دورا: زنِ سی ساله [1]

این کتاب از دوازده داستان تشکیل شده است و در سالِ ۱۳۸۵ کاندیدِ به‌ترین مجموعه‌داستانِ «بنیادِ هوشنگ گلشیری» شد. «دورا: زنِ سی ساله» یکی از داستان‌های این کتاب است

«دورا» از زبانِ دورا «پیكاسو؟ اوه، عطرِ مورد علاقه‌ی من پیكاسوست»

 

از منظرِ ریتا، خواهرِ دورا، دورا زنی محكم و سرپاست. این را جلوی خودش می‌گوید و اضافه می‌كند: بینِ خواهرها، دورا المثنای مادرم است؛ كه قبل از مرگ در وصیت‌نامه‌اش قید كرده بود آن گردن‌بندِ جواهرنشانِ قدیمی و گران‌قیمت را كه چشم ریتا و آن دیگری[2] به‌دنبال‌ش بود،‌ به دورا بدهند؛ شاید، در خاطره‌‌ی ریتا،‌ چون دورا در نگاه مادر عینهو خودش بود: البته مادر در عكس‌های سیا‌ه‌سفیدِ باسمه‌یی‌ی آن زمانِ روسیه، قدری چارشانه و بلندتر است؛ دورا تركه و لاغر. و دورا همان نگرانی‌های مادر را در موردِ اطرافیان‌ش دارد[3]؛ و یا: دختر چهارده‌ ساله‌ی دورا، همان‌قدر وابسته‌ی اوست كه دورا به مادر بود؛ كه تا ازدواج نكرده بود، هیچ‌گاه بی او نخوابید و بی او به حمام نرفت؛ و یا شاید آن حسِ غربتی كه همیشه مادر داشت و در چشمان دورا خانه كرده[4]؛ چیزی شبیه همانی كه وقتی دخترِ دورا،‌ آسیه،‌ هشت‌ماهه و عقب‌افتاده به دنیا آمد و دكترها امیدِ اندكی به زنده‌ماندن‌ش داشتند و در بخشِ ویژه، زیرِ دست‌گاه نگه‌داری می‌شد و پریشانی‌ی دورا، در حالی از بی‌خودی به كنارِ پنجره‌ كشانده بودش تا خود را پرت كند بیرون و مادر سر رسیده بود و از عقب چسبیده بودش، بود كه این دو را این همه به هم شبیه كرده بود؛ یا شاید نگاه‌های پدر، وقتی دورا می‌نشیند و دست زیرِ چانه می‌گذارد و آهوی چشماش را به نقطه‌یی می‌دوزد، و اشك پدر را ـ یادی از زنِ مُرده ـ در او بیدار می‌كند[5]، است كه دورا را میانِ دخترها ویژه می‌كند. و یا: گاهی كه دورا خلال‌دندانی میانِ دندان‌ها می‌گذارد و سربه‌هوا باش بازی می‌كند و ریتا را به یادِ تنها برادرشان كه همین پنج سال قبل صحیح و سالم سكته كرد، می‌اندازد و اشك‌ش را در می‌آورد است كه دورا را،‌ ریتا،‌ زنی عجیب و غریب می‌یابد[6]؛ آن‌قدر كه وقتی با اوست،‌ یا حتا فقط می‌داند كه هست، ‌همان دورووَرهاست،‌ خود را به دستِ هر بادی می‌سپرد؛ چون دورا آن‌جاست. ریتا گاهی شب‌های آخرهفته هوسِ بیرون‌رفتن می‌كند. حاصلِ آن همه سال زندگی‌كردن در آمریكا، نوعی عطشِ رفع‌ناشدنی‌ی خوش‌گذرانی، یك انگلیسی‌ی الكن، و دو دختر است؛ یكی بیست‌وچند ساله كه وقتی ریتا خواسته بود به آلمان بیاید،‌ سِور ایستاده بود كه نمی‌آید؛ ازدواج كرده بود تا بماند. و مانده بود تا ریتا با دخترِ دو ساله‌اش نزدِ پدر و سه خواهرش بیاید[7]؛ یك بارِ دیگر كوچ كرده بود[8]. كوچ كرده بود چون در یك روزِ نشاط‌آورِ بهاری كشف كرده بود زنی حول‌وحوشِ چهل‌ ساله‌گی، بی‌مرد و بی‌شغل  و یك دنیا هوس‌های سركوب‌شده،‌ لاجرم بی‌دفاع‌ و محتاجِ‌ امنیتی‌ست كه تا وقتی جوان بود می‌توانست از یك مرد طلب كند. مادر كه دیگر نبود، برادر مُرده بود،‌ پدر؟ پیر بود دیگر[9]. زویا سرانجامی به‌تر داشت: خانه‌یی و شوهری و بچه‌هایی و هنوز سالنی داشت با ردیفِ اغواكننده‌ی ماشین‌های قمار. مِلینا، كوچك‌ترینه، كار می‌كرد و پول‌هاش را صرفِ هفته‌یی شش‌ روز بدن‌سازی و بُرنزه‌كردن می‌كرد و آخرهفته‌ها تو دیسكوها ولو بود تا یكی را تور بكند تا نیاید روزی كه بشود مثلِ ریتا یا زویا یا چرا دور برود: همین دورا[10]. می‌ماند دورا؛ كه اگر هیچ‌كس دیگری نبود، بودن‌ش ریتا را بسنده بود. همین‌هاست شاید كه ریتا كه حالا دیگر چهل‌وهفت را شیرین دارد، ‌می‌تواند لاابالی آرایشی غلیظ كند، خطِ سوخته‌ی ابروها را با مداد‌سبز، یا پركلاغی، پُر كند و بچسباند به شقیقه‌ها، مُژه‌ها را ریمل بكشد، خطِ لب‌ها را گسترش دهد؛ یك خال هم بگذارد گوشه‌ی لب‌ش، یا دفعه‌ی بعد روی گونه‌ی چپ‌ش[11]و با آن لباسِ ازمُدافتاده‌ی چسبان‌ش بپرد تو بغلِ اولین مردِ تو دیسكو كه معلوم نیست عرب‌ است یا یوگسلاویایی یا كجایی. و حال كند از زیاده‌روی‌های طرف كه له‌له می‌زند بكشاندش گوشه‌ی دنجی و هی با انگلیسی‌ی شكسته‌بسته‌یی زیرِ گوش‌ش چیزهایی بگوید كه او را حَشری كند و مُدام دو آهوی نگران را از میانِ صدها چشم، نگرانِ خود ببیند و بیش‌تر به طرف بچسبد.  دورا مواظب‌ش ا‌ست؛ مثلِ مادر كه حتا از فاصله‌ی  بعید هم نگران و مواظب‌ش بود[12]. نه، دورا برای ریتا همان مادر است اصلن. آن پیشانی‌ی كوتاه، آن خرمنِ موهای آشفته و بی‌قرار، قهوه‌یی‌ی مخملی‌ی آهووَشِ چشم‌ها، صورتِ بیضی و بینی‌ی كشیده، دورا را از منظرِ پدر، جانشینِ زنِ از دست‌رفته‌اش می‌كند. پیرمرد چندان مذهبی نیست؛ جوانی‌ و میان‌سالی‌ش را در فضای بی‌خدایی‌ی حكومتِ شوراها گذرانده و اگر بوق‌وكرنای مهاجرینِ بعد از جنگ نبود و غُرغُرهای زن‌ش، هم‌چنان در آن «دربندِ» هفتادودو ملت، شهری قدیمی بینِ خزر و كوه‌های ماورای قفقاز زندگی می‌كرد و صدای لالایی‌ی زن‌ش را می‌شنید كه به فارسی‌ی شیرینی، شب‌ها را برای بچه‌هاش سبك‌تر می‌كرد[13]. بودِ دورا، بودن‌ِ اوست. می‌تواند همه‌ی ثروتی را كه دارد ـ چیزی كه او را میانِ یهودی‌های مهاجری كه در این سال‌های اخیر آمده‌اند و در به‌ترین مناطقِ برلین زندگی می‌كنند فقیر جلوه می‌دهد ـ به دورا بدهد تا به زخمِ زندگی‌ش بزند و بداند كه حتا اگر سر دورا كلاه برود و آس‌وپاس بشود، از فكرِ غمِ دانسته‌گی‌ی پدر، بی‌وقفه كار خواهد كرد تا پول‌ها را برگرداند سرجاش؛ هر چند پول‌ها، نه قرض كه ارثیه‌ی خودش باشد. و یا بنشیند و دورا دل‌داری‌ش بدهد. مریض شد ـ كه حالا همیشه هست ـ بیاوردَش خانه‌ی خودش و بگوید روزی خانه‌ی بزرگ‌تری اجاره می‌كنم تا با من زندگی كنی. از منظرِ پدر،‌ دورا اگر نبود… صاحب‌كارِ دورا هم گاهی وقت‌ها فكر می‌كند ـ و گرچه به ندرت به زبان می‌آورد ـ «اگه دورا نبود…»[14] گردش‌كارِ رستوران، بی‌ دورا محال‌ است. صاحب‌كار، فوق‌ش روزها دوسه‌ ساعتی آفتابی می‌شود. هر روز عصر، دورا می‌آید و چون فرمانده‌هان جنگی، پشتِ نوش‌گاه جلوس می‌كند و نیمه‌شب، ساعتِ یك، پیش‌خدمت‌ها و آش‌پزها را راهی‌‌ی خانه می‌كند و صندوق را مهروموم می‌كند و در را می‌بندد و یك‌جوری ـ كه پیاده‌روی كم‌خرج‌ترین‌شان ا‌ست ـ خود را به خانه می‌رساند. از منظرِ صاحب‌كارِ ایتالیایی‌آلمانی، دورا مطمئن‌ترین آدمی‌ست كه می‌شود در این موقعیت داشت؛ شاید هم، چون بی‌توقع‌ترین آدم میانِ كاركنان ا‌ست. نه به تعطیلی فكر می‌كند، نه به بالا‌رفتنِ دست‌مزد؛ جوری كه مثلن آش‌پزها یا پیش‌خدمت‌ها هستند. برخی از این‌ها وقتی رستوران خلوت ا‌ست، می‌‌آیند دورِ دورا جمع می‌شوند تا بگویند اگر دورا نباشد، آن‌ها هم نیستند. قسم خورده‌اند اگر دورا استعفا بدهد، آن‌ها هم کُمپلت خواهند رفت. از منظرِ آن‌ها ـ كه به زبان می‌آورندَش ـ دورا مثلِ مادرشان ا‌ست. جدیت‌ش در كار، خُب، كمی ترساننده‌ است، و حتا خطرناك؛ چیزی مثلِ جادو از خود می‌پراكند. اما وقتی هست، دنیا امن‌وامان ا‌ست[15]؛ عینِ امنیتی كه دختر چهارده‌ ساله‌ی دورا حس می‌كند. دختری كه با خودِ دورا مو نمی‌زند. بینی‌ش قلمی و یك‌ریزه ا‌ست؛ و تنها چیزی كه خوب می‌داند، این ا‌ست كه هیچ‌گاه مادرش را ترك نخواهد كرد. وقتی خانه‌ است و دورا هم خانه ا‌ست، خواب ا‌ست و یا سرگرمِ دوخت‌ودوز، یا در حالِ جوشاندن‌ِ ملافه‌ها یا لباس‌زیرهاست، او كه مثلن تلویزیون نگاه می‌كند یا حرف می‌زند و حرف‌ می‌زند[16]، یكهو حسی ورای بی‌پناهی به جان‌ش چنگ می‌زند تا بلند شود و گربه‌وار به دنبالِ مادر بگردد. یك‌ نظر، یا حسِ بودنِ او كافی‌ست تا برگردد به وضعیتِ تعادلی‌ش. نمی‌داند، می‌خواهد فقط دورا را داشته باشد؛ دورایی كه سوفیا هم صداش می‌زنند[17]؛ برخی هم كلئوپاترا. دایی‌ی دورا كه نقاشی‌ی بدلی می‌كشد، تابلویی از او كشیده با پس‌زمینه‌ی نقوشِ مصری. دایی، به هر كس كه این تابلو را نشان می‌دهد، فكر می‌كنند مُدلِ این نقش باید مانكن باشد: تركیبِ زیبایی‌ی غریبی بینِ روس،‌ یهود و آسیایی. وحشی و متمدن. تركیبی از عهد عتیق و عهد جدید. دایی غصه می‌خورد برای دورا كه هنوز تنهاست، هیچ پیش‌رفتی تو زندگی‌ش ندارد،‌ مثلِ راهب‌ها زندگی می‌كند. یك گوشه چشم‌ش كافی‌ست تا صد تا مرد با سر پیش بدوند، اما دورا اهل‌ش نیست؛ هر چند نگاه‌های دورا، ‌سری كه به غمزه یك‌بَری خم می‌شود،‌ لب‌های پُر و یاقوتی كه پندارِ تمنای بوسه‌یی طولانی را به طرفِ مقابل‌ش القاء می‌كند، گونه‌های برجسته كه به جذبه‌ی صورت‌ش می‌افزاید، همه و همه[18]، و كشش به معاشرت با مردها، حداقل برای كوتاه‌زمانی هر مردی را به صرافتِ قُرزدنِ دورا می‌اندازد؛ و گاه داغی‌ی این چیزها آن‌قدر هست كه مثلن در دیسكویی مردی را چون پروانه دورش بگرداند؛ مرد خودش را به درودیوار بكوبد و سردوگرم شود و اگر هم دست‌به‌سر شد و رفت، برود تا یادش نرود جلال و جادوی رخشانِ آن‌ نگاه‌ها را كه برای لرزاندنِ یك زندگی كافی‌ست. قهوه و شام هم حتا می‌شود با یكی‌ از آن‌ها خورد؛ بلاخره زن همیشه زن‌ است، در نهایت محتاجِ كمك‌ است و بی‌دفاع. چیزهای كوچكِ روزمره هم همیشه پیش می‌آید؛ فقط باید از زن‌ها دوری كند كه حسود‌ اند و فكرهایی می‌كنند؛ كه دورا اهل‌ش نیست؛ نمی‌خواهد؛ یعنی هیچ‌وقت، بعد از لگد شوهر و به‌دنیاآمدنِ آسیه و فرارِ دورا از خانه‌ی او، با آن همه مصیبت‌ها و مرگ‌ومیرها، مردی او را وسوسه نكرده، مشتاق نكرده. خُب،‌ لب‌خند می‌زند، عمیق و حتا شیدایی نگاه می‌كند، فتنه؛ بعضی‌وقت‌ها هم جوری جلو می‌رود كه طرف فكرهایی می‌كند؛ ولی آن‌چیزی كه دورا اصلن در بند‌ش نیست، همان ا‌ست. احتیاجی ندارد. خُب، درست، جوان ا‌ست، جذاب و دل‌فریب ا‌ست[19]؛ از بینِ مردهایی هم كه بی‌قصدوغرض واله‌ی خودش كرده،‌ بلاخره همه كه پی‌ی همان یك چیز نبوده‌اند، می‌شده یكی را پیدا بكند كه… ولی زویا ـ بزرگ‌ترینه ـ چیزِ دیگری می‌گوید. حالا دیگر پا به سن گذاشته و طبقِ یك قانونِ نانوشته اجازه دارد چیزهایی بگوید كه جوان‌ترها فكر می‌كنند وقیحانه‌ است. زویا می‌گوید «دورا ببین منو. چی دارم ها؟ هر كس رسید دست‌شو گرفتم. حالا چی دارم من؟ هیچ.»[20] زویا فكر می‌كند دورا احمق ا‌ست؛ احمق كه نه،‌ دورشكاست. هنوز زندگی را جدی نمی‌گیرد. غصه می‌خورد برای دورا؛ و اگر مردی را با دورا ببیند، در اولین فرصتی كه گیر بیاورد، می‌كشاندَش كنار و همین‌طور كه دارد از لارژی‌ی خودش و جهالت‌های شیرینِ دورا می‌گوید، دستِ چپ‌ را مُشت می‌كند، كفِ دستِ راست را روش می‌كوبد و می‌گوید «این دختر به این باطراوتی، احتیاج به این داره.» «این» را طوری ادا می‌كند مثلِ رمزِ گشایشِ یك صندوقِ مُهروموم شده‌ی ته دریا. به نظرش بامزه می‌آید كه دورا اصلن به فكر مرد نیست،‌ اما احمقانه ا‌ست كه وانمود می‌كند مرد هست فراوان،  ولی نگرانی‌های دیگری دارد. این‌ها را زویا حتا به ریتا و مِلینا نمی‌گوید مبادا به گوشِ دورا برسد، تا عصبانی بشود و زویا جاخالی بدهد و تا دل‌ش را به‌دست آورد او را ماموشكا صدا بزند. دورا ماموشكاست؛ قبل از هر چیز و بعد از هر چیز. بعد، وجودش برای پدر پیر و خواهرهاش لازم ا‌ست. بینِ یهودی‌ها مثلی هست كه می‌گوید بچه‌ی كوچك، هوشیارترین بچه‌ی خانواده ا‌ست.[21] یعنی كه دورا باید حواس‌ش جمع باشد، محكم باشد و بداند كه بلاخره همه چیز روزگاری روبه‌راه می‌شود. دورا با تمامِ وجودش این‌جوری فكر می‌كند؛ دورا‌، این زنِ سی‌ ساله‌ی یهودی ـ قفقازی


۱ عنوانِ اصلی: دورا؛ این زنِ سی ساله‌ی یهودی ـ قفقازی

[2] مِلينا، كوچك‌ترينه. زويا،‌ بزرگ‌ترينه گفته بود «اين حرفا ديگه از من گذشته.»؛ مِلينا هنوز كه هنوز است می‌گويد «حقش نبود. از بچه‌گی و نفهمی من سوءاستفاده كرد.»

[3] و اگر ريتا فرصتي گير بياورد مي‌گويد «همون‌قدر هم يك‌دنده و عصبی مزاج.» و به انگليسی مي‌پراند« and Boaster»

[4] خانواده‌ی مادری از مهاجرينِ يهودی بود كه اواخر دوره‌ی تزار از ايران به روسيه كوچيده بودند

[5] زويا مي‌گويد «پيرِ خرفت. بچه‌هاش بايد سختي بكشند و عين‌خيالش نباشه.» مِلينا می‌گويد «اخمو و بداخلاق بود؛ از همون اولش.» دورا می‌گويد ـ دندان‌هاش را روی هم می‌فشارد ـ «مَرد، مرده ديگه. مادر از دستِ او سكته كرد لابد.» ريتا هيچ نظريه‌يی ندارد.

[6] مِلينا دخترِ پنج ساله‌اش را روی زانو مي‌نشاند و می‌گويد «اين عجيب‌غريبه. پرنسس من. پيانيست، بالرين، ‌باهوش، آخ‌خ‌خ.»

[7] پدرِ اين دختر، سومين شوهر، دكتر جوانی‌ست ايضن يهودی؛‌ روس. ده‌سالی از خودِ ريتا جوان‌تر. ريتا عكسش را نشان مي‌دهد و با زباني قاتي‌پاتی مي‌گويد «من هميشه شوهرهای جوان‌تر از خودم داشته‌ام.» زويا می‌گويد «به‌خاطرِ همين هم حالا تنهایی.» ريتا گوش مي خواباند تا كسي آن دورووَرها نباشد، مي‌گويد «ولي مي‌دونم چه‌طور گير بيارم. نه مثلِ بعضي‌ها كه فكر می‌كنند ملكه‌صبا هستن و بايد از چين‌وماچين بيايند دنبال‌شون.»

[8] سالِ ۱۹۷۵ تمام فاميل توانست با خفت‌وخواري اجازه‌ خروج از شوروي بگيرد

[9] نظرِ زويا چيزِ‌ ديگری‌ست. تو صحبت‌هاش يك خط در ميان او را دمِ چك می‌گيرد. می‌گويد «پدری كه پسرشو تو قبر بذاره و زنده بمونه پدر نيست.»

[10] عاقبت هم تُركی نصيب‌ش شد كاری و اهلِ پول‌درآوردن. مقاطعه‌كار؛ سه هفته می‌رود، سه روز برمی‌گردد

[11] زويا هميشه می‌گويد اين ريتا بين‌شان خُلص آمريكايی‌ست

[12] زويا می‌گويد «هفته‌يي يه ساعت باش تلفنی حرف می‌زد.» ريتا مي‌گويد «حالا كه مُرده، اما هيچ‌وقت نفهميد كه من هم می‌فهمم.»

[13] در عبری حرف‌زدن‌شان گاهی كلماتِ فارسی‌ عتيقی به گوش می‌خورد. تنها جمله‌يی كه به فارسی می‌توانند بگويند با خنده: حالِ شوما چی‌طوری؟

[14] صاحب‌كار ايتاليايی‌ست، زنش آلمانی. عافيت‌انديش‌ترين زوجِ كاسب در آلمان.

[15] ريتا در حالي كه به دخترش تشر می‌زند از پای تلويزيون بلند شود و بيايد حساب تمرين كند، مي‌گويد« how annoying.»

[16] گاهی مي‌رود تو جلدِ زويا و آتشی، دستاش را تكان می‌دهد، گاه ريتا به‌يادش می‌آيد و خون‌سرد به نقطه‌يی كه بايد زويا باشد چشم‌ می‌دوزد و شمرده حرف مي‌زند، و گاه مِلينا: خندان و سربه‌هوا. مادر، مادر چه؟

[17] اين اسم را زمانی،‌ زنی همسايه روش گذاشت. دورا از خاطره‌ی او چشماش برق می‌زند.

[18] و آن احترازِ مرموزی كه دورا از هم‌نشينی با زن‌ها دارد.

[19] ريتا وقتي جلوي روش مي‌گويد بايد به فكرِ آينده‌اش باشد، هميشه اين‌طور تَرگل‌ورگل نمی‌ماند، راست می‌گويد، ولی…

[20] بعد صداش را شور می‌دهد و به روسی و عبری به پدر فحش می‌دهد كه روی صندوقی پُرپول می‌خوابد و به‌وقتِ نياز، به بچه‌هاش كمك نمی‌كند

[21] گرچه مِلينا، كوچك‌ترينه ا‌ست اما به‌خاطرِ همه‌ی آن‌ چيزهايی كه دورا دارد، همه‌گی او را كوچك‌ترين خواهر می‌دانند.

Hinterlasse einen Kommentar