاری‌شان توصیف می‌کند. بسیاری می‌کوشند سازگار با خواسته‌ی شکنجه‌گران‌شان رفتار کنند، باآن‌که در کُنه وجودشان می‌دانند که آنان هرگز «توبه»‌شان را به‌رسمیت نخواهند شناخت. در این‌باره نیز اجازه بدهید نمونه‌یی از متن را نقل کنم: «توی متونِ غبار‌گرفته‌ی‌ اموات مغناطیسی ناپیدا‌ جاریه. می‌خونی و می‌بینی جاهایی به زبونِ اونا حرف می‌زنی و فكر می‌كنی.» منظور راوی از «اموات» کسانی نیست که در مقاومت علیه رژیم کشته شده‌اند، بلکه قدیسان و شخصیت‌های مقدسِ مسلمان‌ها از نخستین دوران‌ها هستند؛ از دستِ همان‌هایی که رژیم به‌شان استناد می‌کند گرفته تا امام دوازدهمِ غایب که شیعیان دوازده‌امامیِ غالب در ایران در انتظار بازگشت او هستند.

ب.م.: بسیاری از زندانی‌ها از همان آغازِ بازداشت یا پس از نخستین شکنجه اظهار «توبه» می‌کردند. بعضی حتا دوستان هم‌بند خود را نیز شکنجه می‌کردند، اما شکنجه‌گران می‌دانستند کسی که به این سرعت «توبه» می‌کند قابل‌اعتماد نیست. آن‌ها به سادگی حرف‌شان را باور نمی‌کردند. در رُمان شخصیتی هست که پنج سال در زندان بوده و بسیار نزدیک با شکنجه‌گرها و نگهبان‌ها همکاری می‌کرده، اما تنها چند ماه پس از آزادی معاون رئیس‌زندان را می‌کشد. بسیاری از کسانی که «توبه» کرده بودند نیز در نهایت اعدام شدند.

فرسایشِ انسان و زبان

ن. ر.: واژه‌ی «سنگینی» در چندین جای رُمان تکرار می‌شود. از صفحه‌ی سوم از آخر رُمان نقل می‌کنم؛ بخشی که به کشتارهای سال ۱۳۶۷ اشاره دارد: «ناگفتنی‌یه وحشتِ بزرگِ نحس‌سالِ ۶۷؛ سالِ اجرای فینالِ اون سه‌تا سؤال؛ سالِ طناب‌کُشی اشداء علی الکفار. من نمی‌تونم بگم. اگه بگم سنگینی برمی‌گرده. اگه بگم زوزه‌ی توفان پا سفت می‌کنه. ما هیچ‌کجای تاریخیم. ما فراموش‌خانه‌ی تاریخیم. تاریخ ما رو به‌یاد نمی‌آره. نمی‌شه به‌یاد بیاره. تاریخ برای تاریخ‌شدن سرمونو می‌بُره. پس: کُشتاخیده سوک‌سوکا سکوتن سوک‌سوکن سوکم سوگِ اساسی‌اصولما چنین‌است‌استنا تخم‌وتخم‌مرغنا قاق‌قاقنا سوسوک‌سوگا روبنا زیربنایانا شمشیرشیرداموکلسنا قصه‌هاشون سوک‌سوکِ سکوتنها» در پایانِ این بند نقطه‌یی نیست؛ همان‌گونه که در بندِ صفحه‌ی بعد با عنوان «سکوتنها» نیز نقطه‌یی وجود ندارد؛ آن‌جا نیز بندِ نخست با این واژه‌های بی‌نقطه پایان می‌یابد: «پیمان بامشاد می‌گذره زیرِ آبشاریدنِ نور  از زمانا مکانای گوناگونِ سرزمینش سوی دانستنِ چی به چی می‌خشکن آبشارا پشتِ سرش می‌مرگه مرگ رو پیمان بامشاد»  اِشتازی (سازمان امنیتِ آلمان شرقی) شیوه‌ی برخورد خود با مخالفان را «تجزیه» یا «فرسایشZersetzung » می‌نامید. اسلاویست زوریخی و سیلویا ساسه در مقاله‌ی «خودمراقبتی دموکراتیک» این راهبردِ «فرسایش» را سرشتِ فراگیرِ فرمانروایانِ دیکتاتور توصیف کرده‌اند؛ در همه‌ی دیکتاتوری‌ها، از جمله در ایران، چنین «فرسایشی» زبان را تکه‌تکه می‌کند و انسان‌ها را به‌گونه‌یی نظام‌مند ویران می‌سازد. پیمان بامشاد چگونه هنوز می‌تواند از آن‌چه بر او گذشته سخن بگوید؟ آیا فقط در پاره‌واژه‌ها؟ تا مرگ؟

ب.م.: درست همین‌جاست که مسئله‌ی زبان برای من به مرکزِ رُمان تبدیل می‌شود. خشونتِ پیوسته تنها بدنِ انسان را نمی‌شکند، زبانِ او را نیز می‌شکند. وقتی تجربه‌یی از مرزهای تاب‌آوری فراتر می‌رود، زبان عادی دیگر توانِ برون‌فکنی آن را ندارد؛ جمله‌ها فرو می‌ریزند، واژه‌ها از هم جدا می‌شوند، ریتمِ اندیشه آشفته می‌شود. آن بند پایانی تلاشی است برای نشان دادن همین فروپاشی. پیمان نمی‌تواند مانند کسی سخن بگوید که رویدادی را از فاصله‌یی امن روایت می‌کند، او هنوز درون آن تجربه زندگی می‌کند؛ هر بار که می‌خواهد آن را به زبان بیاورد «سنگینی» بازمی‌گردد؛ یعنی گذشته باز به اکنون هجوم می‌آورد. به همین دلیل این بخش‌ها به قطعه‌ها و واژه‌های پراکنده تبدیل می‌شود. این تنها یک شگردِ ادبی نیست، بلکه شکلِ پس‌مانده‌ی سخن گفتن است. در دیکتاتوری‌ها انسان را وادار می‌کنند نه‌فقط سکوت کند، بلکه زبانِ خود را نیز از دست بدهد. وقتی سال‌ها باید گوش‌به‌زنگِ هر واژه‌یی بود که از دهان بیرون می‌آید یا نوشته می‌شود، زبان دیگر خانه‌ی امنِ انسان نیست. پیمان در پایانِ رُمان در مرزی میان سخن گفتن و خاموشی ایستاده است. او هنوز می‌گوید، اما گفتنش پیوسته در آستانه‌ی خاموش‌شدن قرار دارد؛ و نبودنِ نقطه در پایان آن بندها برای من مهم بود. نقطه یعنی پایان، یعنی بسته شدن جمله؛ اما برای بسیاری از بازماندگان آن تجربه هنوز پایان نیافته است. جمله ادامه دارد؛ همان‌گونه که خاطره ادامه دارد. سکوتی که پس از آن می‌آید سکوتِ آرامش نیست، سکوتِ زخمی است که هرگز کاملن بسته نشده است. داستان در ژوئیهٔ ۱۹۸۱ آغاز می‌شود و در سال ۱۹۸۹، یعنی حدود هشت‌نُه سال بعد، پایان می‌یابد. اما روایتِ پیمان تا پایان سال ۱۹۸۷ است، او داستانِ تابستانِ ۱۹۸۸ را روایت نمی‌کند. در تابستانِ ۱۹۸۸ در بازه‌ی زمانی یک ماه و نیم، بنا بر برآوردها هزاران نفر در زندان‌های گوناگون اعدام شدند. بسته به منبع، آمارها متفاوت است. بسیاری از اعدامی‌ها دورانِ محکومیت خود را گذرانده بودند و باید آزاد می‌شدند. حتا حسین‌علی منتظری، که در آن زمان قائم‌مقامِ روح‌الله خمینی به‌شمار می‌رفت، به‌شدت از حکومت انتقاد کرد و اعدام‌ها را محکوم نمود. به ارزیابی او شمار قربانیان بین چهار تا پنج هزار نفر بوده است.

ن. ر.: آیت‌الله منتظری از چهره‌های امیدبخشِ جریان موسوم به «اصلاح‌طلب» بود. او در سال ۲۰۰۹ فتوایی علیه تقلب در انتخابات صادر کرد؛ انتخاباتی که گفته می‌شد محمود احمدی‌نژاد با فاصله‌یی زیاد در آن پیروز شده است. پیش‌تر نیز حکومت او را از سال ۱۹۹۷ تا ۲۰۰۳ در حصر خانگی قرار داده بود.

ب.م.: پیمان به‌عنوان راوی می‌گوید که نمی‌خواهد درباره‌ی تابستانِ ۱۹۸۸ سخن بگوید، چرا که بسیاری از دوستان و آشناهاش در همان سال اعدام شده‌اند. می‌گوید اگر از آن سخن بگوید «سنگینی» بازمی‌گردد. کسانی چون او همه‌چیز را از دست داده‌اند و کاملن بی‌امید هستند. خودِ پیمان نیز بی‌امید است، او نمی‌تواند احساسِ آزادی کند، کودکی و جوانیش از او ربوده شده، به انسانی شدیدن بدبین بدل شده که احساس گم‌گشتگی می‌کند.

شکستِ اخلاقی

ن. ر.: من بسیار دور از ایران زندگی می‌کنم، اما از سال ۲۰۲۲ بارها توانسته‌ام با ایرانیانی که در آلمان زندگی می‌کنند گفت‌وگو کنم. تصویرِ روشنی ساختن دشوار است، به‌ویژه وقتی در رسانه‌ها می‌بینم که برخی در ایران و خارج از کشور بمبارانِ تهران از سوی آمریکا و اسرائیل و مرگِ علی خامنه‌ای را جشن گرفتند. این تصاویر تا چه اندازه نماینده‌ی جامعه‌ی ایرانی است؟ پس از کشتارهای ۸ و ۹ ژانویه ۲۰۲۶ برخی به من گفتند که امید خود را به رضا پهلوی بسته‌اند؛ از جمله یکی از گفت‌وگوکنندگانِ گروه «زن، زندگی، آزادی در آلمان» که گفت‌وگویش را با عنوان «میانِ امید و نومیدی» در همین سایت «سالنِ دمکراسی» منتشر کرده‌ایم. رضا پهلوی در بسیاری از رسانه‌ها حضور دارد، نه فقط به‌سبب سخنرانیش در تظاهراتِ مونیخ که گفته می‌شود حدود ۲۵۰ هزار نفر در آن شرکت کردند. در مقابل برخی دیگر شدیدن با او مخالف‌اند. برای من شگفت‌آور بود که در همان روزها در ایستگاه راه‌آهن دوسلدورف گروه کوچکی از ایرانیان تبعیدی را دیدم که از رضا پهلوی حمایت می‌کردند و تصویر بزرگی از پدرش را نیز به نمایش گذاشته بودند.

ب.م.: در سال ۲۰۲۲، با شکل‌گیری جنبشِ «زن، زندگی، آزادی»، بسیاری از مردم، چه در ایران و چه در خارج از کشور، به خیابان آمدند. این جنبش منظرِ یک‌سر تازه‌یی از آزادی را پیشِ چشم ما گشود. پس از این همه سال این یک پیشرفتِ بزرگ بود. افراد زیادی در آن شرکت کردند، و بیش‌ترشان زن بودند. من این جنبش، و همچنین شعارهای آن را، مثبت می‌دانستم و می‌دانم. سال ۲۰۲۲ یک چرخش‌گاه بود. حکومت تلاش کرد همه‌چیز را تحت کنترل درآورد، اما موفق نشد. از سوی دیگر حکومت توانست به‌نوعی اپوزیسیون خارج از کشور ـ و تا حدی داخلِ کشور ـ را دچار شکاف کند؛ هرچند این شکاف بیش‌تر در خارج از کشور آشکار شد. رضا پهلوی و تیم او این شکاف را عمیق‌تر کردند. هر کس در سال‌های اخیر فعالیت‌های رضا پهلوی و سلطنت‌طلبان را نقد کرده بی‌درنگ از سوی هوادارانش منزوی ‌شده، توهین شنیده و حتا تهدید شده؛ تهدیدهای زیادی علیه منتقدان او، از جمله در آلمان و دیگر کشورهای اروپایی، وجود داشته و دارد. سلطنت‌طلبان شعارهایی مانند «مرگ بر سه فاسد چپی، ملا، مجاهد» سر می‌دادند و می‌دهند. هیچ‌کس دقیقن نمی‌داند منظورشان از «چپ‌ها» چه کسانی است. حکومت نیز از این وضعیت بهره می‌برد و به نوبه‌ی خود می‌کوشد شکاف در اپوزیسیون را عمیق‌تر کند.

ن. ر.: رضا پهلوی در سال ۲۰۲۲ نقش کمابیش حاشیه‌یی داشت. در گفت‌وگویی که من در می ۲۰۲۳ با یک زن و یک مرد از فعالان «زن، زندگی، آزادی» منتشر کردم، هیچ نامی از او برده نشد، اما اکنون وضعیت متفاوت است.

ب.م.: البته رضا پهلوی در ایران هوادارانی دارد، اما شاید آن‌ها حدود ده درصد کلِ جنبش اعتراضی باشند؛ با این حال او همواره ادعا می‌کند که نود میلیون نفر از او حمایت می‌کنند. سلطنت‌طلبان نوید می‌دادند که حمله‌ی آمریکا و اسرائیل به «تغییر رژیم» خواهد انجامید، رضا پهلوی به ایران پرواز می‌کند و حکومت را در دست می‌گیرد. در جنگ دوازده‌روزه‌ی ۲۰۲۵ بسیاری از مراکزِ وابسته به حکومت و نهادهای مذهبی بمباران شد. در اوایلِ ژانویه‌ی ۲۰۲۶ جنبش اعتراضی گسترده‌یی شکل گرفت که بازاری‌ها و مردم عادی در آن شرکت می‌کردند. رضا پهلوی در ششم ژانویه ۲۰۲۶ از مردم ایران خواست که شامگاه هشتم ژانویه ساعت هشت شب به خیابان بیایند. او چند ماه پیش از این اعتراض‌ها در یک شبکه‌ی تلویزیونی تبلیغاتی یک کد QR منتشر کرد و از نظامیان و اعضای سپاه پاسداران خواست از این طریق با او تماس بگیرند و آمادگی خود را برای مبارزه با حکومت اعلام کنند. او بارها تأکید می‌کرد که پنجاه هزار نفر از نیروهای نظامی و سپاه به جنبش او پیوسته‌اند، ادعایی که هرگز اثبات نشد. سلطنت‌طلبان همچنین می‌گفتند که ترامپ حمله به معترضان را تحمل نخواهد کرد.

ن. ر.: خود ترامپ گفت: کمک در راه است

ب.م.: اعتراض‌های ۸ و ۹ ژانویه حتا بدونِ فراخوان رضا پهلوی هم رخ می‌داد، اما بسیاری نیز به‌خاطرِ وعده‌ها و اعلامیه‌های او به خیابان آمدند. بااین‌حال هیچ‌کس به کمک نیامد، حکومت اینترنت را قطع کرده بود و اطلاعات بسیار اندکی در دسترس بود. رژیم در آن دو شب هزاران نفر را در خیابان‌ها به‌معنای واقعی کلمه قتل‌عام کرد؛ برخی از سی هزار نفر سخن می‌گویند، برخی چهل هزار و برخی حتا پنجاه هزار نفر. باآن‌که هر ایرانی می‌داند وقتی حکومت بخواهد در ابعادی بزرگ سرکوب کند اینترنت را قطع می‌کند و باوجودِ آن‌که گزارش‌های هشداردهنده‌یی از ایران درباره‌ی رویدادهای ۸ و ۹ ژانویه منتشر شده بود، رضا پهلوی در بیانیه‌ی دیگری در ۱۰ ژانویه باز هم از مردم خواست به خیابان بیایند. دو ماه بعد حمله‌ی آمریکا و اسرائیل رخ داد. آمریکایی‌ها نیز اشتباه بزرگی مرتکب شدند. آنان تصور می‌کردند اگر در روزِ نخستِ حمله رهبر جمهوری اسلامی، علی خامنه‌ای، کشته شود، رژیم سقوط خواهد کرد؛ اما این حکومت چهل‌وهفت سال است که بر سر کار است و یاد گرفته چگونه بحران‌ها را با سرکوب پشت‌سر بگذارد. حکومت هنوز پابرجاست ـ متأسفانه؛ افراد زیادی اعدام شده‌اند، از جمله کسانی که در سال ۲۰۲۲ بازداشت شده بودند و نیز کسانی که پس از ۸ و ۹ ژانویه دستگیر شده‌اند.

ن. ر.: آیا آن وعده‌ها و اطلاعیه‌ها یک دروغِ آگاهانه بود یا یک خطای فاحش و غیرمسئولانه؟

ب.م.: هر دو. مسئولیت بنیادینِ کشتارِ معترضان بی‌تردید بر عهده‌ی رژیم جمهوری اسلامی است؛ بااین‌حال تأثیرِ تبلیغاتِ رضا پهلوی و حامیانش بر این رویدادها نیز نباید در ارزیابی نادیده گرفته شود. مثل این است که من خودرویی به شما بفروشم و ادعا کنم کاملن سالم است، درحالی‌که می‌دانم خراب است؛ شما با آن رانندگی می‌کنید و در اولین فرصت تصادف می‌کنید، چون ترمزها کار نمی‌کنند. این دروغ است، شکستِ اخلاقی است. سلطنت‌طلبان دست‌کم از نظر اخلاقی در کشتارها و اعدام‌های ۸ و ۹ ژانویه سهیم‌اند.

ن. ر.: برخی در اوجِ ناامیدی به آدم‌های نادرست امید می‌بندند.

ب.م.: متأسفانه همین‌طور است. سپاس از این گفت‌وگو.

Hinterlasse einen Kommentar