بیژن بیجاری
لوکیشنِ عشقناباوری، نوشتهی بهرام مرادی
منتشر شده در بخش داستان رادیو زمانه: ۳ آذر۱۳۹۴
از ارنست میلر همینگوی، که بیگمان در شمارِ پدرانِ داستانِ کوتاهِ امروزی ست، نَقلست که: «اُبهتِ تیغهی کوهِ شناورِ یخی، برآمده و ناشی از آن هفت هشتمی ست که در سطحِ زیرینِ آب پنهانست.» آیا منظورِ همینگوی جز اینست که، جذابیّت عمدهی داستانِ کوتاه، برمیگردد به لزومِ حذفِ اطلاعاتِ زائدی که وجودشان در متن، باعثِ محدودیتِ ذهن خواننده میشود؟ و آیا عظمتِ لذتِ خواننده از خوانشهای مکرّرِ یک «داستانِ کوتاهِ» ماندنیِ، به همان آزادیِ مطلقِ خواننده و سرانجام، چالشهایش با متن برنمیگردد؟ و آیا بیکرانهگیِ داستانِ کوتاه، ناشی نیست از آن عدم دستیابی به قطعیّتی که ذهنِ خواننده را برمیانگیزد به کشفِ آنچه که خالقِ آن اثر، دانسته از خوانندهاش دریغ کرده و شاید در فاصلهی سفید میان سطورِ داستان پنهانست؟ دراینباره، شاید از منظری دیگر، اشاره به «وحدّت تأثیرگذاری» در یک داستان کوتاهِ ماندنی نیز، ضروری باشد. در واقع این وحدتِ تأثیرگذاری، شاید همان لحظهای باشد که داستان، دلِ خواننده میرُباید و «داستان»، گلوی خواننده را بهمثابهی «بُغضی گلوگیر» میگیرد و این، شاید دیدارِ همان تیغه/ تاجِ قُلهی کوهِ یخیِ شناوری باشد که دامنه، گستره و حجمِ عظیمش، درسطحِ زیرین آب، پنهان بودهست و در خوانشهای بعدی، خواننده را میبَرد با خود به اعماقِ اقیانوس یخینش تا بیابد، بلکه یکی/ دو/ سه… مروارید از آن هشت مرواریدی که از دهان ماه چکیده بر صدفهای در اعماق. آیا همذاتپنداریِ ذهنِ خواننده با مضمونی که هِی در ذهنش کاملتر میشود، چقدر مؤثرست در این چالشهای با متن؟ آیا «اُبهتِ» آن تیغهی کوهِ یخِ شناور ترسانده بود خواننده را؟ کنجکاوش کرده بود؟ راستی، پایابِ این جادو کجاست؟
عُمدهترین ویژگی/ حُسنِ داستانِ بهرام مرادی، شاید برمیگردد به آن «انتخابِ» دشواری که ناشیست از برگزیدنِ سختترین راه برای رسیدن به مقصد ــ دشوارترین راه برای نویسنده، برای هموار/ کوتاه ساختنِ راهی که خواننده باید طی کند تا به مقصدِ دلخواه نویسنده نزدیکتر شود. نویسندهی این داستان، با بهرهگیری از انتخابِ «زاویه دیدِ» درخورِ متن، بیگمان «عَرَقش» درآمدهست. مضمونِ اصلیِ خبرِ این داستان، برآمدهست از اینکه، مردی عاشق، میخواهد به زنی که دوستش دارد بقبولانَد که عشقش به زن، عشقی واقعیست و زن نیز برناباوریاش از مفهومِ «عشق» اصرار دارد. و هردو میخواهند، برداشتشان از آن دیگری را به اصرار بقبولانند به آن طرفِ دیگر. و نهایتن هم در یک بزنگاهِ داستانی/ مالیخولیایی، انگار باید، برای اثباتِ دُرستیِ نظرشان، با قبولِ ــ مثلن نوعی شرطبندی ــ به سوی «مرگ» برانند. و در پایانِ کار هم، انگار هر دو شخصیّتِ داستان برای برنده بودن در این شرطبندیِ بیبرنده، به توافقی نانوشته میرسند. و پس، میرانند به سوی تنها برندهی این «داو/ داور»: مرگ. خوانندهی این داستان، بعد از خواندنِ سطرِ پایانی، از خود میپرسد: آیا فیلمی کوتاه را تماشا کرده؟ نه! نویسنده که تصویرپردازی هم نکرده بود با کلمات؛ آیا خواننده به تماشای نوشتهای بر پردهی سینما/ متن داستان دعوت شده بوده؟ و یا…؟ باری، در واقع نویسندهی این داستان با انتخابِ یک زاویه دیدِ «لغزان» (گاهی سوم شخصِ معطوف به ذهن هر دو راوی؛ گاهی معطوف به دانایکلِ مطلق و نهایتن انگار راوی یک دوربین فیلمبرداریِ حاضر در درون و بیرون راویان و…)، خواننده را در وهلهی اوّل، با طرحِ چنین پرسشهایی و پرسشهای دیگری نظیرِ آن، به چالشِ با متن فرامیخوانَد. توضیح اینکه، اگرچه در بعضی داستانهای کوتاه، اگر زاویه دید سهون توسط نویسنده گُم شود، یک عیب عمده تلقی میشود؛ امّا، بهرام مرادی عمدن با انتخاب چنین زاویه دیدِ لغزانی، از این ضعفِ ظاهری، یک حُسن و قدرتِ عمده ساختهست. راستش، در آوردنِ چنین داستانی «یکدست» و «جمع وجور»، بیگمان کارِ هر نویسندهای نیست. بهرام مرادی با استفاده از همین تکنیک، خواننده را نه فقط تا پایانِ داستانش با خود همراه دارد؛ بلکه، حاصلِ اثرش، جدای مضمونِ بدیع و درونی شدهی داستان، گریبانِ ذهنِ خواننده را رها نمیکنَد ــ حتّا بعد ازبازخوانیِ پایانِ داستان. چه که و در واقع، نویسنده با رندّیِ قابل ستایشی تا پایان داستان، خواننده را به دنبالِ خود میکِشد. و نویسنده، انگار که با خطر کردن در استفادهی بجا از «زاویه دید» ــ که ظاهرن عنصری ساختاریست ــ آنرا تبدیل کرده به عمدهترین «شخصیّتِ» مضمونِ داستانش. به عبارت دیگر «کِششِ» داستان، که معمولن برآمدهی از «مضمونِ» داستانِ کوتاهست، در این داستان، سرچشمهاش برمیگردد به امری ساختاری/ تکنیکی. آیا موفقیّت نویسنده و «اتنخابِ» این زاویه دیدِ لغزان، بیانگرِ این نیست که: ساختارهای تعریف شده، بعضی جاها و در برخی داستانها، قطعیّتشان لغزندهست؟
Hinterlasse einen Kommentar