این کتاب از هشت داستان تشکیل شده است؛ «یک و هزار شب» یکی از داستانهای این کتاب است
نشسته بودیم به داستانخوانی. یادم نیست، ولی یکی میخواند. بعدها حبیب تأکید میکرد «نه بابا، خیالاتی شدی. داشتیم دروبیدر میبافتیم.» شاید. چه اهمیتی دارد که یکی میخواند یا نمیخواند. همهمان که بودیم، همهمان هم که دیده بودیمش.
گمانم شب بود. باید شب بوده باشد. آخر تا بهحال نشده ما وقتِ دیگری بنشینیم به داستانخوانی. علی میگوید «عصر بود. همچین دَمدَمای غروب. من تازه رسیده بودم.» بعد میزند پسِ کلهش و با لهجهی رشتی ادامه میدهد «قربانتان بشوم عصر بود. اگر شب بوده من با چراغروشن میآمدم.» او چراغِ خرش ـ دوچرخهاش ـ را تا ندزدند برمیدارد و اگر هوا تاریک باشد روشن میآید تو جمع. آن اولها نمیدانم کی مصرعِ مولانا را براش خواند: کز دیو و دَد ملولم و انسانم آرزوست. علی هم آمده و نیامده همین مصرع را میخوانَد.
آرش هم روی شب بودنش حتم دارد. از همه عجیبتر مسعود است که میگوید اِلاوبِلا نصفهشب بوده؛ سحرنزده. الاهه میگوید «چه اهمیتی دارد؟» تا حبیب دستراستش را انگار چیزی به او تعارف کند پیش بیاورد و بگوید «اختیار دارید خانوم، این نشانهها را دستکم نگیرید.»
بعدها وقتی این بحثها پیش آمد، آرش دفترچه طرحهاش را جلو آورد و گفت «من وقتی طرحِ ساختمان میزنم انتخاب میکنم. یعنی که من، منِ نوعی، نشانهها را انتخاب میکنم و کنارِ هم یا درهم میچینیم.» علی توی حرفش پرید که «درحالیکه چیزی که آن شب دیدیم واقعیت داشت.» نفهمیدم به اعتراض بود یا تأییدِ آرش. اینکه کجا بودیم هم باعثِ مناقشه بود. اتاقی که ما دو هفته یکبار درش جمع میشویم پنجرهیی به بیرون ندارد. وسطِ آشپزخانه و اتاقِ بَرِ خیابان گیر کرده. مسعود گفت «از پنجره دیدم دختره آنورِ باغچهی توی حیاط، روی پلههای اتاق خرابهیی نشسته.» الاهه شانههاش را بالا انداخت و لبانش را جمع کرد و گفت «والله سر که برگرداندم دیدم روی نیمکتی لبِ دریاچه نشسته و دارد نان ریز میکند، خُب؟ و تو دهانِ یک قوی سفید میگذارد.» علی گفت «دیدید گفتم روز بود؟» آرش خندید «بلاخره شب بود یا روز؟» علی گفت «من چه میدانم؟ من که رفتم درِ ورودی را ببندم، دیدم دارد توی پیادهرو قدم میزند. پیراهنِ کوتاه صورتی به تن داشت و گاه خم میشد و چیزی از روی زمین برمیداشت. فکر کردم چیزی گم کرده. خوب که نگاه کردم دیدم یه دسته برگِ رنگارنگ جمع کرده.» من که بهرام باشم گفتم بودم ولی یکی میخواند؛ که خنده و شوخیشان درگرفته بود. مسعود گفته بود «تازه میپرسد لیلی زن بود یا مرد.» علی گفته بود «قربان، تپل و سرخ و سفید بود یا نبود؟» الاهه گفته بود «ما وقتی دیدیمش که داشتیم کاری که خوانده شده بود را نقد میکردیم. کی خوانده بود؟» آرش انگشتاشارهاش را بالا برد و به پهنای صورت خندید «من بودم. من بودم.» علی گفت «نه، تو نبودی. (و تا آرش خواست چیزی بگوید تأکید کرد:) از من بپرس دیگر. تو نبودی. خودش بود.» و با بدجنسی انگشتش را میخ کرده بود تو صورتِ من. من یادم نبود، ولی یکی میخواند: زن و مردی توی شهری کوچک با هم زندگی میکنند. با هم خوش اند. کموکسری ندارند. پولدار اند. تنها غمشان بیبچهگیست. عیبوایراد هم از مرده است. زن کُشتیارش شده که بروند بچهیی از پرورشگاه بیاورند. مرد عارش میشود. حرفش هم این است که پس حرفِ آقاجان و مادرجان و خانداداش و که و که را چه کنم؟ یک بچهی سرراهی، یک تخمِحرام را بزرگ کنم که چی؟ بلاخره زن یک روزی سرخود میرود و دخترِ دوروزهیی را میآورد خانه…
گفتم نه، من نبودم، من همچین داستانی دارم؛ یعنی داشتم. اولین داستانی بود که نوشتم. یادم نیست کجاست، کجا گمش کردهام. ولی اینطوری نبود. من آنجا اصلن کاری ندارم که زن و مرده پولدار اند یا بیپول. مرد هم عارش نمیشود؛ تنها از مادرش میترسد که بلایی سرِ بچه بیاورد و باباش که دعانویس بوده. بهگمانم حبیب میخواند. حبیب پیشانیش چین افتاد، دستاش را از هم باز کرد و گفت «من؟ کی؟» گفتم یا شاید قاتی کردهام، نکند توی آن مجموعهداستانِ دستنویست خوانده باشم؟ حبیب گفت «شاید. ولی انگار من آنجا از دخترخواندهی یک خانواده میگویم که حالا بزرگ شده و میخواهد ازدواج کند. شبِ عقدش درمیآید که داماد…» علی نخودی خندید «که داماد برادرش است. (که حبیب جاخورد و علی تُندتُند گفت:) شوخی کردم بابا. این که خیلی Kitsch میشود.» حبیب متفکرانه گفت «راستی چرا اینقدر بچهی سرراهی یا پرورشگاهی توجهی نویسندهها را جلب میکند؟ (در یک لحظه راست نشست، بشکنی زد و انگشتاشارهاش را بهطرفِ الاهه گرفت:) خانوم خودش بود که میخواند. داستانِ زنی که در دیوانهخانه است.» دورِ چشمای الاهه چین افتاد و روی میز خم شد «کجاش به داستانی که بهرام تعریف میکند ربط دارد؟» حبیب گفت «آنجاش که زن بهیاد میآورد لحظهی بلوغش را. روی پلههای هشتی خانهشان نشسته و سینهاش را دست میکشد. یکهو حس میکند پستانهاش ترک میخورند یا چیزی شبیه این. انگار چیزی در حالِ بیرونآمدن از آنهاست. بعد دختر میبیند که خودش به قدوقوارهی یک نوزاد از شکافِ سینهها بیرون میآید.» صورتِ الاهه جمع شد «آخر چهطور میشود این زن را به زنی که بچهدار نمیشود ربط داد؟» حبیب گفت «اینطور که چون این صحنه سمبلیستیست، میتوان این برداشت را کرد که زن بچهاش نمیشود و نوزادش را به خانه میآورد.» الاهه به پشتی صندلی یله داد و لبخند زد «برداشتت به خودت مربوط است.» آرش با بیصبری گفت «اینطور به جایی نمیرسیم. این بحثِ کی میخواند و چی میخواند بیهوده است.» علی خیرهخیره نگاش کرد «چی بیهوده نیست؟» دستهای آرش در هوا چرخید «واقعهیی که آن شب اتفاق افتاد یا روز، چه میدانم. ما اصلن چی دیدیم؟» «من که گفتم.» این علی بود که چنگی در موهاش زد و کفِ دستاش را جلو آورده بود. آرش گفت «هر کس چیزی میگوید که بیشتر به خواب شباهت دارد.» من گفتم خودت چی دیدی؟ «یک زن. نه، یک دخترِ زیبا. همین.» علی پرسید «اینجا چهکار میکرد؟» «نمیدانم. آن موقع فکر میکردم با یکی از شماها آمده یا مثلن…» و سکوت کرد. فکر کردم دنبالِ کلمهی فارسیش میگردد. یکهو حیرتزده زیرلب گفت «مطمئنی خواب ندیدی؟» حبیب گفت «دِکی. این که اصلن به کُلِ قضیه شک کرده.» من گفتم این بیهوده است که تلاش کنی دربیاوری خواب بوده یا واقعیت. خیال یا واقع، روی هر کداممان تأثیری گذاشته. تو از خودت بگو. آرش گفت «یک چیز را خوب یادم هست: وجودش چیزی مثلِ شادی در من جاری میکرد. احساسِ خوبی داشتم. در آن لحظه دلم میخواست به هر ذرهی زندگی… چی میگویند؟… آها، تعظیم کنم.» من گفتم میدانی، توی صوفیها فرقهیی بوده ابوحلمان نامی شیخش. میگفتن قولِ خداوند است که در خوبرویان حلول میکند، پس هر جا خوبرویی میدیدهاند در پیشش به سجده میافتادهاند. حبیب گفت «همین هست آیا جوهرِ نوشتن، هدفِ نوشتن؟: زیبایی را به سجدهافتادن. من وقتی آن دخترک را دیدم همین احساس بهم دست داد. چیزِ دیگری هم بود که این حس را تقویت میکرد. شاید این چیز طعمِ همان داستانی باشد که یکی میخواند.» علی گفت «من هم حالا که فکر میکنم بینِ این دوتا باید رابطهیی باشد. اول باید دربیاریم کی میخواند.» الاهه خندخندان گفت «که کسی به گردن نمیگیرد.» علی گویی جملهی الاهه را نشنیده باشد ادامه داد «و بعد اینکه اصلِ داستان چی بود.»
من بعدها البته روی اصلِ داستان کار کرده بودم: مرده آنجا رانندهبیابانیست. هفتهیی، ده روزی، بیستوچار ساعت برمیگردد پیشِ زنش. زن،که ماهرخ باشد، میرود دخترِ دوروزهیی را از پرورشگاه میآورد. گودرزش ـ اسمِ شوهرش بوده ـ پَرپَر میزند برای دختر. وردِ زبانش است که «دوست دارم اگر بچهمان شد، دختری باشد شکلِ تو.» ماهرخش هم ماهرُخی بوده؛ که دخترک را تا چند ماهی قایم میکند تا گودرز را بپزد. رازش که فاش میشود برای اولینبار دعواشان میشود و مرد تهدید میکند که اگر دفعهی دیگر برگردد و این «مایهی سرشکستهگی» را ببیند، زن را تلاق خواهد داد. اما هنوز دوسه روزی نگذشته سرزده میآید و به پای ماهرخ مییفتد و قول میدهد که دخترک را مثلِ بچهی خودش بداند بهشرطی که باباننهاش از موضوع بویی نبرند. دخترک راهنیفتاده زبان باز میکند و با شیرینکاریهاش گودرز را والهوشیدای خودش میکند. راه که نمییفتد، ماهرخ هول میکند و درمیآورد پاهای دخترک فلج است. دوادرمان ثمری ندارد. زن و شوهر غمشان میشود غمِ مهتاب؛ که اسمِ دخترک باشد.
اینها را که گفتم الاهه اعتراض کرد «اما این داستانِ توست، نه آن داستانی که آن شب یکی میخواند.» گفتم درست، ولی دختری که من آن شب دیدم شکلوشمایلِ همان مهتاب را داشت، پاهاش هم فلج بود، فقط بزرگ شده بود. بگیر بیست ساله. آنجا روی پلهکانِ هشتی خانهیی قدیمی زیرِ تاکِ مویی که انگورهای به چه درشتی داده بود نشسته بود و سر را یکبَری رو زانوهاش گذاشته بود و غمِ عالم تو چشاش تاب میخورد. مسعود سیگارِ دستپیچش را گیراند و گفت «من ازش پرسیدم بابام کجاست؟ حبهیی انگور کَند و جلوم گرفت و دورودراز نگام کرد و گفت اینجاست. خوب که نگاه کنی پیداش میکنی. دیدم توی یک چاه تاریکِ تاریک است. یکی هم شکلِ عموم با ساتورِ قصابی حولووَرِ چاه میچرخد و نعره میزند و بابام را با فحشوفضیحت صدا میکند.» علی گفت «این خیلی سوررئال شد.» حبیب گفت «خیلی رُک بگویم مالیخولیاییست.» یکورِ بدنِ مسعود مثلِ همیشه تکانتکان میخورد، پای همانور مدام در نوسان است. گفت «خُب، حرف زدم که نگویند حرف نمیزنی. همین. حرفِ دیگری ندارم.» حبیب گفت «زیورسادات داشت مثلِ خُلها با خودش حرف میزد.» آرش پرسید «زیورسادات دیگر کی باشند؟» من گفتم بهت نگفتم، ولی خیلی محشر میشد اگر بعد از آن… حبیب گفت «نگو تا خودم بگویم ببینم احساست را گرفتهام یا نه. بعد از اولین تجربهی جنسیش تو زیرزمین است. میفهمیدم جایی از کار کامل نیست. تا آن شب که دیدم زیورسادات اینجا، همینجا روی زمین دراز کشیده و تو خودش جمع شده و لبههای شلیتهش را مشت کرده و دورش پیچیده و از سرخوردگیش بعد از آن تبوتابِ بلوغ میگوید و بیهودگی ولعی که داشته برای بازیکردن با سینههاش توسطِ اسماعیلگاوی.» الاهه گفت «شما که همهش میزنید به صحرای کربلای خودتان.» علی گفت «من به ایشون حق میدهم. شما بهجای تعریفکردنِ داستانِ آن شب یا روز یا نصفهشب، داستانهای خودتان را میگویید؛ درحالیکه ما همهگی آن زمان دختری را دیدیم اینجا، توی خارج، نه ایران؛ ایرانی هم نبود. خارجی بود. شاید تُرک یا عرب. راه میرفت و تو کُمای عشقیش بهیادِ دوستپسرش که همان روز ازش جدا شده بود، برگهای پاییزی جمع میکرد.» آرش گفت «پس پاییز هم بود.» الاهه گفت «تو هم که ادامهی نانوشتهی یکی از داستانهات را تعریف کردی. یعنی اینجا کسی نیست اصلِ واقع را تعریف کند؟»
بعد از آن بحثوجدلها دیگر حرفی از آن شب و دخترک پیش نیامد. ولی من حس میکردم این سکوت، نه فراموشی واقعه، که فرارِ ماست از دستبُردِ یکی دیگر به خاطرهی آن شبمان. یکبار که تلفنی با حبیب حرف میزدم یکهو وسطِ حرفاش پرسید «بلاخره پیداش کردی؟» گفتم کی را؟ خندید و گفت «مهتابت را.»
میدانستم پیداش نمیکنم. هیچکجا نبود. نه خودش، نه حتا سطری، کلمهیی یادداشت راجع به او توی دفترچه یادداشتهام. یعنی پاک فراموشش کرده بودم؟ دیگر نمیفهمیدم حبیب چه میگوید. فکرم رفت پیشِ مهتاب؛ که میآمد بغلم. پاهای از زانو فلجش را دورِ کمرم چفت میکرد و دستاش را دورِ گردنم. مادربزرگم که ما خانم صداش میزدیم میگفت «ببین این بچه چه اُنسی به تو گرفته.» مهتاب یکریز حرف میزد. صورتش را میچسباند به صورتم و آنقدر چرا این اینطوریست، چرا آن آنطوریست میکرد که کلافه میشدم و هماندَم که حس میکردم الان است که بگذارمش زمین شروع میکرد به بوسیدنم. قلمدوشش میکردم و بستنیش را که میخورد ماهرخ میآمد دنبالش. همسایهی خانماینا بودند. میگفت «سرِ همین بندهی بیگناه خدا، این میرزادعانویس و زنِ پتیارهش گودرز را عاق کردهاند.» بهگمانم چند ماه بعد بود که وقتی خانم را تهران دیدم با حسرت و آه گفت دعانویسها کارشان را کردند: گودرز ماهرخ را تلاق میدهد و مهتاب را میگذارند پرورشگاه .
یکبار که باز هم یکی میخواند ـ بهگمانم الاهه یا مسعود ـ صحبت افتاد به عناصرِ غیرعادی در داستان؛ همان وقتهایی که نویسنده خِرقعادت میکند. آرش گفت «اینجور وقتها این حس به من دست میدهد که نویسنده دارد شعبدهبازی میکند.» علی گفت «جادوگری درستترست. شعبدهبازی آبکی است.» من گفتم یا بهقولِ عرفا شطح. آرش پرسید «پس درست است؟» گفتم صدینودِ حکایتها و قصههای قدیمی خودمان پر از همین شطحیات است. مثلن عارفی که در چشمبرهمزدنی کُرهی ارض را درمینوردد یا به درجهیی از وجد میرسد که فریادِ انالحق سرمیدهد. مدرنش را مثلن در رئالیسمجادویی مارکز میبینیم. این مهم نیست. مهم این است که آیا نویسنده میتواند همین شطحیاتش را به خواننده بباوراند یا نه؟ علی گفت «حالا آمدیم و منِ خواننده در چارچوبِ داستان باورش کردم. ولی میدانم که در واقعیت ممکن نیست اتفاق بیفتد.» که حبیب چانهاش را آرام خاراند و لبخند زد «کدام واقعیت؟ مگر همین ماها، خودِ ما، تو، تو، تو نبودیم که همینجا دست به جادوگری زدیم و واقعیتی را کنارِ شطح گذاشتیم و آنقدر ورزَش دادیم که عاقبت نفهمیدیم چی به چی بوده؟» که ساکت شده بودیم و بحث رفته بود جای دیگر و من نخواسته بودم بگویم که به نوبهی خود نه شطح کرده بودم و نه جادوگری. دنبالهاش هم آنقدر واضح بود که ربطدادنش به خواب و خیال ممکن نبود: آخرِ همان شبی که دیده بودیمش و حواسمان را از داستانی که یکی میخواند پرت کرده بود، رفته بودیم کافهیی تا چیزی بخوریم. دورِ میزی نشسته بودیم که بالای کافه روی سکویی بلندتر از کفِ زمین قرار داشت. گرمِ صحبت که شدیم چند دخترِ جوان آمدند و آنسوترک نشستند. مستِ جوانی و زیباییشان بیاعتنا به دوروبَر میگفتند و میخندیدند. یکیشان پیراهنِ مشکی کوتاهی به تن داشت. نیمرُخ به ما نشسته بود و ساقهای سفید و خوشتراشش خودنمایی میکرد؛ که دیدم علی هوشوگوشش شده دو چشمِ بلعنده. آرش هم که دیدش صورتش را دست کشید و چنگی تو موهاش فروبرد. چشماش برق میزد. گویی تلاش دارد چیزی را پیشِ خود حلاجی کند. حبیب گفت «چه زیبایی مقهورکنندهیی.» من گفتم تندیسِ زیبایی. از دخترک چیزی سوای هوسانگیزی معمول ساطع میشد. لطافتی معصومانه، کمالِ زیبایی ناب. الاهه گفت «حالا کی حاضرست یک شاخهگُل به این تندیسِ زیبایی بدهد؟» هیچکس چیزی نگفت. من شاخهگُلی از پاکستانی گُلفروش خریدم و رفتم به طرفش. دادم به دستش. گفتم چهطوری مهتاب؟ گفت «خوب.» گفتم خانمی شدهیی. بیحوصله نگام کرد. پرسیدم از ماهرخ چه خبر؟ گفت «خیلی سال است ندیدمش. گودرز را هم. زاغوزیلشان که شد دیگر نیامدند دیدنم.» گفتم آنها که… گفت «هر کدام رفتند دنبالِ پیشانینوشتشان. گودرز حالا بهگمانم یکبُر بچه داشته باشد؛ ماهرخ هم. باهمبودن طلسمشان بود؛ و من.» گفتم باز هم بیا به دیدنمان. گفت «تا پای راهواری باشد. تا، کجا بچرخم.» برگشتم سرِ میزمان. صحبتها گُل انداخته بود؛ کسی متوجه غیبتِ من نشده بود. گذشته بود؛ آن جَروبحثها هم.
همین چند وقت پیش شبی حبیب زنگ زد گلهمند. دلش پر بود که خوب نیست آدم اعمالِ اینوآن را بگیرد و در داستانش بیاورد. فرداش رفتم پیشش. گفت «خیلی رُک بگویم خوبیت ندارد.» گفتم مگر چه شده؟ دوتا دستنوشته از مسعود و علی کفِ دستم گذاشت که «بخوان.» نگذاشت. خودش خواند. داستانها با هم فرق داشتند ولی یک صحنهشان مشترک بود: راوی داستان بعد از ماجراهایی، شبی با دوستانش به کافهیی میرود. آنجا دختری را میبیند ـ در داستانِ مسعود، راوی خواهرش را بهجا میآورد و علی اولین عشقش را ـ آشناییش را راوی بروز نمیدهد. همهگی تو نخِ دختره اند که یکی میگوید «حالا کی حاضرست یک شاخهگُل به این تندیسِ زیبایی بدهد؟» که راوی گُلی از پاکستانی گُلفروش میخرد و با قدمهای استوار بهطرفِ دخترک میرود. با او گپ میزند و شاخهگُل را به او میدهد و برمیگردد. گفتم خُب، این کجاش دزدیست؟ همهمان آن شب بودیم. یکی هم رفت به آن دختر شاخهگُل داد. حالا اینها آوردهاندش توی داستانهاشان. برافروخته گفت «چرا متوجه نیستی؟ این یعنی دستبُردزدن به کارِ یکی دیگر.» گفتم شاید چون خودت میخواستهیی بنویسش بهت برخورده. گفت «این موضوعِ دیگریست. البته که میخواستم بنویسمش. آرش شاهدست. به او گفتم که مینویسمش. ولی قضیه این جاست که این من بودم که رفتم به آن دخترک شاخهگُل دادم و باهاش حرف زدم. آشنام بود.» پکر شدم و چیزی نگفتم. داشتم تصمیم میگرفتم قضیه را دنبال کنم که به خودم گفتم خُب، حالا که چی؟
حالا هم که حالا باشد، هر دو هفته یکبار که یکی میخوانَد، تو اتاقی که پنجرهیی رو به بیرون ندارد و بینِ آشپزخانه و اتاقِ بَرِ خیابان گیر کرده، من عطری را از ورای کلمات میبویم که در اتاق پَرپَر میزند و حریروار به صورتمان میساید. اینجور وقتها ویرم میگیرد که جای خلوتی باشم تا لحظهلحظهاش را بنویسم. حالا که بلاخره نوشتمش میبینم گرتهیی از آن وجد یا شطح درآمده؛ که شاید چیزی باشد. نه برای یکی دیگر، که برای خودم.
برلین دسامبر ۹۸
Hinterlasse einen Kommentar