. این کتاب از پانزده داستان تشکیل شده است. «ما» یکی از داستانهای این کتاب است
«… شهرِ ما فقط وزیر نداره. غیر از این همه چی داره. به این رجبی میگم از کجا معلوم شاید یکی از ما این بختو داشته که وزیرمزیر بشه، اما یکیدو روز قبل از این واقعه افتادیم توی تورِ قاچاقچی و تا بیاییم بهخودمون بجنبیم دیدیم کار از کار گذشته و وزارت هم مالیده. مرتیکه میخنده. غشغش. ای مرض. تو که نه. تو اگه عرضه داشتی اول از هر کاری اون اسمفامیلِ دگوریتو عوض میکردی. میگه از کجا معلوم، شاید اینجا شدم. میگم برو، برو گوزمعلق، من تو رو بزرگت کردم… نه، نداریم عزیزم. تا امروز نداشتیم. اینم از حسادت و چشموهمچشمییه که کسی منکر باشه فردا یا یه هفته دیگه یا فوقش دوسه ماهی دیگه هم نخواهیم داشت. این چه روزیه خانوم، من مرده شما زنده، اینجور چیزا چشمِ باطن لازم داره، حسِ شیشم. اون روزی که همین رجبی بیاد خونه هوار بکشه خانوووم… وا، چه بد. من اصلن نپرسیدم شما چی میل میفرمایین. کافهگلاسه، نسکافه، چایی؟ با عطر؟ هیچی؟ تعارف نکنین تو رو بهخدا. یه عطریه خانوم. نظیر نداره. خواهرم از سوئیس واسم فرستاده. رامی، رامی جونم، اون قهوهجوشو روشن کن. نمیدونین چه پسریه خانوم. امسال معلمش اصرار کرد که باید رامی بره کلاس بالاتر. گفتم اِ وا نه، بچهم میسوزه. بهتره امسالم تو همین کلاس بمونه. هوش و استعدادش به داداشام رفته. اگه یه موش به باباش رفته بود که تا حالا سکته کرده بودم. میدونین خانوم، مرد جماعت اگه خونه بمونه یا دایم میخوره یا ایراد میگیره. این رجبی خونش پای خودشه اگه از نُه اونورتر توی خونه باشه. حتا اگه شبش ساعتِ سهچار از سرِ کار برگشته باشه. سوارِ دوچرخهی اشپرمولی میشه و تلِکوتلِک. میگم رجبی حالا میخوای بری سوسیال اَمت که ایرونیا اسمشو گذاشتن شرکت نفت. میگه دیروز که رفتم. میگم اَه، فانتزی. میپرسه چی میشد معنیش؟ میگم یعنی مثلن، مثلن بری شرکت نفت و تقاضای لباسزمستونی بدی. میگه پس سرده؟ دَدَموای، پکوپهلوهام یخ زده دِدِرررر. میگم خناق بگیر ننه… نذار بگم، گفتم مثلن. آره، پلههای شرکت نفتو سلانهسلانه بالا میری و مطمئنی که سرِ صبحِ به این زودی کسی توی راهروها نیس و کارمندا سرگرمِ گردوبازی ان. واردِ راهرو که میشی چارشاخ میایستی. میگه هوووو. میگم خفه، صد دفه گفتم از این صداها بیخِ گوشِ من درنیار. آره، فک میکنی شاید طبقه رو عوضی اومدی. نخیر، این همون راهرویه، همون درا، همون شماره اتاقا. میگه ساعتم میزونه؟ میگم میزونه، دیشبِ سرِ ساعتِ سهی صبح با مارشِ ختمِ برنامهی اون کانالِ بیحیا تنظیمش کردی. میگه من؟ ساعتِ سه؟ برنامهی چیچیتیک؟ حیا بکن زن. میگم خفه، دور ورندار. خلاصه عوضی نیومدی. میگه بخشکی شانس. میگم آره، بُری خارجی، سیا و سفید و زرد و بادومی و تیلهیی و نخودی عینهو آدمای تیپاخورده نشستن. تو هم میشینی، همینطوری نه. مرتیکه صد دفه گفتم با زبونِ سرخپوستی هم که شده ببین آخرین نفر کییه. میگه عیبی نداره خانوم، هر چی دیرتر برگردم خونه بیشتر تحویلم میگیری. میگم عُق، سطل بیار، مردهشور. چند لحظه بعد، گوش میدین خانوم، هیجان از همینجا شروع میشه. چشای رجبی که عادت میکنه و بهقول خودش همچین که جا مییفته، مردی رو میبینه با کتوشلوار و کراوات، بارونی راسپوتینی و کیفسامسونتِ مُهرومومشده. با این پزکسیون عینک هم خواهد داشت، نه؟ میگه بَه خانوم، از مرحله پرتی ها، داشت، چه عینکی هم. میگم دورووَرش هم یه خانوم و سهتا بچهی بلند، کوتا، کوتاتر. میگه قند تو دلم آب میشه زن. میگم هموطن، همولایتی، تازهوارد. دِ برو جلو دیگه. چی میخوای بگی حالا؟ میگه دِهه هولم نکن، میگم، میگم… ببخشید شما… میگه شما… سلاملیکم… شما… میگم جاخورد رجبی؟ جونِ رامی، بغلت نکرد؟ میگه دستپاچم نکن اگه نه یادم میره. آره گفت شما ایرونی؟ گفتم بله بله، چه حُسنِ تصادفی، من همهش به خانومم میگفتم که بلاخره یه هموطنو پیدا میکنم، بنده رِجَبی. میگم خاک تو سرت، گُل بود به سبزه هم آراستهش کردی، رَجَبی هم نه و رِجَبی. ننهفلان میگه یه پارازیت دیگه بدی اصلن بقیهشو تعریف نمیکنم. مرتیکه همهش سرِ بزنگاه کرشمه میآد. منم حقشو بعدن میذارم کفِ دستش. خُب، بعدش؟ میگه آقاهه میگه شهشهانی هستم. میگم اسم میخوای این. میگه منم همینو گفتم، گفتم بَهبَه چه اسمی، واقعن برازندهی شماست. میبینین این رجبی هم اونقدا بیسلیقه نیس، فقط یه کم کچله. میگه آقاهه گفت نظرِ لطفِ جنابعالی. بعد کمکم صحبتشون گُل میندازه. میگه حالا دلم یه سیگار بکشم. میگم جلوی خودتو نیگردار. شاید این جنابِ شهشهانی هم اهلِ بخیه باشه، اونوقت مجبوری تعارف کنی و این یعنی کمشدنِ یه نخ از جیرهی روزانهت، بعدن بیسیگاری کشیدی تقصیرِ خودته، تازه خوبیت نداره تو همین برخوردِ اول با اون سیگارای دستسازِ پوکیده و چروکیدهت خودتو تو چشمِ طرف چُسخور معرفی کنی، اونم به چنین مردی که از نوکِ پا تا شینِ شهشهانش تشخص و مرتبته. میگه یهو کیفشو ورداشت، رمزی بهش داد و تلق، بستهی وینستونشو درآورد، آی مزه میده، بعد یه سال توتونِ بوی پهنِ ماچهالاغِ آلدی، وسطِ راه نخِ سوم… میگم اَه تو چهقد بیظرفیتی، نترکیدی؟ میگه اوضاش دِرام بود خانوم، یه همدود میخواس، وسطِ راه نخِ سوم، جناب که داشت نوبتش میشد از من خواست که بهعنوانِ مترجم همراه ایشون به اتاقِ کارمندِ شرکت نفت برم. میگم چی؟ ترجمه؟ تو؟ هاهاها. خانوم بهجانِ شما خرِ قبرس پیشِ این رجبی حکمِ پرفسور داره. اون کتابلغتِ آلمانیفارسی رو میبینین؟ تازه خریدیم. قدیمیه سرنوشتِ جیگرِ زلیخا رو پیدا کرد. اون اوایل اونقد لغت از بَر میکرد که خوندماغ میشد. به این رامی دو مارک میداد که بشینه ازش لغت بپرسه. از همون صفحهی اول. ده ماه هم کلاس رفت. هنوزم وقتی میخواد بره مستراح رامی رو با خودش میبره خنگالله. میگم سکته نکردی رجبی؟ میگه گفتم بله، ترجمه، بلاخره هر چی نباشه چند کلمه… میگم پَههَه، خودتو دستکم نگیر، در مقابلِ ایشون تو حکمِ علامهی دهراللغتِ آلمانی رو داری، نفسِ عمیقی بکش و دوروَرتو فوت کن، برو ببینم چیکار میکنی. میگه میرم، کارمنده بِروبِر نگام میکنه، منم گردنمو شق میگیرم و میگم Ich Dolmetscher. میگم اشکالی نداره، بهخودت نگیر رجبی، بذار این آلمانیای بددکوپوزِ حسود چشاشون چارتا بشه وقتی میبینن تو از آخرینبارِ مراجعهت مترجم هم شدی. میگه میپرسه اسم، تعدادِ عیالات و خلاصه همه رو سلیس ترجمه میکنم. میگم نگفتم خودتو نباز، کارمنده همونطور یه چشمش به پروندهس، چشمِ دیگهش رَکزده به دهنِ تو، بعد شغلِ جنابِ شهشهانی رو میپرسه. میگه پرسیدم آقای شهشهانی شغلِ جنابعالی، میگه وزیر، یخ میزنم، بعد گُر میگیرم، بعد یه جام میخاره، بلافاصله همونجام میسوزه. میگم نگفتم؟ بلاخره اومد، خودشه. میگه صدای کارمنده میآد که شغلِ جناب رو میپرسه، نفسنفس میزنم و تقریبن میپرم هوا میگم بوندس کانسلر. میگم نگفتم رجبی کچل؟ نگفتم خانوم؟ دیدین بلاخره شهرِ ما هم وزیردار شد. میگم اما، اما رجبی خاکِ عالم به کلهت، این یعنی. میگه چه فرقی داره خانوم؟ از وزارت تا صدارت چند صندلی که بیشتر فاصله نیس، خیلی وقتا هم دیده میشه که چسبیده به همن، از این گذشته خانوم، من که دیگه تاقت ندارم بعد از این منتظرِ نخستوزیر بشم، بذار خیرشو ببینه بندهخدا. حالا شما بخندید خانوم، نه نه ناراحت نمیشم. اما میدونین چییه؟ میدونین تا حالا چنتا از این پیشگوییهام درست دراومده؟ دهتا، بیستا. اصلن حسابش از دستم رفته. همین مَلیخانوم شاهده ـ میشناسینش؟ نه؟ خانومِ آقای زرکوب، صاحبِ اسبقِ کارخونهی کشکسازی. نه؟ ـ مَلی میگه اَکی تو فانتازیت محشره، یهپا فالبینی بهخدا. ولی خانوم اون روزِ مبارک که رسید بهتون نشون میدم که امکان نداره این حقوقِ ماهیانهی چندصد هزار تومنی حقِ غصبی وزارت و وکالت و صدارت در وطن، حتا وزرا رو هم قیلیویلی نکنه، تا برن گوشهکنارِ خیابونا و میدونای وطنی و قِروغمزه بیان و خودشونو پرت کنن توی بغلِ یه قاچاقچی تخمِکدو.
درسته که شهرِ ما عجالتن فقط از لحاظِ وزیر کموکسری داره، اما این نقصِ فنی اصلن نمیتونه شخصیت و مرتبتِ ما رو پایین بیاره. این شأن چیزیه مثِ سرویسالماس که قیمتشو نمیشه تخمین بزنین. یه چیز هم داره که اگه نداشت، میشد بیبروبرگرد گفت بدلیه. اون چیز هم اینه که شما بالا برین، پایین بیاین، ابدن نمیتونین تو این شهر دو نفر هممنصب پیدا کنین. مثلن دوتا دکتر، یا دوتا مهندس، دو نفر کارمندِ عالیرتبه که دیگه جای خود داره. نگردین خانوم که بهقولِ طرف پیدا می نشود، گشتهایم ما. اینه که من میگم سرویسِ الماس. پشتِ سرش هم میگم نفیس. نه اینور، نه اونور… اَه چته، چه مرگته رامی؟ چرا اینقد داد میزنی مامی مامی؟ اون چییه پشتِ سرت قایم کردی؟ نشون بده. سگپدرِ آشغال این دوربینو چرا از کمدِ من ورداشتی؟ بده من. برو گمشو… میدونین، بچهس. دوست داره گاهی اوقات این دوروَرا رو دید بزنه دیگه. دوربینش معرکهس خانوم. مینولتایه. داداشم از سانفرانسیسکو فرستاده. مگه تو آلمان پیدا میشه؟ بیاین بریم رو بالکن تستش کنین. اختیار دارین، منزلِ خودتونه. بذارین تنظیمش کنم. آها، بفرمایین. البته قاعده استثناء هم داره. اون گوشه رو میبینین؟ چی میبینین؟ صارمی وقتی تقاضای پناهندگی داد، یه موی بدنش راضی نبود. بیچاره میدونس کسی اینجا قدرشو نخواهد دونس. اما مسئلهی جون درمیون بود. مدرک داشت خانوم. اگه خودش تنها بود یه چیزی. هر جا سرشو زمین میذاشت کلهی سحر با جرینگجرینگِ سکه بیدار میشد. زنوبچه کار دستش داده بود بیچاره رو. صارمی یکی رو دوتا کرد و روزی که میرفت تا بره دادگاه پناهندگی، مدارکش توی یه کیسه دستش بود. همهی اون چیزی که امید داشت با اون بلکه از خجالتِ عهدوعیال دربیاد. خانومی که از او سؤال میکرد پرسید بود شغل. صارمی هم که عادت داره موقعِ حرفزدن انگشتاشو بشماره و تا کنه، از ترسِ اینکه مبادا زنک تو پرش بزنه، دهتا انگشتشو رَجی خوابونده بود و یه پِنگ ده شغل از بنایی و نقاشی و سیمکشی و نمایشگاهدار و کارمند ردیف کرده بود و گفته بوده بیادبیه، وگرنه جورابامو هم درمیآوردم. مدارک هم داشت بندهخدا. لازم بود نشون بده؟ دیدی زنک چه نگاهی میکرد. بسمالله اینم کیسهی مارگیری. یکییکی درآورده بود و گذاشته بود روی میز: ماله، خطکش، شاقول و سیمچین و عکس کنارِ رولزرویس. همه هم استاندارد و مید این ایران. شما هم اگه جای اون خانوم بودین مطمئن باشین چشمتون از میونِ این خنزرپنزرا اونی رو میگرفت که از همه گتوگُندهتر بود. زنکِ کارمند میپرسه این چییه؟ صارمی به مترجم میگه ترجمه کنین دُنبک. مترجم ترجمه میکنه دُونبک. بعد صارمی میگه اضافه کنین این مدرک سیاسییه نه شغلی، ملتفت که هستین؟ زنک با چشمای آبی رنگورورفتهش ـ قیافه همهشون آبِ دهنِ مردهس ـ به صارمی ذل میزنه که یعنی خُب؟ صارمی رو بگو که فکر میکرده اینا دسگاههایی دارن که تا یه سیاسی پشتِ مرزاشون رسید شروع میکنه به بوقزدن. خُب نداره. صارمی دُنبکو ورمیداره، هاه میکنه، فندک میزنه گرمش میکنه، دستی به پوستش میکشه و رِنگ میگیره دالام دَم بر ره دم ررره تق. میخونه شمسی جونمرگ شده چن روزه که گم شده، دیرام تقتقتق، حالا که پیدا شده زنِ آژانِ پُست شده، دلیلام لام دارام رام، اینورِ دلم اوفینا اونورِ دلم اوفینا، دیم دیلام لام. بیچاره هنوز گرم نشده بوده که جنگِ لفظی شدیدی بینِ مترجم و زنک درمیگیره که یهدرمیون کلمهی پُست بهگوشِ صارمی میخورده. حالا چی این وسط عجیب بوده معلوم نیس. ولی من میگم اشکالِ کار اینجا بوده که زنیکه سرِ رابطهی پُست و دُنبک گُهگیجه گرفته بوده، علاوه براینکه نمیفهمیده که برخی چیزا هستن که ترجمهناشدنیان. لابد مترجم هم همینو میگفته. حالا صارمی سرِ هفتهی بعدش تو تقاضای پناهندگی رفوزه میشه که چیزی از ارزشِ مدارکِ شغلی و سیاسیش کم نمیکنه. هنوزم که هنوزه تنها آدم توی شهرِ ماست که افتخارِ دارابودنِ ده شغلِ بیرقیبو بهدوش میکشه و اگه قدرشو بدونن باید دائرهالمعارفا رو برا اضافهکردنِ عکس و تفصیلاتِ ایشون عوض کنن که خُب خرجش زیاده. حسود هم که فتوفراوون. مگه اینا چشمِ دیدنِ خارجی رو دارن؟ با این وصف صارمی صارمییه. یه تیکه الماس. لب تر کنین سر تا پاتونو هزاری میچسبونه. اما پیشِ خودمون باشه اینقد جیباش یُبسه که این رجبی هر چی تو گوشش خوند که بابا بیا یه مدرکِ لیسانسی فوقلیسانسی بخر و خودتو راحت کن ـ آدمشو سراغ دارم ـ زیرِ بار نرفت که نرفت. گفت بذار درِ کوزه آبشو بخور، حساببانکی چی داری. لاتهولوته، اما خودش یه پا شهره و اگه این شهر از صارمی بالاتر هم نداشت، کفایت میکرد تا بازم بگم شهرِ ما همه چی داره و از هر چی یکی. خانوم، بهجونِ رامی این هوشوذکاوتِ زیادی نمیخواد که وقتی شما به هر کس برخوردید دکتر باشه یا مهندس یا مثلن ـ بدونِ مناقشه ـ لبوفروش تا بفهمین که تکرار چهقد لوس و بیمزهس. آقاجونم میگفت زندگی بدونِ تنوع و هیجان گاه ممکنه یه جامعهی تموم رو کوپن بهدست منتظرِ طنابِ متری خداتومن کنه. به کسی نگین ها، من اولباری که این آقای فرشاد رو دیدم بهخودم گفتم بلابهدور، بوش میآد که این سِری میخواد بیفته رو خطِ دکتربازی. گفتم از خانومشون بپرسم بلکه خیالم راحت شه. پرسیدم خانوم، آقای فرشاد دکتر بودن؟ چه جوابی داد: نسبتن. خُب وقتی آقای فرشاد دکتره، زنش که نمیتونه بگه آمپولزنِ سرِ محل بوده تو وطن. خوشبختانه همونطور که قبل از آقای فرشاد هیچکس در شهرِ ما دکتر نبود، بعد از اون هم کسی دکتر نشد. یعنی دکتر دیگهیی به شهرِ ما نیومد. میشه احتمال داد که تکوتوکی دکتر و حتا پروفسور هم بودن که تا اومدن مدارجشونو رو کنن کارشون به خِنس خورده و آقای فرشاد ظهور کرده. اونا هم مردانگی کردن یا نخواستن آدمای تنوعطلبی مثِ من ـ من اینطوریم دیگه چیکار کنم ـ منتظرِ طنابِ ارزونِ آلدی بمونن که اونم تازه سالی یهباره. با این طنابای اشپرمولی هم که نمیشه، مزه نداره. علاوه براینکه بعد از مردن خواهن گفت یارو چُسخور و گداصفت بود، جنوبشهری بود و توی ایرون تنبون بهپاش نبود. حالا توی گور هی سگلرزه بزن و هوار بکش که بابا، ما جداندرجد توی نیاورون بزرگ شدیم. همین رجبی وقتی اومد خواستگاریم ـ الاهی پاش قلم میشد ـ آقاجونم گفت مِلکواملاک روکن. رجبی کلیدِ ویلای شمالو داد. آقاجون زد توی گوشش. همینطوری والله. گفت دخترِ من سرِ سفرهی باباش بزرگ شده اصالت داره. مامانم گفت مرد این چه کاری بود کردی؟ یارو فوقلیسانسِ باستانشناسییه، از این بالاتر؟ شاید نداره. آقاجونم داد زد پس بره کشف کنه. آقاجون اهلِ مزاح بود. فرداش رجبی با یه گونی قبالهی مِلکواملاک اومد. خونهمون یه سالن داشت که میشد توش مسابقهی اسبدوونی داد و همین فرشی که میگن تو آمریکا حراج گذاشتن و اندازهی زمین بسکتباله زیرِ پای خاندانِ ما پاخورده و اثراتش اونچنون کاری بوده که حالا خبرههای فرشِ دنیا موندن چه قیمتی روش بذارن. میگین نه، چن قدم با جنابِ تیمسار کنارِ کانال قدم بزنین تا براتون شرح بده که خودشون تای همونو ـ البته یههوا کوچیکترشو ـ مفت فروختن و راهی اینجاها شدن. بپرسین تیسمار هواخوری؟ جواب میده هوای تبعید گازِ آرامکُشِ مرگه. این رجبی با همهی خریتش همیشه گفته میگن حافظ نبود، مولوی نبود، سعدی نبود، وطن وطن بود، اما بدونِ فردوسی وطنی نبود و بدونِ تیمسار مگه این شهر شهر بود؟ میدونین عزیزم، همیشه هر جا چارلاخ آدمِ قدیمی که باشن حرفِ مفت زیاد میزنن. بهحسابِ حقِ آبوگِلِ خودشون میذارن. آخه شما بگین کجای دنیا دیده شده که جنابِ تیمساری، ستونِ مملکتی، اولش، یعنی قبلِ اینکه تیمسار باشه، آژان بوده باشه؟ رو هم خوب چیزیه والله. حال هم هر وقت برین توی این بارِ پاتوقِ ایرونیا، لقلقِ دهنِ همینا رو میشنفین که بعدِ چن سال هنوز میگن آژان بوده بابا. حالا که نیس، اما اونوقتی هم که تیمسار بوده، اگه صلاح دیده حق داشته بگه آژان بوده. شما بگین، مملکتِ اجنبی، شهرِ غریب، اونوقت تا بفهمن شما تیمسارین، براتون دستک بگیرن که با سازمان امنیتِ یه رژیمِ سرنگونشده کار میکردی و اِلوبِل. مگه آدم پلنگصورتییه جونم؟ احتمال اینم هس البته که زمانی که جناب تیمسار میخواستن تقاضای پناهندگی بدن و دورانِ کیسبازیشون بوده، بهدلیلِ نبودِ زباندان رأسن به کتابلغت مراجعه کردن و هر چی گشتن نتونستن ترجمهی درستی از کلمهی تیمسار پیدا کنن و ناچارن کلمهی آژانو تو کیس آوردن. اینم از مضراتِ این فرهنگلغتِ عباسی که گاهی اوقات بهاسمِ یکی دیگه هم چاپ میشه و تا بیام بهخودم بجنبم مغزِ این رجبی مادرمرده رو پوک کرد. باور نمیکنین خانوم؟ پس بذارین بگم عینِ همین بلایی که سرِ تیمسار اومد و برا یه عمر توی دهنِ اینواون آژانش کرد، نزدیک بود سرِ ساروغی هم بیاد. آمده بود ها، ولی بلاخره نیومده بود. زنش بهدادش رسیده بود. این مردا رو ول کنی ها، یه دستهگُلایی آب میدن که نگو. اصلن تِر میزنن خیرِ سرشون. من میگم اگه مردا سیاستو میگردونن و زنا مردا رو، این زنِ ساروغی هر دو رو روی انگشتکوچیکش میگردونه. واه واه واه خدا قسمتِ دشمنت نکنه. اگه ببینین چه دردویی هستش. من که زنم ازش میترسم. این ساروغی خواسته بوده کیس بنویسه. یه زباندانو دعوت کرده بوده. خودش بوده و زباندان و یه بطری هِنسی. کلهی گرم و کیسنویسی؟ زنه پاشو کرده بود تو یه کفش که اتفاقن همینجوری معقوله، آدم وقتی حالیبهحالییه بهتر میتونه یه شرحِ غرا و پُرسوزوگداز و پاسبگیر تفریظ کنه. پشتِ سرِ هم مزه آورده بوده و گیلاس آب کشیده بوده. یه شب که هزار شب نمیشه. زباندان پرسیده بوده شغل. ساروغی که تازه از گیلاسِ سومچارمی فارغ شده بوده میگه والله مُقنی. که یهو صدای خانومش بغلِ گوشش زیق کشیده بوده اِ وا، خاک بهگورِ ننهت، مُقنی چیچییه؟ تو هم مثِ اون بابای پدرسگت خودکمبینی، تو خارج که یه مهندس نمیآد بگه مُقنی هستم، از بس سرتو کردی تو این کتابلغت، مهندس که معنا نمیخواد بیشعور، اینجا هم همونه، ببین، مو هن دِس، میبینین آقا من چه بدبختم؟ مردم چی میگن؟ واقعن که. این نوع شکستهنفسیا دیگه مرضه. زنه خودش میگفت که خدایی بود که در حالِ بیدین اِن بودم وگرنه آبروم رفته بود. شمام اگه منصف باشین با قطعیت نمیگین که اگه خانوم ساروغی رو با شوهرش به جلسهی دادگاه صدا میکردن، پاسپورتِ پناهندگی رو سرِ یه هفته با پُستسفارشی میفرستادن درِ خونهشون؟ نفرستادن دیگه. هر کدومو جداگونه خواسته بودن و به غشوضعفای خانم ساروغی اعتنایی نکرده بودن. بر پدرشون لعنت. خیطی بالا آوردن. یه شهره و یه مهندس ساروغی. میگی مهندس ردی شما تأسفباره. جواب میده خوشحالیم جانم، این پاسپورتِ کولیگری و آوارگی و بیبتهگی ارزونی همونایی که انقلاب کردن و مملکتو به روزِ سیاه نشوندن و بعد هم خودشون آواره شدن. اینجور چیزا بادِ هواس. اصل مقامِ اجتماعی و شخصیتِ والای آدمای شهرِ ماست. اون شبِ کنسرتی اِبی که تورج یه استکان بیشتر بالا انداخته بود و از دهنش دررفت که اگه ساروغی مهندسه پس منم خلبانم، هیچکس خم به ابرو نیورد. من به مَلی گفتم الان خون بهپا میشه. اما همهگی متفقالقول شدن که قیدِ اگر یه مهندسو که نامهندس نمیکنه و چون مهندس ساروغی مهندسه و شکی نیس، پس بدونِ شک تورج هم خلبانه. از همون شب بود که آسمونِ شهرِ هم به فتحِ ما دراومد و تورجخان رسمن به مقامِ خلبان تورج ارتقا پیدا کرد. همون شب همین جنابِ تیمسار ضمانت کرد که خلبان تورج خواسته مزاحی کنه، وگرنه چندین سال دورهدیدن توی آمریکا که کشک نیس. خانوم، وقتی ستونِ یه مملکت اینطور باقاطعیت عمل کنه، حتمن چیزایی میدونه که عقلِ من و شما بهش قد نمیده. حالا بلد نیس دو کلام انگلیسی بلغور کنه ـ شایدم پُلتیکشه ـ خُب، بهقولِ تیمسار شما هم اگه آلمانی را با میختویله در مغزتان کرده باشید و فوتِ فوت، دو روز که حرف نزنید روزِ سوم نمیتوانید بفهمید مجری توتیفروتی از چه مناطقی حرف میزند. هِههِه، این تیمسار خیلی نازه بهخدا. بیچاره تورج میدونس خارجی رو توی این شغلای حساس استخدام نمیکنن که تا اون شب صداشو درنیورده بود. پولمولی هم که توی دستوبالش نیس تا یه هواپیمای شخصی بخره و یه ویراژ اون بالا بده تا دهنِ آدمای کافه لالهزار ـ همون پاتوقه ـ رو گِل بگیره. باز چه خبره رامی؟ چرا داد میزنی؟ باباته؟ این چه وقتیه این مرتیکه برمیگرده. سرشو بزنی دُمشو بزنی باز میره پی الواتی تو کافه. خدا بهش رحم کرد که شما اینجا تشریف دارین وگرنه… سلام عزیزم، دیر کردی، دلم خیلی شورتو زد، اِ وا میبخشین خانوم، رجبی جون این خانوم همسایهی جدیدمونه، تازه تشریف آوردن، یه تُکپا برو سری به آقاشون بزن شاید چیزمیزی لازم داشته باشن، خواهش میکنم خانوم، این چه حرفیه؟ برو عزیزم… میدونین چییه خانوم؟ این مردا رو باید خرشون کرد، به وقتِ وقتش هم باید جرشون داد. نقلِ این حرفا البته دال بر این نیس که افتخارآفرینیهای این قدیمیا رو، که از هر چی بگذریم نسلِ اولِ ما در اینجا هستن، نادیده بگیریم. اونا هم موقعِ خودش فوتای پُرزوری به این سُرنا زدن. اصلن بنیانگذارِ این شهر، که حالا شهرِ ماست، اونا هستن. از هر آلمانی پدرومادردار بپرسین ایرون کجاس، میگه همونجایی که هر نوزادش یه چاه نفت داره و بهقولِ تیمسار اگر این فرضیه را قبول کنیم که حالاحالاها شکمِ اقتصادِ دنیا با نفت سیر خواهد شد، پس نتیجه کاملن واضح و مبرهن است که اگر ما نباشیم کمرِ دنیا تاب میخورد. یعنی بدونِ ما دنیا زرتش قمصوره. پس باید مجیزِ ما رو بگن و میگن، توی همین شهر و بهیُمنِ تلاشا و مجاهدتای همین قدیمیا. وقتی آدم جوون باشه، جویای نون و کار و زن باشه، چار هزار کیلومتر هم اینورِ مِلک و آبادیش، حق داره چاه نفتشو بهرُخِ جماعتِ عصاقورتدادهی آلمانی بکشه تا بفهمن با چه کسی طرفن. حالا اگه بعدها خیلی از زنای آلمانی که با اینا روهم ریختن و روزِ بعد از بعلهگفتن احساسِ مغبونیت کردن، تقصیرِ خودشونه جونم. حالا که اینجا مردی نیس، خودمونیم ما زنا بدونِ احساسِ مغبونیت چی هستیم که با اون چهطور بشیم. اونقد به پروپای شوهرِ بیچارهی خارجیشون پیچیدن که چن نفرشون رفتن، قبل یا بعدش فرقی نمیکنه، فروندینِ تاقوجفت گرفتن و حتا دو نفرشون شبانه به هامبورگ تاختن و بزرگترین کابارهی ایرونی رو تو سنت پائولی تأسیس کردن و یه کلاسرقصِ عربی هم کنارش افتتاح کردن تا محتاجِ دیگرون نباشن. هر وقت هم میدیدن اوضاع پَسه یه دسته از هفتادودو ملت جور میکردن و چاقوهای ضامندارِ دستهسفیدِ ساختِ زنجون ـ چاقو سیدی ـ رو رومیکردن. و اگه امروزهروز میگن این پناهندهها و جدیدیا مالیاتِ بیس سال زحمتکشی ما رو میخورن، میشه برای دادنِ حق به اونا یه اجلاسِ ملی تشکیل داد. همون چیزی که آقای شباویز طرفدارِ سینهچاکِ اونه. و البته برای خودش. همین همپروندهیی سلمان رشدی دیگه، آره جونم، گفته چن صفحه از کتاباشو توی ایرون پخش کرده. نمیشناسین؟ همونی که اولبار تاکسی خرید و تبِ تاکسی رو انداخت تو جونِ خیلیا. فکرشو بکنین که یه روز آدمی مثِ شباویز میآد پیشِ شما و سرِ درددلش باز میشه میگه یه آقای محترمی همین چن روز قبل آمد خونهم، گفت شباویز یهلاخ سبیلتو به صدتا از این جلمبرا نمیدم، گفتم کوچیکِ شمام، گفت آخه این شرطِ انصافه، مردانگیه؟ تو این همه واسه این مردم کار کردی، وقت گذاشتی، جانن و مالن، وقتی تازهوارد بودن و هیچی نداشتن فرشِ زیرِ پاتو کشیدی بیرون دادی بهشون، لباسِ زن و بچهتو دادی، پول دادی، زبونم لال تنها ناموستو ندادی، دیگه ماشین ظرفشویی چه صیغهیی بود؟ نگفتی نمک میخورن نمکدون میشکنن؟ دادیم دیگه آقا، دادیم، بذار پشتِ سرم حرف بزنن که شباویز هر چی به اینواون داده از اشپرمول آورده و فروخته، من با همه ندارم، من درویشمسلکم، لوطی ام، چیکار کنم؟ تو خونم تزریق کردن، همین آقای محترم میگفت دلم میخواد یه جلسه تشکیل بدن تا من جلوی روی خودت یخهی تکتکشونو بگیرم و تُف کنم تو روشون… نمیشه آقای شباویز رو باور نکرد. اگرچه جاروجنجالِ زنِ ساروغی هنوز بهباره که هر جا میشینه میگه اِوا خاک بهگورم، ماشینه مالِ این همسایهی آلمانیمون بودآ، روزی که اشپرمول بود اومد گفت میخواین مجانی؟ گفتم نه، ما میخوایم بهترشو کائوفن کنیم، یه هفته بعد این مرتیکه گفت ظرفشوییمو میفروشم، قابلی نداره، دویس مارک بدین خیرشو ببینین، ما هم دادیم، حالا فهمیدم مالِ همین همسایهمون بوده. حالا کو تا مرادِ دلِ شباویز میوه بده. اینا دیگه پروندههای مختومه هستن که عجزونالههای زنِ ساروغی نمیتونه زندهشون کنه. گذشت اون زمانی که اهالی مجموعهی نفیس کوچهپسکوچهها رو بههوای دستدومفروشی گز میکردن یا هر روز سعی میکردن نفرِ اول توی شرکت نفت باشن و تقاضای کمد و جاکفشی و میز و از این دست تختهپارههای دستصدم بدن و اگه کارمنده موافقت نکرد صاف بگن پس چرا به فلانی دادین؟ مگه ما بچهی زنباباییم؟ تا یارو بگه پس به فلانی هم نمیدیم. یا اینکه شبای اشپرمول چراغقوه بهدست کیسههای لباس و آتوآشغالا رو زیرورو کنن و مبل و کمد و موکت به شانه بکشونن. حالا تو هر خونهیی یکی از سرگرمیای فرحبخش و چشمِحسودکورکُنِ اهلِ بیتِ اجلاس خانوادگی، کاتالوگشناسی و کاتالوگخوونهیییه که از برکتِ وجودش همه چیز نونوار و شیکه. حالا قسطی هست که هست. باور کنین خانوم از وقتی این کاتالوگا اومده همه با هم جوندرجونی شدن، چن تایی هم برعکس خونی. همه قربونصدقهی هم میرن، مهمونی میدن، بههمدیگه وقتوبیوقت تلفن میزنن و بهمحضِ گذاشتنِ گوش سفارشِ چیزی رو میدن که طرف زودتر داده بود. هر روز یکی این افتخار رو پیدا میکنه که اولین کشفکنندهی فلان جنس باشه. یه روز میکرووِله ـ بهقولِ خانمِ نادرنژاد میکروبوِله رستورانِ شرایتونم ـ یه روز سرویسِ چینی دوهزارتایی، تلویزیونِ پردهسینمایی و مثلن همین دیروز هم این مَلی بدجنس که روپوشِ خاکتوسری دویستایی سفارش داد. همه چیز هم فاناسونیک، سونی. واییی دوربین فیلمبرداریشو بگو که معجزه میکنه و آپارتمانِ فسقلی رو کاخِ نیاورون جلوه میده و فیلماش جون میده برا فرستادن به ایرون و سوزندنِ یه جای دوست و دشمن. این ماه هر طور شده باید یکی سفارش بدم. بهجونِ شما تا مژه زیرِ قرضم ها، ولی خُب اگه بدونین بعضیا چه پُزی میآن. همین خانوم نادرنژاد که سکرترِ سازمان خدمات وطنی تشریف داشتن میگفت باید فیلماشو ببینی تا بفهمی این کوچولوی نازنازی چیکارا میکنه، بلگای گلدونامو چنون صاف و شفاف نشون میده انگار که پلاستیکیان، سولاخِ چشای مجسمههامو میکنه یه نلبکی، از مهرداد جونم که تازه مستانهشو عمل کرده یه عکسی انداخته که حظ میکنی. بعضیا چه اِفههایی واسه آدم میآن ها. من که سردرنیوردم از کجا میآرن. هر روزم یهدست لباس. من که میگم دزدی میکنن. همین و والسلام. راستی تا یادم نرفته یه کاتالوگ بهشما بدم. دریای مُد و تجملاته. کاری نداره خودم معرفیتون میکنم. من که هر چی نگاش میکنم سیر نمیشم. این قاب رو میبینین؟ دو بیت شعره که آقای شمس واسه من گفته، چی هم گفته: تو ای اَکی بهلطف بگوی آن کاتالوگِ رعنا را/ که مژه به زیرِ قرضوقوله تو دادهیی ما را/ جز اینقدر نتوان گفت در جمالِ تو عیب/ که پولِ شرکتِ نفت نیست روی زیبا را… ذوق و سلیقه هم موهبتییه والله که هر کس هر کس نداره. آقای شمس همچین آدمیه، صاحب قلمه. خودم دیدم توی پاسپورتش جلوی شغل نوشتن شاعر. حتمن هست که تو همچین چیزِ مهمی قید کردن. ولی بیچاره تابهحال نتونسته حتا یه دیوان هم چاپ کنه و شهرِ ما رو قرینِ افتخار بکنه. اگرچه کییه که ندونه بهقولِ شاعر هنر نزدِ ایرانیان است و بس. بابتِ این قضیه، که حتمن تابهحال فشارِ تاقتفرسایی برای خریدِ قلم و کاغذ روی گُردهی زنوبچهش گذاشته، نمیشه با آقای شمس همدلی نکرد. آخه شما بگین کدوم شاعری تونسته با پنجسر عائله بهکارش برسه؟ خودش همیشه میگه این چوخوفِ روسی اگه چوخوف شد هنر نکرد، دلیلش این بود که اونقدر نازکنارنجی بود که در جوانی وقتی یهبار صدای وَنگووَنگِ بچهی خواهرشو شنید تصمیم گرفت تا ابد عزب بمونه و بچهدار نشه. واه، خاکِ عالم. یکی نبود بپرسه مگه تو خودت بیوَنگووَنگ دنیا اومدی؟ ولی شمس با این مکافات که صبرِ ایوب لازم داره تونسته صفحاتِ زیادی رو برای فرهنگوهنرِ این تیکه از مرزوبومِ در خارجه سیاه بکنه. اصلن اون افکارِ بلند و اون نرمی احساس و اون کلامِ آتشین نمیتونه جز روی کاغذ آروم بگیره. بگذریم که آقای شهرتی قاضی ارشدِ اسبق یهبار به خودِ من گفت اینا همهش دکوندسگاس خانوم، یارو عقده داره میخواد اسم درکنه. ولی من از خانوم مخملی شنیدم که همایونی گفته شهرتی برای این چشمِ دیدنِ شمس رو نداره که توی یه جمعی پتهشو رو آب انداخته. چهطور؟ از من نشنیده بگیرین خانوم. شهرتی انگار دنبالِ کارِ سیاه میگشته و چون مشهوره که دهنِ قرصی نداره، هیچکس جلوش بروز نمیداده که کارِ سیاه میکنه. از ترسِ شرکت نفت دیگه و خُب دیگه، هم اینکه دست زیاد نشه ـ ظرفشویی و گُهشویی که نگفتن نداره، ایشششش ـ شهرتی هم مییفته لج و با خواهرزادهش که اونم دنبالِ کارِ سیاه بوده و ناظمی که کارِ سفید داره و بدش نمیآد آخرای هفته کارِ سیاه کنه، یه تیم تشکیل میدن و مییفتن به تعقیبِ اونایی که سیاه کار میکردن. ردِ سیاکارِ اولی رو میزنن و میرن پیشِ صابکارش که ما بهتر و ارزونتر کار میکنیم. یارو که دستشونو خونده بوده میگه من کارگرِ بد و گرون میخوام. سیاکارِ دومی رو توی ترافیک گم میکنن. سیای سومی میفهمه و اونقد توی اتوبان میگازونه که تیمِ تعقیب خسته میشه و برمیگرده. سومیه بلافاصله با پلیس تماس میگیره که چه نشستین که یه ماشین با این مشخصات رانندهش مسته و دوتا همراهاش مواد دارن. تیمِ تعقیب گیر مییفته و تا بیان تحقیق کنن و ولشون کنن کُلی دردسر میکشن. حالا این قضیه چهطو به گوشِ شمس میرسه خدا عالمه. خلاصه شمس توی جمعی که شهرتی هم بوده داستانو مثِ یه جوک میگه و یه بیت فیالبداهه میآد که مشکلِ کارِ سیاه نه در حوصلهی دانشِ ماست/ حلِ این نکته به تعقیب و گریز نتوان کرد/ برو ای شمس مزن حرص و مکن کید و ریا/ که در این مُلکِ فرنگ نانِ سیاه بسیار است… شهرتی هم قاتی میکنه و فحشو میکشونه به شمس. خُب شهرتییه دیگه، اونم فقط یکی. و تازه یکی از اون سوداییهاش. حقیقتن، بهقولِ آقای شمس، این شهرتی یه رُمانِ ترجمهنشده و ترجمهناشدنییه و اگه دوهزار سال بعد یه باستانشناسِ وطنی به این شهر بیاد و بخواد از روی شواهد و قرائن به خلقیاتِ ما پی ببره، یه تیکه از استخونش برا مطالعه در این امرِ ملیتاریخی کفایت میکنه. و چهطو؟ آخه میدونین خانوم، شهرتی عصارهی ریزترین علایم و نشونههایییه که با توصیفِ تکتکِ آدمای مجموعهی نفیس هم شاید قابلِ رویت نباشه. ضمنِ اینکه چیزی داره که هیچکس، بلابهدور، نداره و اونم یه رگِ دهاتیگرییه. بازم چهطو؟ شهرتی بازیگریه که نقشِ خودشو در کمالِ مهارت بدونِ بزکدوزک اجرا میکنه و بلافاصله باید گفت بازیگری که نقشش خودشه. دهاتیبازیش هم همینجا گُل میکنه. شهرتی آدمی که بیس سالِ دوازده ماه بیسوچارپنج روزهی ضربدرِ هش ساعت گُروگُر زبدههای یه اجتماع رو روی دو پای خودشون رویت میکرده و هی تایپ میکرده قاضی، دادستان، متهم، وکیلمدافع، شاهد، فقط دو سرنوشت میشه براش پیشبینی کرد: یا میشه شهرتی یا دیوونه از کار درمیآد. خدا رو شکر که شهرتی همون اولی شده. اگرچه در صحتوسُقمِ دومی راه مطالعه و تحقیق همیشه بازه. بندهخدا هی قاتل دیده، هی مفلس دیده، هی ورود و خروجِ پنهونی متهمینِ متنفذ رو دیده، دروغ و راست شنیده، قسم و آیه. و تازه همهی اینا ضربدرِ دو، چونکه هم شنیده هم ثبت کرده و با همهی اینا همون شهرتی باقی مونده، منشی دادگاههای جنایی. حقیقتش این اول به ما برخورد. این کدوم جنوبشهری بیوطنِ از زیرِ بته عملاومدهیی بود که خجالت نکشیده بود توی این مملکتِ غریب آبروی ما رو بریزه و بگه یه منشی دونپایه بیشتر نبوده؟ این بود که همهگی دستبهکار شدیم و طبقِ یه قراردادِ نانوشته و مقدس در حفظِ کیانِ وطن تو این شهر و دیارِ غریب، هر کدوم بهش رسیدیم چاقسلامتی کردیم و گفتیم بَهبَه جنابِ قاضی ارشد در چه حالند؟ فکر میکنین اینجور وقتا چه عکسالعملی نشون میداد؟ دهنش باز میشد و شیریلبویی میشد؟ بهخودش نمیگرفت و بهحسابِ خوشمشربی و ساختنِ آبوهوای خارج رو مزاجِ مزاحی ما میذاشت؟ نخیر. همینه که میگم معیارای رایج برا ترجمهی او الکنن. ما هی میگفتیم جنابِ قاضی ارشد و او بلنبلن میگفت منشی دادگاههای جنایی. کار بهجایی رسید که رسمن تو صندوقپُستیش اخطاریه انداختن که اگه از این بهبعد همون جملهی سوزنخورده رو جار بزنه، از جانبِ هموطنای آبرودارِ اصیل عاق خواهد شد. اونم بلافاصله گوشیتلفنو ورداشت به تکتکمون زنگ زد گفت الو، منشی دادگاههای جنایی، بهتخمم. دیدیم نخیر، سُنبه پُرزوره. پس استشهادِ شهری کردیم که شهرتی قاضی ارشد است و اونچه خودش میگه معجونییه از ویروسِ سنتی شکستهنفسی و وضعیتِ صفرکیلومتری در مملکتِ غریب، هموطنا گوش دستشون باشه. تو همین حیصوبیص بود که شنیدیم در حالِ کیسنویسییه. زباندانا به جُلوپُل افتادن و وابستهگانِ احزابِ مرده و نیمهمرده رئیساشونو ترغیب کردن تا دیر نشده بچسبونن بگیرنش. همون چن ساعتِ اول فهمیدیم که قضیه برعکسه و او قصدِ گرفتنِ ما رو داره. شهرتی قلم و کاغذ بهدست خونهبهخونه میرفت و برا کیسش ماتریال جمعوجور میکرد. سرِ یه هفته آتیشِ جنگِ داخلی بینمون شعلهور شد. همه همدیگه رو تفولعنت میکردن که شهرتی رو قُر زدن و منتظر بودیم که اگه قبول شد بگیم از ما بود، اگه رفوزه، از دیگرون. ما تا اینجاشو خونده بودیم که خبر آوردن عینِ همین وضعیتِ ما رو هم دَمودسگاهای سنیشیعهی کلیسای اینا و احزابِ طرفدارِ گداگدولا دارن. شهرتی روزِ بعد از برگشتنش از دادگاه صفحههای بازجوییشو کُپی کرد پُست کرد برا همهمون و تازه اونجا بود که فهمیدیم کیسش تاریخچهی همهی مرامها و احزابییه که از بدوِ پیدایش نطفهی آدم تو کُرهی زمین اومدن و رفتن. و شهرتی مدعی شده بود که از روزِ شناختنِ دستِ چپ و راستش به اونا وفادار و بیوفا بوده و اعلانِ وفاداری جدید بستگی داره به تا ببینیم چی میشه. روزِ بعد هم به همهگی زنگ زد گفت پیوست: عجالتن دامنِ هیچکدومو رها نمیکنم تا جوابم بیاد. تو همون صفحاتِ بازجویی پرسیده بودن حالا؟ اونم گفته بود من برای وصلکردن آمدم. و بعد راهافتاد به همهی خونهها سر زد و گپ و روضهی من اگر ما بشویم رو خوند و تا بیاییم چشممونو باز کنیم خبر آوردن که صاحبِ یه مصلح شدیم که حرفای تازهیی میزنه. حرفایی که اگرچه سالهاس کسی تحویل نمیگیره، لاکن ترجمهناشده آدمی مثِ شهرتی قاریشه. وحشتناک نیس؟ حالا باید چه گِلی به سرمون میریختیم؟ آقایون گفتن یارو سرش به آخوری بنده. خانوما گفتن اِ وا خاک بهسرمون، مرتیکهی سقسیا. که یهو تقش دراومد که کیسِ پناهندگی شهرتی رفوزه شده. خودش اعلام کرد. راهافتاد همه رو فحش داد گفت هر کس قبول شده خائن به وطن و آبااجدادِ ماقبل و مابعدِ تاریخ بوده و کسوکارِ خودشو بهخاطرِ یه موز فروخته اومده اینجا. اومد و اومد تا بلاخره سردستهی تیمِ تعقیبِ سیاکارا شد. بعد از این ماجرا بود که جمشید، خواهرزادهش، از تیم انشعاب کرد. همون کاری که یهبارِ دیگه هم کرده بود. منتها اونبار بهخاطرِ زنش. والله خانوم مردم که تا دروغه حرفِ راس که نمیزنن. خودش که تابهحال نم پس نداده، اون چیزی هم که دستگیرِ ما شده مشتی نقلقولِ منابعِ دستِ پنجم به بالا و لغزخونیای شهرتی پشتِ سرِ اونه. مثلن وقتی قضیهی تیمِ تعیقب توی دهنا افتاد و مهمتر از همه چیز اون بادمجونِ فصلناشناسی که تا مدتها از صورتِ جمشیده چیده نمیشد و دستِ شیکستهی تو گچش که به هر کس رسیده بود داده بود طرف امضایی روش بکنه و وقتی رفت دادگاه پناهندگی اونو بهعنوانِ سندِ فعالیتای سیاسیش و اینکه قصدِ ترورشو داشتن ارایه داده بود. همینم باعث شد که حالا خانم نادرنژاد هر جا میشینه بگه قبولیشو از صدقهسرِ زنِ اسبقش داره. اما قابلِ انکار نیس که اون دوزوکلکا دستِکمی از هیچکدوم از تشکیلاتبازیا و قرتاسبازیای احزاب نداره و حقن بهجای یه پاس دوسه پاس جایزه داره. اون اوایل که شهرتی تازه اومده بود شهرِ ما، از برکتِ فاشگوییهاش توی شهر چو افتاد که جمشید با زنش بگومگو داره. بعد گفتن جمشید میخواد تلاق بده و زنکو بفرسته وردستِ باباش اما زنک گردن نمیذاره. یکی گفت که یکی دیگه گفته که یکی دیده زنه میشنگه. بعد گفتن روزِ فلان بلیت داره برگرده. و تو همین هیروویر بود که یهو دیدیم به جمشید سوءقصد شده. از اینجا بهبعدِ نقلِ ماجرا به گردنِ منابعِ موثقِ نامعلوم که بههرحال من یکی زیرِ بارش نمیرم. اِ وا خانوم آبرو دارم. جمشیده وقتی میبینه زنک نمیره که نمیره و خیلی عواملِ بیشمارِ موذی قند تو دلش آب میکنه و علاوه بر این فکرِ سلفیدنِ مهریه هم بوده، تلاقتلاقگفتنو میذاره کنار، خونه و خرجشو سوا میکنه و چو میندازه که زنک زیرِ سرش بلن شده ـ خودمونیم ها، طرف پتیارهیی بود واسه خودش که هفتا مرد رو میبرد لبِ آب و تشنه برمیگردوند ـ و تلفن پشتِ تلفن به کسوکارِ زنک که چه نشستین که دخترتون خارجو به گند کشونده. با خانم نادرنژاد و شهرتی هم یه تیم تشکیل میده و پشتِ سرِ هم نامههایی در شرحِ اونکارکردنای زنک برا فامیلاش میفرسته و زیرش امضا میذارن یه هموطنِ خیرخواه ناشناس. از اون طرف هم برا اثباتِ مدرک بهفکر مییفتن کمِ کمش یکیدو فاسقِ زنک رو پیدا کنن. خانم نادرنژاد هم که تو همون حولوحوالی سرِ یه پشتسرگویی کوچولو با خونوادهی مخملی دعوای خونی کرده بود و بههم زده بود، خانم ساروغی رو بهعنوانِ ذخیرهی تیم جذب میکنه و بهش مأموریت میده به خانم مخملی زنگ بزنه بگه کلاتو بذار بالاتر که آقاتون با این زنیکهی خراب سروسِری داره و برا اینکه مو لای درزش نره نشونیای مولایدرزشنره بتراشه و یادش نره صداشو نکره کنه و خودشو هموطنِ خیرخواه ناشناس معرفی کنه. خلاصه، سرتونو درد نیارم، نقشه در حالِ بهثمررسیدن بوده و زنک در حالِ رفتن و بخشیدنِ مهریهش که آقای مخملی ماجرا رو از دهنِ زنش میشنفه و دستبهکار میشه. از اینجا بهبعد به سرعتِ آخرای فیلمای کشدارِ پلیسیجنایی حلوفصل میشه. آقای مخملی تو زیرزمینِ ساختمون منتظرِ جمشید میشه و با چوببیسبال مییفته به جونش و حالا نزن کی بزن ـ بعضیا چه کینهشتریان والله ـ بعد هم وادارش میکنه پیشِ خانم مخملی اقرار کنه. از این نمد کلاهی هم به زنِ اسبقِ جمشید میرسه و موندگار میشه و میزنه میره شهری دیگه دنبالِ کیفِ خودش. در نتیجهی لورفتنِ طرح، خانم نادرنژاد دشمنِ خونی تیم میشه و اخراج میشه و دست به افشاگری میزنه که بعله خطِ تلفنِ جمشید رو خطِ تلفنِ من افتاده بود و من قضیه رو فهمیدم و با همهی کدورتای قبلی از سرِ صدقوصفا و نونونمکی که با خانوم مخملی خورده بودم زنگ زدم بهش رسوندم که بجنب… اِ وا، ساعت چنده؟ این رجبی کجا مونده؟ نه، کاش خونهی شما باشه. این مردا وقتی بههم میرسن ها، اونقد از ایندر و اوندر وِر میزنن که بلاخره یهجوریی آشنا از آب دربیان که مثلن موقعِ فیلمِ عموسبزیفروش توی یه سینما بودن. راستی، من اونقد حرف زدم که… آقاتون چیکاره تشریف داشتن؟ میبخشین ها فضولی میکنم، نه، نه خانوم، گفتم که شهرِ ما…»
اِمدن/ آلمان/ تیرِ ۷۱
Hinterlasse einen Kommentar