علی مسعودینیا
برگرفته از پادکستِ «رادیو نبشته»/ اپیزود سیام
صحبت در بارهی بهرام مرادی و آثارش و ارایه یک نمای کلی از کارنامهی او شاید کار آسونی نباشه بهخاطر اینکه نخستین خصلتی که من در مرورِ آثار مرادی به ذهنم میاد اینکه با یک نویسندهی بسیار تجربه گرا، بسیار بازیگوش و بسیار جسور مواجه هستیم و همین باعث میشه که ما سخت بتونیم مجموعهی پروژهی ادبی او رو در یک همچین گفتاری خیلی راحت خلاصه کنیم، یعنی بایستی خیلی چیزها رو ازش بگذریم و اونوقت اون نما خیلی نمای کلی میشه و ظاهرن چارهیی هم نیست. در عینحال خوشبختانه خودش آدمیست که اهل نقد و نظریهی ادبی هستش و در این حیطه مطالعه داره و مشخصه که مطالعهی عمیقی هست. اینکه میگم مشخصه هم از داستانهاش مشخصه که با یک ذهنِ فرهیخته و آموخته طرف هستیم ـ و ما بسیار از او خواندیم و مدتی هم شنیدیم در مثلا پادکستِ «زاویهدید» که وقتی راجع به داستانهای دیگه هم صحبت میکنه این اشراف کاملن به چشم میاد و مشخصه که خصوصن در حوزهی نقدِ عملی مهارت خیلی خیلی زیادی داره ـ ولی خب شاید همین هم مهمترین ویژگی کارنامهش باشه، یعنی همین بازیگوشی و تجربهگرایی و جسارتش که درعینحال که از یکسو ما با آثاری مواجه هستیم که بسیار ساختمند هستن، بهرغم ظاهرِ نهچندان متعارفشون، در پسشون بهنظر میرسه که کلی طرح و نقشه و منطق وجود داره، درعینحال هم ما با آثاری گرم و شیرین و سرگرمکننده مواجه هستیم و این خب خیلی خصلتِ خوبیه، یعنی بهرام مرادی رو بهراحتی میشود خواند و لذت برد با هر ترازی از دانش ادبی، یعنی برای هر ترازی از خواننده چیزهایی داره داستانِ او که احتمالن جذاب جلوه میکنه. ولی خب اون چیزی که خیلی خصوصن توی داستانهای کوتاهش بهچشم میآد، خصوصن و عمدن دارم میگم شاید به خاطر تعصبی که خودم به داستانکوتاه دارم، یعنی نمیخواهم بگویم رُمانهاش عاری از چنین خصلتی هست، ولی یکنوع غنای تکنیکی و غنای زبانی رو ما توی آثارش داریم و میبینیم و وقتی این با اون عنصرِ تجربهگراییش تلفیق میشه، شما شیوههای مختلف روایت، انواع مختلف استفاده از زبان، سطوح مختلف نثر و شکلهای مختلفِ استفاده از عناصر داستانی و تنوع جالب توجهی در زاویهدید رو در مجموعهی آثارش میبینید که این خب نشوندهندهی اینه که ما نویسندهی خیلی خیلی ماهری طرف هستیم. در کنار اینها بهرام مرادی طنزِ گیرا و معمولن تاثیرگذاری داره، که این طنز گاهی سویهی طنزِ سیاه و آبزورد پیدا میکنه و گاهی یکنوع طنزِ انتقادی که رئالیستیتر هستش؛ ولی در هر دو عرصه حرفهایی برای گفتن داره و خیلی جالبه که گاهی هارمونیک با فضای طنزآمیزِ داستانه و گاهی ضدِ آن، یعنی فضای داستان تقریبن ناخوشایند است ولی این طنز میآد و یه مقداری در بافتِ داستان شاید به نوعی موازنهای برقرار میکنه و این نکتهی خیلی جالبیست که در آثارش دیده میشه. اگه بخوام خیلی مثلا همینجوری و خارج از اصطلاحاتِ فنی حرف بزنم، احتمالن اگه یه زمانی میشد مثلا بهرام صادقی رو با هوشنگ گلشیری تلفیق کنیم یه نویسندهیی مثلِ بهرام مرادی در واقع نتیجهی کار میشد. حالا چون خودشون هم اهلِ طنز هستن من دارم به طنز این تعریف رو ارایه میدم. ولی میخوام بگم که به نوعی ادامهی پروژههای داستانی و تکنیکالِ این دو نویسنده توی آثارِ بهرام مرادی وجود داره ولی نهاینکه ما با خوندن آثارش به یاد اونها مییفتیم. یعنی امضای تخیل و سبکی خودشو داره. اتفاقن مثلا بعضی جاها مثلِ مجموعهی «مردی آنورِ خیابان، زیر درخت» واقعن ما این اصالت رو با تمامِ وجود حس میکنیم و چند تا از داستانهاش بهشدت رشکبرانگیز اند، آنقدر که مالِ خودش هستند و سبکش آنقدر ظرایفِ مختلفی داره که رشکبرانگیز است. اگر بخوام در حقیقت راجع به این غنای تکنیکی اندکی مفصلتر صحبت کنم خیلی بحثمون طولانی میشه، بااینکه خیلی دوست دارم راجع بهش صحبت کنم، ولی برای اینکه زیاد هم طولانی نشه فقط به فرازهاش اشاره میکنم. همینطور که ورق میزنی کارهای بهرام مرادی رو به مهارتِ فوقالعادش در شخصیتپردازی پی میبری. جالب اینکه برای این شخصیتپردازی هم تکنیکهای مختلفی رو استفاده میکنه و این شخصیتها هم شخصیتهای گاه بسیار دور از همی هستن، یعنی اینجوری نیست که فقط توی یک رسته و تراز شخصیتها رو خوب بسازه. مثلن راجع به نویسندهها خیلیها میگن فلان نویسنده شخصیتهای فرودست رو خوب میسازه، فلان نویسنده شخصیتهای فلان اقلیم رو خوب میسازه. اتفاقن بهرام مرادی به شکلی کارناوالیستی بیشتر خودش رو توی موقعیتهایی قرار میده که مجبور بشه گسترهی وسیعی از شخصیتها رو پوشش بده و انگار اینطوری خودش رو به چالش میکشه. و این خیلی کارِ دشورای هست شما توی همچنین وضعیتهایی بتونید داستانتون رو مدیریت کنید. او هم در داستانکوتاه هم در رُمان این جسارت رو داره و خیلی هم خوب از پسش برمیآد. بعضی از شخصیتهاش واقعن بهیادموندنی هستن و نکتهی خیلی مهمش هم راجع به شخصیتپردازی اینه که شکلِ شخصیتپردازیش با گونهیی که داره داستان رو روایت میکنه همسانی خیلی خیلی محکمی داره، پیوندِ خیلی خیلی عمیقی داره. یعنی اگه که قصهی پُستمدرنی داره میگه که به جنسی از شخصیتپردازی نیازمنده که چندان به خصلتهای درونی شخصیت نپردازه، از طریق رفتارشناسی این کار رو داره بهخوبی انجام میده و حالا مثالهای دیگه از شکلهای دیگهش هم میشه توی آثارش پیدا کرد. نکتهی دیگهیی هم که باز این غنای تکنیکی رو توی آثارِ بهرام مرادی رقم میزنه همین چیزیست که چند بار شاید حالا ازش یاد کردم، یعنی مسئلهی پُستمدرن بودن. یعنی نهاینکه داره تلاش میکنه پُستمدرن باشه، ولی ظاهرا ما تو اکثرِ آثارِ او خصوصن تو داستانهای کوتاهش با این سویهی پُستمدرن نویسندگی او مواجه میشیم. آثارش معمولن آکنده است از تکنیکهای مختصِ این شکل از داستاننویسی؛ مثلِ متافیکشن، نوشتن در بابِ نوشتن یا مثلا داستان در داستان یا کُلاژ، استفاده از شکلهای مختلفِ ادبی و حتی گاهی نانفیکشن در کنار همدیگه، استفاده از فرمهای مختلف در یک کُلاژی کنارِ همدیگر. اینها رو خیلی خیلی زیاد میبینیم و نهایتن در بسیاری از داستانهاش اون بخشِ مفهومی پُستمدرنیسم، یعنی عدمقطعیت رو ما به شکلِ خیلی خیلی واضحی رصد میکنیم. و همینطور حرکتهایی که ضدِ پلات انجام میده یا پیرنگ رو به نوعی بدونِ گرهگشایی در داستانش رها میکنه و اون کاتِ غافلگیرانهیی که میزنه در حقیقت باعث میشه که داستان تو ذهن ما به فرآیندِ معناسازی خودش ادامه بده. ضمن اینکه از اون طرف هم یک طنزِ عجیب و غریبی رو به اثر تزریق میکنه. در یک بیان کلی من فکر میکنم چیزایی که خیلی به چشم میآد تو مرور کارنامهی بهرام مرادی اینها باشه. الان که آثارِ او رو دوباره مرور میکنم ـ البته پیشتر آثارش رو خونده بودم، ولی برای این برنامه توفیقی شد که کارنامهش رو مروری داشته باشم و اون چیزهایی که نخوانده بودم بخوانم ـ بهنظر میرسه که مرادی مرحله به مرحله در حقیقت به اون سبک و سیاق خودش نزدیک و نزدیکتر شده، یعنی اون اصالتی که توی شیوهی داستاننویسیش داره به نظر من در حوزهی داستانکوتاه خیلی خیلی درخشان عمل میکنه. مثلن تو کتابی مثلِ «خنده در خانهی تنهایی» بعضی داستانها یه خورده ژنریک جلوه میکنن، اینها داستانهایی هستش که با اون آموزهها بهنظر میرسه که مشابهش رو خوندیم، حالا استثناهایی هم وجود داره مثلِ داستانِ خیلی خیلی درخشانِ «چشمهای پنهانِ روزِ واقعه» که بهنظرِ من یکی از بهترین آثار بهرام مرادی هست، که میتونیم قطعن بهعنوانِ یکی از داستانهای خیلی خوبِ پس از انقلاب هم قرارش بدیم بهخاطرِ مجموعهی وسیعی از تدابیرِ تکنیکی و روایی که بهکار گرفته، فرم بسیار بسیار پیچیدهی داستان و درعینحال اون بحث تاریخیگرای نوینش، نگرشِ فوکوییش به یک برههی تاریخی و در عین حال سایر لایههای داستانی از جمله زیست مهاجرین، زیستِ نویسندگانِ مهاجر و زیستِ نویسندگان به معنای کلان و همهی اینها در این داستان به خوبی با همدیگه پیوند خوردن. خب داستان خیلی کوتاهی هم نیست ولی از مایههای تکنیکهای داستان کوتاه بهره برده و به همین دلیل من در زمرهی داستانهای کوتاه دارم بررسیش میکنم. از این دست کار شاید تو اون کتاب کمتر ببینیم، گرچه داستانهای بسیار استاندارد و درخشان و کمیابی توی اون مجموعه هستش. ولی یواشیواش وقتی که مثلن مجموعهی «مردی آنورِ خیابان، زیر درخت» رو میخوانیم که مجموعهی بعدیش هست فکر میکنم، اونجا ما به تعداد بیشتری از قصههایی میرسیم که دارای این اصالت سبک هستن و دیگه اون ساحتهای ژنریک کمتر توشون رصد میشه؛ مثل قصهی خیلی خیلی خوبِ «دورا،زنِ سی ساله» که کاملن استانداردهای یک قصهی ترازِ اول جهانی رو دارا هست. جنسِ شخصیتپردازی، موضعی که داره به اون درونمایه نزدیک میشه و بُرشِ بسیار بسیار رشکبرانگیزِ داستان یا داستانِ «آکسیونِ دو نفره» که قصهی خیلی خوبی هست یا داستانِ «بیتابیهای مردِ تاریک» که واقعن قصهی خیلی خوبیه یا «کازانُواها» که فکر میکنم توی این جنس از طنزِ ادبی داستانی فوقالعاده شاخص و برجستهیی هست. همینطور داستانِ «باید باید باید جهانی شود» که فکر میکنم عنوانش طولانیتر از این هست که اونم هم داستان خیلی خوبیه. یه نکتهای که در ابتدای صحبتم گفتم الان میخوام تأکید کنم اینه که روساخت داستانها خیلی آدم رو ممکنه گول بزنه، یعنی خیلی به نظر میرسه مثلن ما با یه جور اتوماسیونِ ذهنی طرفیم و یه خورده ریختوپاش بدون حساب و کتاب انگار توی داستانها وجود داره چون همه کاری ممکنه، یعنی با یک نویسندهای مواجه میشید که هر کاری ازش ممکنه بر بیاد در طولِ یک داستان. هر سمتوسویی ممکنه که شما رو ببره، ولی وقتی که بازخوانی میکنی متوجه میشی که چهقدر در پسِ اینها فکر بوده، منطق بوده و چهقدر این شبکهی معنایی رو خوب میتونه به همدیگه پیوند بده؛ بهرغمِ اون روساختی که ممکنه چندان خوشقلق و متعارف و نُرمال جلوه نکنه. بنابر باید بگیم داستانهای بهرام مرادی یک آنی دارند، یک جنونی درشون وجود داره، یک جنون جسورانهای توشون هست، اما این جنون کاملن مشخصه که مجهز به یک نوع اشراف و آگاهی نویسنده هست به کاری که داره میکنه. این اواخر جمعی بود از داستاننویسهای یه خورده جوانتر از من، بحث بود راجع به اینکه چهطور مثلن فلانی و فلانی مینویسند و بهنظر خیلیها میشه شاهکار ولی ما که این کارها رو میکنیم نمیشه. اونها بیشتر نویسندگانِ پُستمدرن و سوررئال مدنظرشون بود. نکتهای که من گفتم این بود که خیلی مهمه اون ذهنی که داره این کار و میکنه، اون ذهنی که داره این موقعیت رو برای شما میسازه ذهنِ فرهیخته، آموخته و دارای اشراف بر ماجرا باشه، اون وقت محصولِ اون ذهن هر چقدر هم نامتعارف باشه حتما ارزش ادبی خواهد داشت. ولی یه ذهنِ خامی که آموخته نیست و ادبیات رو درست نمیشناسه نمیتونه این کار رو بکنه. و در بهرام مرادی میبینیم که این ذهنِ آموخته چهقدر بهکار میآد و چه داستانهای خوبی رو میتونه خلق کنه. در رُمانش ـ سنگینی دیگران ـ هم جالبه. حالا میگن داستانکوتاه فرمِ تجربی و رُمان فرمِ ایجادیتریه و یهخورده بازهی حرکت توش محدودتره، ولی میتونیم بگیم که دستکم در شیوهی روایت، جسارت در شکل و زبانِ روایت و همینطور فرمی که برای کلِ این رُمان در نظر گرفته، یعنی فصلبندیش، خیلی این خصلتهای سبکی او حفظ شده، همون بازیگوشی؛ درعینحال سعی میکنه حرفهای مهمی بزنه و باز خودش رو به چالش بکشه، خودش رو در معرض موقعیتی قرار بده که مجبور بشه شخصیتها، زبانها، و موقعیتهای متنوعی بسازه و اینها نشونهدهندهی مهارته. بحث از رُمانش شد، میخوام بگم یه نکتهی خیلی خوبی توی همین رمان «سنگینی دیگران» وجود داره که به نظر من خیلی برای تاریخ ادبیات ما مهم هستش چنین رُمانهایی. پیش از او هم مثلا خوشبختانه ـ البته از نظر زمانی نمیدونم چقدر پیش از ایشون بوده یا کدوم اول بوده ـ ولی بههرحال در برههیی بهسر میبریم که یواش یواش نویسندگانی که اون طرف شروع میکنن رُمان نوشتن و رُمانشون به نوعی با حوادث و رخدادهای تاریخ معاصرِ ایران پیوند خورده، خوشبختانه اون غلظت مضمونی و شعارزدگی، اون در حقیقت التهاب، اون در واقع درونمایه که میومد گاهی میخواست جای فرم داستانی، شخصیتپردازی، جای اون ظرایفِ ادبی که یک رُمان بایستی داشته باشه رو بگیره، الان خوشبختانه یه مقداری داره تعدیل میشه و به سمتوسوی خوبی میره، کارهایی مثلِ «تاریکی» نوشتهی حسین مرتضاییان آبکنار یا «عقربکُشی» شهریار مندنیپور و هم توی این رُمانِ «سنگینی دیگران» چیزی که ما داریم میبینیم اینه که، برخلاف سابق، چیزی که ارجهه، ادبیات هست. یعنی نویسنده خواسته یه رُمان بنویسه و در خلال اون رُمان مباحث تاریخی، اون سوژههای ملتهب رو به تصویر بکشه. میدونیم که جابهجایی این دو به ادبیات مهاجرت ما که سایهی سنگینِ سانسور هم روی سرش نیست، لطمه زد و موجب شد که آثاری منتشر بشه که یه مقدار از اون غنای ادبی تهی بودن و بیشتر میخواستن به ضربوزور مضمون خودشون رو مطرح بکنن و این جای خوشبختی داره که اینها رُمانهایی هستند که از نظر فرم هم حرفایی برای گفتن دارن در سطح جهانی و امیدوارم که همین روند ادامه پیدا بکنه و درعینحال اون بحث بازخوانی تاریخ معاصر و گفتن از چیزهایی که به دلایل مختلف جزو اسرار مگو بوده یا تابو بوده، و بههرحال همچنان هم این وضعیت وجود داره و امکان انتشار در داخل کشور نداره، اقلن گفته بشه توسطِ نویسندگانی که مهارت دارن. بلاخره پیش از هر چیز ما داریم یک کار هنری میکنیم و جنبههای آرتیستی قضیه مهم هستش. به نظر من در رُمان مرادی هم این خصلت وجود داره و در واقع داستانگویی به جای اون شرح مظلمه اومده و حتی داستان در فضایی طنزآمیزه میگذره، سعی میکنه روایت رو با یک نوع شوخطبعی پیش ببره با اینکه وضعیت بسیار ناگواری رو تصویر میکنه؛ همون خصلتی که پیش از این راجع به پارادوکسی که در کارهای بهرام مرادی وجود داره ازش صحبت کردم. آنچه که بیشتر دستمایهی مرادی قرار میگیره توی آثار داستانکوتاهاش، خب یه بخشیش طبیعتن مسائلی هست که خودش تجربهی زیستیش رو داره، مثل مهاجرت که خودش در واقع خیلی بحث وسیعیه یعنی بهقول نویسندگان پساکولونیال، اون بحثِ «آن دیگری» در جامعهیی که بهش پناهنده شدی یا درش اقامت داری، نکتهیی هست که در این داستانها تکرار میشه؛ اختلافات فرهنگی، آئینی و حتا ذهنی همهی اینا در کنار هم وجود داره، ولی خب یه بخش زیادش هم در حقیقت فضای فرهنگی مهاجرت رو به تصویر میکشه. در آثار بهرام مرادی معمولن با یک طنزِ انتقادی خیلی تندوتیز و خیلی خیلی موشکافانه، که واقعن کارِ خیلی خیلی منحصر به فردی هست در داستاننویسی، روبهرو هستیم؛ یعنی فکاههپردازی نمیکنه، خیلی عمیقه با اینکه طنازه و سویههایی رو برای ما آشکار میکنه که شاید پیشتر در نویسندگانِ دیگه ندیده بودیم. در خیلی از داستاناش خب مثلن اون ابعادِ اگزیستیالش غنیتره، یعنی میپردازه به اون وجوه درونی، حالا اگزیستیال هم به به معنای اون زیستِ متعهد نسبت به سایر آحادِ جامعه و هم از اون سویهی روانکاوانهش، یعنی اونجایی که انسان با خودش دچار کشمکشهای درونی میشه؛ اینها هم دستمایهی آثارِ بهرام مرادی قرار میگیره و اون چیزی که حالا توی داستانهاش ـ حالا من نمیخوام در مقام داوری بگم کدام داستان بهتر است کدام داستان بدتر، ولی کلن من داستانهایی رو خیلی پسندیدم که اون شکل وقایعنگاری هم توشون وجود داره، چیزی از تاریخ معاصر، حالا دور یا نزدیک ـ رو هم به ما میگه و این وقایعنگاریش فیکشنال میشه. مثلن همون داستان «باید باید باید جهانی شود» که بهنظر من نمونهی خیلی خیلی خوبیه از این دست داستانها؛ و اینجا در حقیقت میآد و مجموعهای از این مشاهدات، تجربههای زیسته، نگاه گزارشگر، و سویههای روانکاوانه و جامعهشناسانه، همهی اینا میاد تو یک کلاژ خیلی خیلی جذابی به هم پیوند میخوره و تبدیل میشه به یک اثری که وقتی میخوانیش، یهخورده اوایلش منگ میشی که این چی بود و بعد که یواشیواش گرههای داستان در ذهنت باز میشه متوجه میشی که کارهای ظریف و بسیار بسیار درخشانی در دلشون انجام شده و خب میگم این نگاه به رخدادهای حقیقی و تاریخی مهمی که همهمون هم ازشون خبر داریم، با این رویکرد طبیعتن خیلی میتونه به درد داستاننویسی ما بخوره، چون تاریخ ما که تاریخ نیست،خیلی چیزها درش سانسور شده، ناگفته، تحریفشده، دچار اعوجاج شده بیان نشده و لاجرم بخشِ زیادی از این وظیفه مییفته به دوش ادبیات داستانی. شاید یه خورده بگیم یه پروژهی فوکویی باشه، تاریخیگری نوین احتمالن باید بیشتر بیاد توی متونِ ادبی ما تصویر زمانه و زیست ما و برههی تاریخیمان رو گزارش بده تا خود تاریخی که رسمن توسطِ مورخین نوشته میشه. در کنارِ همهی اینها، روابط رومانتیک و اروتیک زنان و مردان هم یکی از درونمایههایی است که در آثارِ بهرام مرادی بهش پرداخته میشه که شکل پدیدارشناسانه خیلی جالبی داره. مثلن داستانِ «کازانُواها» خیلی داستانِ شاخص و جالبی است از این حیث. همهی اینها در کنار هم نشون میده که ما فارغ از اون غنای تکنیکی که راجع بهش صحبت کردم، با نوعی غنای مضمونی هم طرف هستیم و این را ما مثلن در رُمانش هم رصد میکنیم و چهقدر جالب که همهی اینها آمیخته شده با یک شعور زبانی خیلی بالا. به نظر من یکی از نکات خیلی خیلی مهم داستاننویسی بهرام مرادی نثر خیلی خوب، منعطف و کارآمدش هست در خلق موقعیتها و پرداختن به درونمایههای مختلف و همه چیز رو خوب در اختیار خودش میگیره برای این که داستانش بهترین شکل ممکن رو داشته باشه.
Hinterlasse einen Kommentar