گِریت وُستمَن/ نویسنده، روزنامهنگار و مترجم آزاد
iranjournal.org منتشرشده در
رُمانهایی که به زندانهای ایران میپردازند کم نیستند، اما بسیار اندک میتوان داستانِ پسرِ جوانی را میانشان یافت که گرفتارِ ماشین خودسر و سنگدلِ یک حکومت سرکوبگر میشود و سرگذشتش ـ آنگونه که در رُمانِ «سنگینی دیگران» اثر بهرام مرادی با ترجمهی درخشان سارا رائوخفوس میبینیم ـ با چنین قدرت و تأثیرگذاری روایت شده باشد؛ رُمانی که در فهرستِ نهایی جایزهی بینالمللی ادبیات معاصر ترجمهشده به آلمانی ۲۰۲۶ قرار گرفته است.
ادبیات کشورهایی که زیرِ سلطهی حکومتهای دیکتاتوری اداره میشوند بهطور طبیعی سرشار از روایتهای زندان است، زیرا دیر یا زود کمابیش هر کسی که در برابر صاحبانِ قدرت بایستد و نتواند بههنگام بگریزد سر از زندان درمیآورد؛ این سنت در ایران پیشینهیی طولانی دارد. رژیم شاه نیز با خشونت با مخالفان خود برخورد میکرد و حکومت روحانیون از سال ۱۹۷۹ میلادی پیوسته همان مسیر را ادامه داده است؛ هولناکترین دوره دههی شصت خورشیدی بود، زمانی که بازداشتهای خودسرانه، شکنجه و کشتارهای جمعی به امری روزمره تبدیل شده بود.
بهرام مرادی، نویسندهی متولد ۱۹۶۰ میلادی، این دوران را از نزدیک تجربه کرده و حاصل آن رُمانیست بهنام «سنگینی دیگران»؛ اثری تکاندهنده، نفسگیر و از نظرگاه ادبی بسیار پخته.
مرادی که در آن سالها بازیگر و کارگردان تئاتر بود، در دههی هشتاد میلادی موفق به فرار به آلمان شد و از سال ۱۹۹۴ در برلین زندگی میکند. اکنون برای نخستینبار یکی از کتابهای او به زبان آلمانی منتشر شده است. این رُمان داستانِ پیمان بامشاد را روایت میکند؛ پسری که زمانی که سیزده ساله است تنها به این دلیل که تصادفی در محل ترورِ چند نیروی حکومتی حضور داشته، گرفتار دستگاه سرکوب عقیدتی جمهوری اسلامی میشود؛ افزون بر این او را با پیروز، برادر بزرگترش، اشتباه میگیرند؛ برادری که علیه حکومت خمینی مبارزه میکند، اما بعد از دستگیری تواب میشود. آنچه پس از دستگیری بر سرِ پیمان میآید نُه سال سرگردانی در زندانِ وکیلآبادِ مشهد و مدتی نیز در زندانِ مخوفِ اوینِ تهران است. او که هرگز با حکومت درنیفتاده بود و هنوز کودکی بیش نبوده که دستگیر شده، در سلولهای تنگ و مملو از زندانی بزرگ میشود؛ بارها و بارها بازجویی میشود و هفتهها به دست کسانی که هیچ علاقهیی به حقیقت ندارند شکنجه میشود؛ کسانی که تنها میخواهند از یکسو وفاداری خود را به صاحبان قدرت ثابت کنند و از سوی دیگر عقدههای سادیستی خود را بر زندانیهایی خالی کنند که نه توانِ دفاع از خود را دارند و نه پناهگاهی جز تبعیدِ درونی؛ تبعیدی سرشار از مقاومتی بیپایان: «تو وکیلآباد هر کس زخمی داشت که هر ثانیه و دقیقه انگشت میکرد توش نو بشه تا هیچوقت یادش نره. هیچوقتهیچوقتهیچوقت.» در آن سالها همه از چنین دوزخهایی زنده بیرون نمیآمدند. سرانجام پیمان، کسی که جوانی را از او ربودهاند، آزاد میشود، خود را در زیرزمینِ خانهی پدری حبس میکند و میکوشد با گذشتهی خود کنار بیاید؛ اما بهجای رهایی، هرچه بیشتر با تجربههای هولناک خود درهم میآمیزد و زیرزمین، تنهایی و بیپناهی به استعارهیی از تمام هستی او بدل میشود.
اما آنچه این رُمان را، بیش از آنکه گزارشی فرساینده از شکنجه، خشونت، سرکوب و سوءاستفاده از قدرت باشد، تا این اندازه یکتا میکند دو چیز است: نخست، روایتهای کوچک و پرشماری از زندانیهایی که هر یک به شیوهیی میکوشند با وضعیت خود کنار بیایند؛ و دوم، طنز بیهمتایی که مرادی بارها و بارها موفق میشود با آن این حکومت شبهمذهبی و وارونگی کامل ارزشهای انسانی را بیپرده به نمایش بگذارد. او حکومت و کارگزارانش را در تمام مضحکهی عظمتطلبانهشان تصویر میکند و نشان میدهد کسانی که میخواهند دیگران را از انسانیت تهی کنند، خود دیگر هیچ نشانی از انسانیت در وجودشان باقی نمانده است و در حقیقت هیچ چیز دیگری نیز ندارند.
از نظر زبانی نیز این رُمان تنها پس از چند صفحه چنان کشش نفسگیری ایجاد میکند که نمیتوان از آن دل کند. نویسنده همواره لحن درست را پیدا میکند؛ برای نمونه زمانی که پیمان یک ماه تمام در جعبهیی کوچک حبس میشود و بهتدریج هرگونه حس نسبت به خود و جهان را از دست میدهد، نویسنده همراه با پیمان خواننده را به کابوسی لکنتزده و هذیانآلود میبرد. او صدای شخصیتهای گوناگون و خصلتهای ویژهی هر یک از زندانیهایی را که پیمان در طول سالها شناخته است بادقت بازمیآفریند و با ساختار جملهها و انتخابِ واژگان حتا سرعت خواندن را نیز هدایت میکند؛ همچون رهبر ارکستری که نوازندگانش خوانندگان کتاباند. میتوان تنها حدس زد که برگردانِ چنین اثری از فارسی به آلمانی چه کار سترگی بوده است؛ و سارا رائوخفوس این کار را با مهارتی کمنظیر انجام داده است. ترجمهی آلمانی این رُمان خود بهتنهایی اثری درخشان است و شایستهی دریافت جوایز ادبی.
سنگینی دیگران نهتنها اثری بزرگ و شاهکاری زبانی است، بلکه سیلی محکمی است از جهانِ تبعید بر چهرهی حکومتی که بیش از چهلوهفت سال است که میکوشد کشوری را به زانو درآورد؛ کشوری که برای حاکمانِ عمامهبهسرش چیزی جز آتشِ نفرت و بیاعتنایی باقی نگذاشته و هرگز، هراندازه هم حکومت بر خشونت خود بیفزاید، خاموش نخواهد شد. همچنین این رُمان تنها دربارهی ایران نیست، اثری است که از مرزهای خود فراتر میرود، زیرا در نهایت نهتنها دیکتاتوری ایران، بلکه هر دیکتاتوری چنین است: یک امپراتورِ عریان که جز چماقی ابتدایی چیزی در دست ندارد. وقتی از «ادبیات جهانی» سخن میگوییم منظورمان کتابهایی از این دست است.
Hinterlasse einen Kommentar