فهرست‌واره‌: شب است و… اندیشه‌های پریشانِ شبانه

فهرست‌واره متنِ کوتاهی است که با هدفِ ارایه‌ی نمایی کلی و روشن از یک موضوع نوشته می‌شود و ساختاری فهرست‌مانند (با شماره یا جدول) دارد. متن آلمانی فهرست‌واره‌ی زیر در این‌جا منتشر شده است.

۱

مانی، معروف به پیامبرِ نقاش، می‌گفت «تاریکی در فراز است و روشنی در فرود.» و در پایانِ جهان نبردی بزرگِ میانِ این دو درمی‌گیرد و روشنایی بر تاریکی و نیکی بر پلیدی پیروز می‌شود. مانی اما پیش از رسیدنِ پایانِ جهان به‌دستور پادشاه کُشته شد و پس از چند صد سال اثری از دینش برجا نماند؛ احتمالن به این دلیل که او بیش از آن‌که به‌ فکرِ مشخص‌کردنِ تاریخِ پایانِ جهان و امیدواری دادن به پیروانش باشد، دوست داشت نقاشی کند

۲

شاید احمد شاملو، شاعرِ ایرانی، که صدها سال بعد سرود: «شب نیست/ ماه نیست/ نه روز و / نه آفتاب/ ما بیرونِ زمان/ ایستاده‌ایم.» همان روزِ پایانِ جهان را توصیف می‌کند. تصویرِ او چیزی محو از آخرزمان در خود دارد، بی‌رنگ، ساکن، نه کشمکشی نه نبردی؛ گویی هنوز مانده است تا بیگ‌بنگ رخ دهد. می‌خواهیم از جنابِ شاعر بپرسیم حالا چه باید کرد، که می‌بینیم نیست. در این لحظه‌ است که یکی نفس‌زنان از دلِ تاریکی می‌آید و فریاد می‌زند: «شب است و چهره‌ی میهن سیاهه/ نشستن در سیاهی‌ها گناهه» او اصلان اصلانیان، شاعرِ جوان و گمنامی است با نگاهی خشمگین و سرکش. ما چون نمی‌خواهیم گناهکار باشیم می‌پرسیم آقای شاعر لطفن بفرمایید چه کنیم. او می‌سُراید: «تفنگم را بده تا ره بجویم/ که هر که عاشقه پایش به راهه» و در تاریکی راهی که احتمالن به پایانِ جهان می رسد ناپدید می‌شود. پس از چند ثانیه صدای گلوله می‌آید. حق با آنتوان چخوف است که می‌گفت تفنگی که در صحنه‌ی اولِ نمایش روی دیوار است حتمن باید در صحنه‌ی آخر شلیک کند.

۳

تقریبن صد سال پیش‌تر از شاعرِ تفنگ‌به‌دوش، آرتور رَمبوی فرانسوی، این پسرکِ سودایی، از شب انتظاری دیگر داشت. او می‌خواست «فعلی شاعرانه ابداع کنم/ که با تمامِ حواس‌ها درک‌پذیر باشد…» (آرزویی بلندپروازانه‌تر از همه‌ی ایده‌های دیوانه‌وارِ ایلان ماسک) تا با آن «… تمام سکوت‌ها را می‌نوشتم/ تمامی شب‌ها را…» شاعر اما خیلی زود، در بیست‌ویک سالگی، به سکوتی آشفته و شب‌هایی تاریک می‌رسد؛ شاید چون همه‌ی پیامبرها اولین بازنده‌ی ایده‌های خود هستند و «تاریکی در فراز است و روشنی در فرود»؟

۴

یک فرانسوی دیگر، شارل بودلر، با نگاهی تیز و منکوب‌کننده در ژانرِ وحشت، می‌گوید «… وحشتی در جهان نیست/ که از خشونتِ سردِ این خورشیدِ یخ‌زده/ و این شبِ‌ پهناورِ همسانِ نخستین روزهای جهان افزون‌تر باشد.» آقای بودلر عصبانی نشوید، اما مارسل پروست در چنین شب‌های پهناوری بود که در پناه اتاق‌هایی سخت ایزولاسیون‌شده می‌نوشت تا زمان را از نابودی نجات دهد و پایانِ جهان نرسد (صدای نرمِ پیامبرِ نقاش از پشتِ قرن‌ها می‌آید: «نور بر ظلمت پیروز است.» بودلر پاسخ می‌دهد: «همه‌ی پیامبرها دروغ‌گو هستند.»)

۵

و اما در چنین شب‌های پروستی است که پاول سِلان به‌دنیا می‌آید تا بعدها در زمانه‌ی وحشتِ روز و شب بسُراید «ما با هم تاریکی ردوبدل می‌کنیم/ ما به هم عشق می‌ورزیم هم‌چون/ خشخاش و خاطره…» می‌بینیم که شاعر تاریکی را در کنارِ روشنایی (عشق)  قرار می‌دهد تا «وقتِ آن است که بدانیم… وقتِ آن است که قلب بی‌قرار بتپد» گویی تنها با درکِ عمیقِ پلیدی می‌توان جهانی مهربان داشت

۶

گوته می‌گوید: «قدرت می‌خواهید؟/ قدرت‌مندان دارند/ ثروت می‌خواهید؟ در دسترس است!/ درخشش؟ خودتان را دار بزنید!/ نفوذ؟ تنها دزدکی! امیدوارم کسی چنین کالاهایی نداشته باشد/ هر کس می‌خواهد این گوی و این میدان.» حالا با جنابِ گوته واردِ جهانِ دیگری می‌شویم: جهانِ دیکتاتورها. به احتمالِ قوی شب برای دیکتاتورها/ جنایت‌کارها (چرا که نمی‌توان آن بود و این نکرد) وحشت‌انگیزتر از توصیفِ شارل بودلر است.

۷

اَل زِنون پروموکامیسا در کتابش با عنوانِ «دیوانه‌نویسی‌ها» زیرِ فهرستِ اوامرِ روزانه‌‌ی دیکتاتوری به‌نامِ

Kha Pu Er Tr Ki

:می‌نویسد «و اما فهرستِ اوامرِ شبانه‌ی جنابِ رهبر

امر می‌کنم زیرِ تخت و در و پنجره‌ی اتاق‌خوابم را چِک کنم –

امر می‌کنم زنان را به اتاقم راه ندهم (چرا که در روز قرار است حکومت کنم) –

امر می‌کنم نخوابم؛ خودم را به خواب بزنم. به هیچ‌کس اعتماد نکنم (حتا به خودم؟) –

امر می‌کنم اگر تصادفن خوابم بُرد، خواب نبینم –

امر می‌کنم تصویرِ زنده‌ام را شب‌ها در بیلبوردهای سراسرِ کشور پخش کنند –

امر می‌کنم چراغ‌ها روشن باشد و درهای خانه‌های مردم باز –

«.امر می‌کنم همیشه روز باشد –

نتیجه‌ی اخلاقی مقایسه‌ی دو دنیای شاعرها و دیکتاتورها این است که در روز همان‌قدر جنایت می‌شود که در شب؛ و گرچه دراکولاها تنها در شب‌ها هویدا می‌شوند، اما کارخانه‌های اسلحه‌سازی روزها هم کار می‌کنند.

,

Hinterlasse einen Kommentar