این کتاب از هفت داستان تشکیل شده است و در سالِ ۱۳۸۲ کاندیدِ چندین جایزه شد و جایزهی بهترین مجموعهداستانِ کوتاه را از «بنیادِ هوشنگ گلشیری» و «منتقدانِ مطبوعاتی» دریافت کرد. همچنین در سالِ ۱۳۹۲ بهعنوانِ یکی از ده مجموعهداستانِ برترِ ده سالِ گذشته از طرفِ «منتقدانِ مطبوعاتی» انتخاب شد. داستان اِل یکی از داستانهای این کتاب است. برخی از داستانهای این مجموعه را میتوان در کستباکس شنید
آنزمان تازه به این خانه آمده بودیم. نوساز است و اجارهاش نسبتن گران؛ در عوض دو وجب حیاط دارد كه با بوتهها و درختچههای انبوه از پاركینگ جدا میشود. از باریكهراه آن گوشهاش هم میشود رفتوآمد كرد. همین دو وجب حیاط بود كه چشمِ زنم را گرفت. هوا كه خوب باشد، میشود ییلاقمان. برای من مهمتر از حیاط، فضایی بود كه بینِ نشیمن و حیاط قرار دارد. اینجا بهش میگویند وینترگارتن. درهای شیشهییی متعددی دارد از زمین تا سقف و مناسبترین محلِ كار میتوانست باشد برای منی كه دستوبالم تنگ بود و نمیشد كارگاه جداگانهیی داشته باشم. من مجسمهساز ام. آنوقتها بیشتر با گچ و رُس كار میكردم كه خُب، ریختوپاشش زیاد است؛ بخصوص كه من اصرار داشتم همه چیز را در ابعادِ بزرگ بسازم.
بهگمانم یكیدو هفته بعد از آمدنمان بود كه زنم گفت «انگار اینجا دزد داره.» شب، لباس شستهها را روی این رختآویزهای تاشو پهن میكند و تو حیاط میگذارد و صبح میبیند بعضی تكهها نیست. پرسیدم حالا چیزِ گرانی رو بردند؟ گفت «نخیر. پنج تا از لباسزیرهای بنده و سركار غیبشون زده.» و اكیدن سفارش كرد از این به بعد شبها قبل از خواب یادم نرود رختآویز را بگذارم گوشهی وینترگارتن. گفتم بفرما، اینم از كارگاه بنده. گفت «وقتی خواستی بخوابی.» گفتم رطوبتش میزنه به كارا. گفت «میخوای لختوعور راه بری؟ من مالِ خودمو میآرم داخل.»
همسایهیی داریم كه من پروفسور مأدِزما صداش میزنم. پنجاهوپنج را شیرین دارد و با زنش (صداش میزند: موتی) جفتِ خانهی ما را دارند و از اولین مستأجرینِ اینجا اند. آن اوایل، گاهی شبها، پروفسور از تو حیاط با یك بطر شراب میآمد سروقتِ من؛ كه معمولن نشسته بودم به كار. پروفسورِ تاریخِ یونانباستان تو دانشگاه است. خودش هم یونانیست. مالِ طرفهای سالامین؛ كه چه میدانستم كجاست. روی نقشه نشانم میداد و رِندانه میخندید «پونصد سال قبل از میلاد، خشایارشاهتونو همینجا شكست دادیم.» و مینشستیم ته شرابِ سالامین را به سلامتیی پدرانِ باستانیمان درمیآوردیم. شبی ازش پرسیدم اینجا سابقهی دزدی هست؟ گفت «مگه چیزی پیشآمد كرده؟» گفتم نه كه. ولی خُب مثلن اگه میز و صندلیتابستونی و یا این دوچرخهها تو حیاط باشند چیزی پیش نمیآد؟ چند لحظه شوخوشنگ نگام كرد و پرسید «چندتا؟» گفتم از شما هم بعله؟ گفت «گهگُداری.»
اولین دزدیها كه میشود، پلیس خبر میكنند. آنها هم میآیند سروگوشی آب میدهند و میگویند میتوانید یك شكایت علیه فرد یا افرادِ نامعلوم بدهید. مستأجرینِ همكف جمع میشوند شور كنند. میگفت «وقتی دیدیم باید اسمِ تكتكِ شاكیها رو با جنس و شكل و رنگِ اموالِ مسروقه تو شكایتنامه بیاریم، از خیرش گذشتیم.» اما پروفسور بعدن به صرافتش مییفتد. میگفت «اولش كه مزاح بود. اما یه روز دیدم حتی یه دونه هم ندارم.» گفتم راهحلش كه ساده بود. گفت «من تحملِ رطوبتِ لباسشسته رو ندارم.» مییفتد به شبپایی و یواشكی رختآویزهای همسایهها را معاینه میكند. میگفت «بیفایده بود. مونده بودم اینا، با اندازههای من و موتی، به چه كارش میآد.» گاهی هم جایی میان دارودرختها قایم میشود. بعد هم ولش میكند.
گفت «حالا تو هم میخوای مسیر منو بری؟» گفتم كو حوصله؟ بعد هم اتفاقی نمییفته اگه آدم بهقولِ زنم لختوعور بگرده. گفت «شوخیی رِندانهییست؛ طرف فانتزیی بدی نباید داشته باشه.» گفتم یه دفعه بگو هنرمندییه كه هرز رفته؛ شاید میفروشدشون. گفت «تو هم حرف میزنی ها.» گفتم شاید هم كلكسیونر باشه. قاهقاه خندید.
ماجرا به اضافهی اقدامات متنوع زنم تبدیل شد به یكی از مایهخندهها و خیالپردازیهای من و پروفسور تو شبنشینیهامان. پروفسور آنجا تو صندلیراحتییی كه با خودش میآورد (صندلیهای ما به هیكلش نمیخورد) لم میداد و از آن هاواناهایی دود میكرد كه یك ساعت طول میكشد. میگفت «من اگه بودم میچسبوندمشون به دیوارِ اتاقم و رو هركدومشون اسمی میذاشتم.» انگار همان وقتها بود كه مجسمهی مرد اِل را به پروفسور هدیه دادم؛ كه طبقِ اقرارِ خودش از همان روزِ اسبابكشی بهش نظر داشته بوده.
آنروز، یك یكشنبهی بارانی، جلوی درِ اصلی دیدمش كه صندوقپستیش را خالی میكرد. فكر كردم باید یكی از این تُركهای دونركبابفروشی باشد كه صبح تا شب با آن كاردِ درازشان كباب تریشه میكنند و لای نان میگذارند: قدبلند، تنومند، سبیلو. بعد هم گاهگداری از پشتِ پنجرهی رو به خیابانِ خانهش تكوتوی ما را دید میزد؛ شاید هم بارانی را كه سیلآسا میریخت؛ هرجور بود آنقدر لجم را در آورده بود كه دلم میخواست آن سبیلهای كلفت و آویزانش را از دو طرف مشت كنم و آنقدر بكشم كه بارانتماشاكردن یادش برود. كَشِ آخر را گذاشته بودم برای مجسمهها. اولی را كه میآوردم یکهو دیدم جلوم سبز شد و گفت «اجازه دارم كمكتون كنم؟» تو خانه به زنم گفتم الان یكی میآد تو، نترسیها. گفت «كی؟» گفتم مأدِزما. گفت «شوخیت گرفته؟» گفتم آمده كمک. همسایهی بغلییه. گفت «نكنه این پروفسوره رو میگی؟ صاحبخونه میگفت….» خواستم بگویم نه بابا اصلن این یارو قیافهش به… كه مأدِزما با مجسمهی تمامقدِ مردِ اِل وارد شد و با زنم گرم گرفت. كمكش همین بود. بعدها كه بهش گفتم چه اسمی روش گذاشتهام، پرسید «حالا این مأدِزما كی باشه؟» گفتم چیزی شبیه فرانكنشتاین لابد، البته با سبیل. كُلی خندید.
این مردِ اِل آدم گچییی بود در حالِ راهرفتن. پالتویی تا قوزكپا به تن داشت. سروگردنش كاملن در حالتِ افقی نسبت به اندامش بود. پروفسور مأدِزما بارها از علاقهش به این مجسمه گفته بود؛ من هم نه كه ناخنخشكی كنم، تو فكر بودم نیمتنهیی از خودش (آنطور كه تلفیقِ پروفسور و مأدِزمای ذهنم باشد) بسازم و هدیهكردن مردِ اِل بعد از شبزندهداریی آن نیمهشب بود. (من اول به جَكی گفته بودم بنشیند با هم لبی تر كنیم و بعد هم جَلدی پروفسور را خبر كرده بودم.)
آنشب پروفسور نیامده بود وینترگارتن. من هم زود خوابیده بودم و افتاده بودم تو خوابهای قروقاتی و از ذِلهگی هی به خودم میگفتم بلند شوم بروم تو وینترگارتن. بلاخره رفتم.
حالِ كاركردن نداشتم؛ پس چراغی روشن نكردم. وسطِ كارهای نیمهكاره و آماده نشستم و خیره به حیاطِ غرق در سایه، به فكرهای مواقعِ بیخوابی فرورفتم. چند دقیقهیی تو همین حال بودم كه پرهیبِ ریزهمیزهیی را دیدم كه آرام و بیخیال از باریكهراه آنگوشه وارد حیاط شد. تو تاریكی نمیتوانستم صورتش را تشخیص دهم. بهنظر نمیآمد آشنا باشد. گشتی تو حیاط زد. كیسهیی دستش بود و پالتوی بلندی به تن داشت. گیتاری هم از گردنش آویزان بود. بعد آمد صورتش را چسباند به شیشهی وینترگارتن و اینجا بود كه حالت چشماش را دیدم و همینطوری گفتم خودش باید باشد. چشماش ریز و شیطنتبار بود و سرشار از كنایه و تمسخر. بخارِ نفسهاش، طرح مبهمِ چهرهاش را با آن ریشِ ژولیده ترسناك میكرد. از قرار مرا بینِ مجسمهها تشخیص نمیداد. نگاش رو به مردِ اِل ثابت ماند. چشماش را ریزتر كرد و حتا چندبار جاش را تغییر داد تا مجسمه را بهتر ببیند. یكیدو دستگیره را هم امتحان كرد. عاقبت دهان و چانهش را كجوكوله كرد و راه افتاد كه برود. دری را باز كردم و گفتم آهای، اینجا چهكار میكنی؟ آرام برگشت و سرصبر نگام كرد «دنبال ماریا میگردم. ماریا اینجا زندگی نمیكنه؟ من جَك ام.» و قوز كرد و خُردهگیرانه دورووَرم را پایید. انگار ماریاش را من قایم كرده بودم پشتِ سرم. گفتم ماریا كه نداریم، حالا شاید چیزِ دیگهیی پیدا بشه. گفت «مثلن؟» گفتم یه بطر شرابِ عالی. كیسهاش را بالا آورد «شراب به معدهم نمیسازه. آبجو میخوری؟» آوردمش تو وینترگارتن. گفت «عتیقهفروشی؟» گفتم بشین الان آمدم. از درِ اصلی رفتم تو خیابان، پشتِ پنجرهی اتاقِ پروفسور مأدِزما و یواش به شیشه زدم. میدانستم سبكخواب است. گفتم خودشه. گفت «كی؟» گفتم نشسته تو وینترگارتن. بدو بیا. هومهوم خندید و پنجره را بست.
پروفسور كه تو حیاط ظاهر شد، جَك پرسید «این خونهبهدوشه؟» زیرِ بغلِ پروفسور صندلیراحتیش بود و به دستش یك بطر اوزوی تگری. پروفسور تا پاش را تو وینترگارتن گذاشت، كنجكاوانه جَك را پایید و خندخندان گفت «سلام بر ساتیرِ نادیدنی در نیمهشبِ تابستانی.» جَك تعظیمِ غرایی كرد و از من پرسید «این آقا شاعر اند؟» پروفسور تعظیمِ غراتری كرد «نخیر جانم. من قصاب محل ام.» گفتم ایشون پروفسور مأدِزما. جَك رو به من گفت «توی قصابی؟» گفتم این هم جَك. نه؟ گفتی اسمت جَكه، نه؟ گفت «اسپانیایی اند؟» مستقیم با پروفسور حرف نمیزد؛ گویی زبانِ همدیگر را نمیفهمند. گفتم پرفسور انگار این آقای جَك از تو میترسه. پروفسور خیلی جدی و دلخور به جَك گفت «ساتیر، من ترسناك ام؟» گفتم اسمش جَکه. جَك سرش را تكان داد. پروفسور گفت «نه، ساتیر جان، آخه كجای من ترسناکه؟» جَكی دستش را داخلِ كیسه كرد، یك قوطی آبجو در آورد و فیسی باز كرد «نه، از چی بترسم؟ قصاب كه ترس نداره.» پروفسور رو به او گفت «دیدی؟ این مجسمهساز از خودش حرف درمیآره. اصلن همهی هنرمندا یه تختهشون كمه. تو هم حتمن دو تختهت كمه.» جَك گیلاسِ اوزو را از دست من گرفت و با گفتنِ یك «پروست» و منتظرِ ما نماندن، بالا انداخت و گفت «من؟» و وقتی دید پروفسور با سیگاربرگش، گیتارِ به گردن آویختهی او را نشان میدهد، ریزریز خندید «ها، یه چیزایی. گاهی تو متروها میزنم. فقط تابستونا.» پروفسور گیلاسش را پُر كرد و گفت «اینوقتِ شب كه متروها تعطیل اند.» جَكی باز هم بالا انداخت «آمده بودم دنبالِ ماری. شما نمیشناسینش؟» پروفسور با قیافهیی كه یعنی دارد فكر میكند گفت «كدوم ماریا؟» جَك انگشتاش را روی سیمها كشاند «ماریا دیگه.» و با دو دست حجمِ یك جفت پستانِ مَشكوار را جلوش رسم كرد. پروفسور بشكن زد «آها، همونی كه روزی یه رنگ میپوشه؟» جَك بِروبِر به من نگاه كرد. گویی باز هم اختلالِ زبانیشان عود كرده بود. من گفتم این پروفسور تا چند تا ننوشه خواب از سرش نمیپره. قصاب كه هستی، این جَكی را هم میگی ساتیر، ماریا رو هم كه فقط با… و گیلاسم را به گیلاسش زدم. قیافهش باز نشد. خیلی رفته بود تو نقشی كه من نمیفهمیدمش.
نصفِ بطری را زده بودیم و هنوز بخارِ شیریرنگی از اطرفش برمیخاست. گفتم خُب نگفتی جَكی، اصلن چهكارهیی؟ این طرفا زندگی میكنی؟ جَك قورتی آبجو نوشید و گفت «اینا رو خودت درست كردی؟» پروفسور یك کُپه دود تو فضا فرستاد «ساتیر، حالا بگو این اصلن بهش میآد اینكاره باشه؟» جَك گفت «من كه میگم سمساره.» و با انگشت، مردِ اِل را نشان داد «حالا كسی اینا رو میخره؟» پروفسور گفت «این از یكی بهش ارث رسیده كه وحشت داشته نكنه اونجاش یهو غیب بشه.» جَك خندید و دندانهای كِرموش را نشان داد «حتمن هم یه ماریا داشته.» گفتم ولش كن بابا این ماریا رو. پروفسور گفت «ساتیر، گولِ این مجسمهساز رو نخور. میخواد تو رو دستبهسر كنه، خودش قُرش بزنه.» جَكی خندید. اوزوش را به دو انگشت گرفت «پروست. زندهباد مادهی خودم، ماریا. اوه ماریا.» و بالا انداخت. پروفسور هم بهسلامتیی ماریا بالا انداخت. من گفتم پس شبا هی میچرخی این دورووَرا، نه جَكی؟ پروفسور گفت «از چیزا بگو ساتیر، از اونا. سرگرمیی تاپی داری و نمیدونی.» جَكی باز هم به من نگاه كرد. گفت «این آقای قصاب بدجوری پاتیل شده انگار.» گفتم نه بابا این از اوناشه. گفت «پس چرا دریوری میگه؟» گفتم پروفسور مأدِزما اصلن حرف حساب تو چییه؟ گفت «میدونی مجسمهساز، من اصلن تصمیم گرفتم تا عیشِ بعضیها رو كور كنم، نداشته باشم.» جَكی گفت «ماده؟ ماده نداشته باشی؟ بِراوو. من كه میگم اصلن به زحمتش نمیارزه.» پروفسور بلند شد و پیژاماش را صاف كشید پایین. یك چیزِ سیاه از میانِ کُپهیی موی سفید زده بود بیرون. آنجوری كه ما نگاه میكردیم، حتمن ترس برش داشت كه سروگردن خماند و خیره به اسافلش شد و من یكهو لحظهیی، فقط لحظهیی مردِ اِل را زنده جلوم دیدم. كشید بالا. جَك گفت «این قصابه بیتربیته آقای مجسمهساز.» گفتم محل نده جَكی، بنداز بالا. انداخت. با هر سه پیكِ او، ما یكی مینوشیدیم. اما پروفسور خودش را زده بود به مستی. گفتم شاید هم واقعن مست كرده. جَك گفت «حالا باید بخونم.» وحشتناك بود. میشد به جرئت گفت تنها عضوِ قابلتحمل و جذابِ وجودش همان چشمای شوخ و رِندش است. گفتم جَكی بُلبلی بهخدا. اما حالا نیمهشبه، زنم بیدار میشه. پروفسور گفت «تو كه زن نداری.» جَكی سرضرب گفت «داره.» پروفسور تنهاش را جلو آورد و همچین زد روی زانوی جَكی كه پرید بالا «ساتیر، خوشم میآد ازت. تیزی. اما این مجسمهساز دروغ میگه مثلِ چی. آخه كی میآد زنِ آدمی بشه كه این جور چیزا میسازه؟ حالا تو یه چیزی، فانتزی داری. من، پوف. دوتا جِنتلمَن. اما این؟» و دستش را انگار چیزی پرت كند، به عقب انداخت. جَكی، قدری ترسیده، زانوش را كه ورز میداد گفت «خُب پس، نداره.» پروفسور گفت «منم ندارم. این همه سرگرمی و زن؟ فراموش كن. (باز هم دستش را به عقب پرتاب كرد) میدونی سرگرمیی من چییه؟» من گفتم قصابی. گاهی اوقات میره تو این دانشگاهها و اجسادِ باستانی رو تشریح میكنه. همینه كه بهش میگن پروفسور. پروفسور چشمغرهیی به من رفت و رو به جَك گفت «مهمل میگه. قصابی سرِ جاش. سرگرمیی دیگهیی دارم. حدس بزن. حدس بزن ساتیر. (جَكی شانه بالا انداخت و بیاعتنا بیرون را نگاه كرد. پروفسور قوطی خالییی را از جلو پای جَكی برداشت و تو مشت گرفت.) نمیزنی؟ خُب، اما بهت بگم یكی هست كه گاهی اوقات تو كارم موش میدونه.» جَكی دوستانه گفت «نكنه این مجسمهساز باشه؟» پروفسور گفت «باز كه چرتوپرت میگی. ما شریك ایم.» و قوطی را تو مشتش له كرد «اما بهت میگم اگر پیداش كنم، قراضهش میكنم. باور كن ساتیر. باور نمیكنی ساتیر؟» و همچین حالتِ تودلخالیكنی به خودش گرفت كه گفتم این جَكی الان پسمییفتد. گفتم مأدِزما جان این ساتیر… پروفسور زیرلب غرید «جَكی.» گفتم خیلی خُب بابا، این ساتیرجَكی… كه دیدم ساتیر شانههاش را بالا انداخت و به دلِ دو انگشت دماغش را خاراند و مُفش را بالا كشید و من یادم رفت چه میخواستم بگویم و حس كردم یك كم كه بگذرد انگولكهای این مأدِزما، عاصیش خواهد كرد تا بیفتد به سیامستبازی. گفتم حالا یه دهن بخون، یواش بخون تا من طرحتو بزنم. و تختهكار و قلمسیاه را برداشتم. گفت «كه چی بشه؟» گفتم شاید بعدن نیمتنهات رو ساختم. گفت «كه بفروشیش؟» گفتم میخوای به خودت میدم. گفت «كجا بذارمش؟» پروفسور گفت «میونِ آتآشغالات. اصلن بذارش وسطِ همون چیزا.» (و باز هم آن حركتِ دستش…) ساتیرجَكی گفت «من كه نمیدونم از چی حرف میزنه این. بگو سربهسرم نذاره سمسار.» كه دیدم پروفسور ساكت شد؛ نه كه از تهدیدِ جَكی ترسیده باشد؛ علاقهاش را یكباره به همصحبتی با ساتیرش از دست داده بود. اوزوها هم كارِ این یكی را ساخته بود؛ كه بلند شد و با یك خداحافظیی نوكزبانی رفت. (و تازه حالا بعد از بازشدن در بود كه متوجه شدم چه بوی گندی میداده تماممدت این ساتیرجَكی.)
پروفسور گفت «چی میگی تو؟ این ساتیرهای معاصر حتا یه جو ظرافتِ فكری ندارند.» گفتم قضیهی قصاب چی بود؟ گفت «حالا تو فكر كن میخواستم بترسونمش.» گفتم از كجا معلوم كه خودش بود؟ گفت «بود. كه البته فرقی هم نمیكرد. اما تا دیدمش همون تصویرِ افسانهییی ساتیرِ باستانی برام زنده شد. گفتم شكارِ خوبییه تا ببینم این ساتیرِ امروزی كه باید حتمن مثلِ سلفش مظهرِ شیطنتهای شهوی باشه چه جور آدمییه. دیدم نه، نه آن دُم و گوش و شاخهای بُز رو داره، نه آن تخیلِ حشریی ساتیرِ كهنسال رو. مرتیكهی جَبونی بود.» گفتم اما ترسوندیش. اگه خودش باشه، دیگه لباسزیرهامون بیمهست. گفت «تو هم لابد بهخاطرِ تشكر، نیمتنهشو میسازی.» و باز هم دستش را به عقب پرت كرد. گفتم مگه من شبیهساز ام؟ حالا برو بخواب. این مردِ اِل رو هم با خودت ببر. متعجب نگام كرد «یعنی چه ببر؟ همینطوری؟» گفتم مالِ خودت، هدیه. گفت «پس چرا قبلن ندادیش؟» گفتم فكر كن حالا دیگه حوصلهمو از بس اونجا واستاده و… ببرش دیگه. برگشت طرفِ مجسمه. قدری نگاش كرد و از كمر بغلش زد و در حالی كه اشاره میكرد صندلیش را بدهم زیر آن یكی بغلش گفت «حالا كه مال منه، اسمشو میذارم گِ.» گفتم اِلِ برعكس. گفت «نه. گِی یونانی.» و رفت. سرِ مجسمه پایین بود. حالا شده بود
L
خیابانهای برلین سپتامبر ۹۹
Hinterlasse einen Kommentar