بتازون خروسِ شیری، بتازون

رُمانِ «خودسَر» از شصت‌وشش بخش تشکیل شده است. «بتازون خروسِ شیری، بتازون» بخشِ دومِ این کتاب است

…………

آن زمان‌ها که هنوز خیلی مانده بود مسعود مسعود ساخته شود، در یکی از محله‌های مرکزی‌ تهران مغازه‌ی لوازم‌خانه‌گی‌ باباهه بود. بالا سرویس‌ِ چینی و بلور و لوستر، زیرزمین‌ یخچال و ماشین لباس‌شویی و ظرف‌شویی

خانه‌مان پشتِ مغازه بود. مادره، که ما بچه‌ها مجبور بودیم مادرجان خطابش کنیم، روزی صد دفعه به بهانه‌های مختلف می‌آمد تو مغازه؛ یا چادر سرش می‌انداخت، روش را قرص‌وقایم می‌گرفت، از جلوی مغازه دِفیله می‌رفت و داخل را می‌پایید. گاهی هم می‌دیدی از پیاده‌روی آن‌ورِ خیابان کج‌کج بالاپایین می‌رود و چشم از این‌ور برنمی‌دارد. اگر حالا بود، صد تا دوربین کار می‌گذاشت تو مغازه. یک‌بار توی مستراحِ‌ حیاطِ خانه سوراخی کشف کردم که می‌شد بخشی از مغازه را دید زد. چنان ماهرانه تعبیه شده بود که یا فقط باید خیلی کنج‌کاو می‌بودی پیداش کنی، یا جوانکی حشری مثلِ من می‌بودی که تنها جایی که داشت جَلق بزند، مستراحِ خانه‌شان بود. مادره شب‌ها قشقرقی تو خانه به‌پا می‌کرد که ما بچه‌ها که هیچ، اهلِ محل را هم زابرا می‌کرد. پرونده‌هایی را که در طولِ روز جمع‌آوری کرده بود، با حوصله و دقت جلوی باباهه باز می‌کرد: به فلان زنکه، همانی که دامنِ گُل‌دار پوشیده بود، تخفیف داده بود؛ با آن یکی که هی چادر ژُرژتش را باز و بسته می‌کرد، گرم و خودمانی اختلاط و کِروکِر کرده بود؛ به بیوه‌زنی گداگدول یک پنکه‌‌ی قسطی فروخته بود و همین‌طور یک‌ دوجین زنِ چاق و لاغر و خوشگل و انتر بود که تو پرونده‌اش از سروکولِ هم بالا می‌رفتند تا خودشان را بیندازند بغلِ شوهرش. باباهه (که زن‌باز که نبود هیچ، کلی‌ هم از رباب‌خانومش چشم می‌زد و بیرونِ خانه زبانی داشت این هوا و معتمدِ محل بود) این‌طور وقت‌ها لالی بود که دومی نداشت. چنان می‌نشست به کلفت‌های زنکش گوش می‌کرد انگار دارد یک سریالِ هیجان‌انگیزِ عاشقانه و پُراکشن می‌بیند. مادره، از وقتی ماها بزرگ‌تر شده بودیم و دستش می‌انداختیم و من جلوش لیچار بارش می‌کردم و قمرخانوم صداش می‌کردم، دیگر بساطِ دادگاهش را همان سرِ سفره ‌راه‌نمی‌انداخت. شام را خورده‌نخورده می‌رفت اتاقِ بالا و با چنان لحنِ قُلدرمأبانه‌یی داد می‌زد نعمت‌الله، که باباهه سیخ می‌ایستاد و ملتمسانه می‌گفت «اومدم رباب‌خانوم، اومدم.» پله‌ها را یکی‌دوتا می‌کرد نکند یک‌وقت از سورِ دِسرش عقب بیفتد. این‌جور وقت‌ها میگرنِ برادربزرگه، مهران‌مان، عود می‌کرد. با زیرشلواری می‌زد بیرون و می‌گفت می‌رود سرِ کوچه. من می‌ماندم و سه تا مادینه ـ خواهرها ـ که باید فرمایشاتم را یکی‌یکی اجرا می‌کردند. تا زد و مهران لیسانسش را گرفت و باباهه گردنش گذاشت بماند سرِ مغازه و خودش رفت تو کارِ صادرات‌ِ خشک‌بار. زن‌ذلیلِ بیچاره مدت‌ها بود انتظارِ چنین موقعیتی را می‌کشید.

خلاصه باباهه به‌خیالِ خودش جَست و مهران ماند تا هر شب پچ‌پچِ مادره را بیخ‌ِ گوش بشنود که هشدارش می‌داد فلان زنک دندان تیز کرده براش و آن یکی می‌خواهد خواهرزاده‌اش را بیندازد به تنگش. چند ماهی که گذشت، مهران از آن کارهایی کرد که توی عمرش فقط یک‌بار کرد. یک شب، قبل از برپایی دادگاه باباهه (که گرچه حالا از دسترسِ مستقیمِ مفتشش خارج شده بود، ولی به اندازه‌ی کافی پرونده برای بازشدن داشت) سرِ سفره گفت که اصلن اهلِ کاسبی نیست و کارِ استخدامش تو بانک تمام شده. البته همان چند ماه هم نشان داده بود کاسب نیست. عصرها که من از دبیرستان برمی‌گشتم و یکراست می‌رفتم مغازه، یک ساعت هم تاب نمی‌‌آورد. میگرنش را بهانه می‌کرد و می‌گفت می‌رود قدمی بزند و زمانی که داشتم مغازه را می‌بستم، برمی‌گشت و حساب‌کتاب‌ها را تحویل می‌گرفت.

باباهه که پسربزرگش زده بود تو ذوقش، ولی به‌هیچ‌وجه قصد نداشت برگردد سرِ خانه‌ی اول‌ با یک پلیس‌‌مخفی و قاضی‌ چسب‌دوقلو، شروع کرد به سرمایه‌گذاری‌ روی من. حالا گذشته از این‌که من هر روز تو دبیرستان یک گربه براش از محراب پایین می‌آوردم و او مجبور بود بیاید و گندکاری‌هام را ماله بکشد، ولی هم بهم اعتماد داشت، هم می‌دانست از پسِ کار برمی‌آیم. به‌قول‌ِ خودش مردم‌دار و خوش‌صحبت بودم. از مادره چشم می‌زد که آشکارا نمی‌گفت درسم را وِل کنم. این مادره از کارِ دنیا فقط یکی همان پاییدنِ شوهرش را بلد بود و یکی هم تکرارِ صبح‌ تا شبِ «بچه‌هام‌ باید دکترمهندس ‌بشن.» (که هیچ‌کدام هیچ‌ گُهی نشدیم)؛ بچه‌هایی که از همان سرِ به‌دنیاآمدن توپ‌فوتبالی بودند که زن و شوهر سعی می‌کردند تصاحبش کنند و تو دروازه‌ی هم بشوتند. باباهه می‌رفت همان اسامی‌ مألوفِ حسن و علی و فاطمه (و خیلی که هنر می‌کرد فهیمه و راحله را) تو شناسنامه‌مان می‌زد و مادره خون به‌پا می‌کرد که این‌ها اُملی‌ست و اسامی‌ به‌نظرِ خودش شیک و امروزی رومان می‌گذاشت که همه‌گی با یک حرفِ ثابت شروع می‌شد و می‌گفت کسی حق ندارد بچه‌ها را به اسمِ‌ شناسنامه‌یی‌شان صدا بزند.

به باباهه رساندم بستنِ دهانِ مادره با من، فقط شرط دارد. پرسید «چه شرطی؟» گفتم که معافی‌مو درست کنی. انگشت‌اشاره‌اش را گرفت طرف‌م «منم شرط دارم.» پرسیدم چی؟ گفت «سرتو بندازی پایین و بچسبی به کاسبی. شش ماه بهت وقت می‌دم ببینم مَردش هستی یا نه.» سرم را گرفتم بالاتر، گردنم را کِش دادم، سینه‌ام را دادم جلو و پُرتوپ گفتم خواهیم دید.

وسطِ کلاسِ ده‌ بودم که وِل کردم. مادره داشت خودش را می‌کشت. اگر دستش می‌رسید، می‌داد قیمه‌قیمه‌ام می‌کردند و باهاش یک مُرصع‌پلو می‌پُخت خیرات می‌داد اهلِ محل. صورتش را چنگ می‌زد، دست می‌کرد تو موهاش و مثلن موهاش را می‌کند، جیغ می‌کشید، زاری می‌کرد. دیدم باید میخم را همین اول‌کاری بکوبم. توپیدم من ریدم به مدرسه و درس و کتاب. یه عمر درس بخونم که چی بشه؟ بشم نوکرِ دولت با شندرغاز حقوق؟ بُراق شد که «یه تارِ موت هم که به بابات رفته باشه کافیه. مثِ همون بی‌سواد، بی‌شخصیت، چشمت به درِ کونِ این ‌و اون که بیان یه گلدون بخرن.» داد زدم دِ آخه همین کون‌وکپلی که به‌هم زدی از صدقه‌سرِ همین کاروکاسبی‌یه،‌ این زرت‌وپرتا دیگه چی‌یه؟ از من که چشم می‌زد. هیچ‌وقت بچه‌ی باتربیتش نبودم. همیشه می‌گفت «این یکی معلوم نیس به کی رفته. انگار توی چاله‌میدون ناف‌شو بُریدن.» اما این بار دیگر واقعن از رو رفت. انگشت‌اشاره‌ام را طرفش تکان‌ دادم و شمرده‌شمرده گفتم پلیس‌بازی بی‌پلیس‌بازی. کی می‌آد تو مغازه، چی می‌خره و نمی‌خره، چی می‌شه و نمی‌شه، ربطی به تو نداره. اولین کاری هم که کردم، پُرکردنِ سوراخِ مستراح و پَرچ‌کردنِ یک ورقه حلبی به دیوارِ عقبی‌ی مغازه بود.

دوسه پادویی که تو مغازه می‌پلکیدند، حرفم را می‌خواندند و اخلاقم دست‌شان بود. می‌دانستند نباید پاپی‌م بشوند یا راپُرتم را به این و آن بدهند. همان روزِ اول باهاشان طی کردم که وای به‌حال‌شان اگر حرف و حدیثی از مغازه به جایی درز کند. حالا دیگر من بودم و یک مغازه‌ی دنگال با زیرزمینی پُر از جنس و مشتری‌های بَدجنس و خوش‌جنسی که سراسرِ روز، بخصوص طرف‌های عصر، یک‌کله می‌آمدند به خرید. با مردها لجوج و یک‌دنده بودم. تخفیف بی‌تخفیف. چانه‌زنی حالیم نبود. حوصله‌ی شکم‌های برآمده و تاسی‌ بَراقِ کله‌ و دندان‌های زرد و بوی تُرشیده‌ی معده‌های آب‌گوشتی و چلوکبابی‌شان را نداشتم. می‌گفتم خریدارید، بفرمایید. اما همین‌که زنی پاش را می‌گذاشت تو مغازه، می‌رفتم جلو. شروع می‌کردم به زبان‌ریزی. خوش‌خنده‌یی می‌شدم که امکان نداشت عضلاتِ صورتِ زنه را منبسط نکند. گیر می‌کردند تو خوش‌سروزبانیم. با این وجود دله‌گی‌هام خلاصه می‌شد چرخیدن دورووَرشان، دیدزدن‌ِ برآمدگی‌های اندام‌شان، ساییدنِ تصادفی‌ دست‌ به گوشه‌یی از لباس‌شان، بوییدنِ عرق‌ِ تن‌شان که جورِ دیگری بود، از ده‌ متری هجوم می‌آورد و خون را پُمپاژ می‌کرد به مغزم. می‌مُردم برای همین خرده‌ریزه‌ها. اما جرئت نداشتم قدمی فراتر بروم؛ فراترش مالِ شب‌ها بود با بدنی سراسر برانگیخته‌ و سناریوهایی که در خیال با نقشِ اولِ خودم براشان می‌ساختم. چه می‌دانستم چه الاغی هستم.

آمد و آمد تا آن ظهرِ داغِ وسطِ تابستان. از آن روزهایی که دلت می‌خواهد ناهار را با یک تنگ دوغِ تگری بزنی، بچپی توی اتاق‌ و خرناسه بکشی یا با خودت وربروی. پادوها رفته بودند ناهار. من هم داشتم می‌رفتم خانه که یکهو زنی چادری، از آن‌هایی که چادر را چنان می‌گیرند‌ انگار صدتا تابلوی هیزی ممنوع به خودشان چسبانده‌اند، واردِ مغازه شد. گفتم دارم می‌بندم برم ناهار. بی‌اعتنا گفت «طولی نمی‌کشه آقاپسر.» کمی به این جنس و آن جنس ناخونک زد، قیمت پرسید، واچه‌قدگرونه گفت، با بالِ چادر خودش را باد زد و گفت «وا، چرا کولرتونو خاموش کردین آقاپسر؟» هم گرما ذله‌ام کرده بود،‌ هم که زنک چیزِ دندان‌گیری نداشت، یا نشان نمی‌داد دارد. یکهو پرسید «ماشین ‌لباس‌شویی هم دارین؟» پیشِ خودم گفتم بیا. حالا مگه ول‌کنه. آخه تو با این پَک‌وپوز ماشین ‌لباس‌شویی رو می‌خوای بکنی توی هر جای نَبترت؟ گفتم بله که داریم. حالا سرِ ظهره،‌ طرفِ عصر بیاید نشون‌تون می‌دم. نشنیده گرفت. گفت «تو زیرزمین ان دیگه، ها؟» و راه‌افتاد طرفِ راه‌پله‌ی زیرزمین. ناچار دنبالش رفتم. سرِ پله‌ها کلیدِ برق را زدم. حالا زنکه جلو افتاده و با هر پله‌یی که پایین‌تر می‌رود، چادرش را یک‌هوا شُل‌تر می‌کند و هی می‌گوید «آخیش، چه خنکه این‌جا.» تو زیرزمین، از لابه‌لای ماشین ‌‌لباس‌شویی و یخچال‌ها می‌گذرد و بی‌اعتنا به توضیحاتِ من، سَرسَری نگاه می‌کند؛ انگار چشمش دنبالِ جنسِ بخصوصی باشد. ته ردیفِ یخچال‌ها، یکهو برگشت و سینه‌به‌سینه‌ام درآمد. میخ شد تو چشمام و خندید. چادرش سُرید پایین و برقِ دویست‌وبیست ولتِ حجمِ پستان‌های شکیل و پُرش را فرستاد توی بدنم. روی چشمام یک ورقه‌ آتیش افتاده بود و زور می‌زدم پس‌شان بزنم، که ناگهان دیدم دستام رو پستان‌هاش نشسته و یک دستش‌ را روی دستام فشار می‌آورد پس‌شان نکشم و دستِ دیگرش توی شلوارم می‌لولد. پشتِ تاریکی‌ چشمام رنگِ سرخِ تیره می‌دوید. آن‌ودَمی بود که بیایم. دستش آرام گرفت. زمزمه کرد «نفس بکش. عمیق نفس بگیر.» کمی که آرام گرفتم، برگشت. دامنش را زد بالا. دستاش را گذاشت روی بدنه‌ی یخچال. کونش را داد عقب. تو خِرخرِ گلوش گفت «بتازون خروسِ شیری. بتازون. ولی زود باش تا کسی سَرنرسیده.» تاخته‌نتاخته آمدم. فهمید. دست‌م را با حرص‌وولع کشاند لای پاهاش. همچین خودش را بهم می‌مالاند و دستم را چسبیده بود انگار می‌خواهد کوه را از جا بکند. یخچالِ وستینگهاوسِ دو دره‌ افتاده بود به چهچه بُلبلی‌زدن. یکهو آرام گرفت. چادر به سر کشید و غیب شد تا من بمانم و کشف کنم شعبده‌بازی ام که می‌توانم با یک اجی‌مَجی‌لاترجی‌ ساده از داخلِ کلاه‌م همه نوع خرگوشی بیرون بیاورم و از این کشف بیفتم به قاه‌قاه.

ولی هنوز خیلی مانده بود تا دستم بیاید هر گِردی گِردو نیست. اوایل خیلی پیش می‌آمد که به کاه‌دان بزنم. تا زنی خوش‌برورو پاش را می‌گذاشت داخلِ مغازه، پادوها دورووَرم را خالی می‌کردند. زنک صداش را کِش می‌داد، قیمتِ همه چیز را می‌پرسید، واچه‌قدگرون می‌گفت، هیچی نشده طوری سرِ قیمت چانه می‌زد بگو داری با ناخن‌گیر گوشتِ تنش را می‌‌کنی و من خونسردانه تحملش می‌کردم. کوچک‌ترین حرکتش را می‌گذاشتم زیرِ ذره‌بینِ حواسم. هیچ دوست نداشتم زنک صورتش را مچاله بکند و همچین بگوید اِکبیری که مجبور باشم درجا خودم را بکشم. بعد،‌ اگر خودش بود، اگر زن‌شناسیم می‌گفت گول نخورم و لب‌خندها و بگوبخندهاش را فقط یک چاشنی‌ ساده برای تخفیف نبینم، می‌بردمش جنسِ اعلا نشانش بدهم. تا دستم بیاید کجا چراغ‌قرمزش روشن می‌شود، تا برسیم زیرزمین، کلیدِ برق را نمی‌زدم. دستم را می‌بردم زیرِ بغلش نیفتد. به پادوها فحش می‌دادم که چرا لامپِ سوخته‌ی راه‌پله را عوض نکرده‌اند. بازو را که پس نمی‌کشید، ریزخنده‌اش که آرام نمی‌گرفت، کلمات‌ش که بی‌معناتر و لرزان‌تر می‌شد، می‌دانستم خودِ خودش است. در و دریچه‌ی یخچال و ماشین‌ لباس‌شویی‌ها را باز و بسته می‌کردم، صدام را بالا می‌بردم و از کیفیتِ کالاها می‌گفتم. دستم می‌سُرید روی سُرینی که خم می‌شد ماشین لباس‌شویی را ببیند. تنم می‌چسبید به اندامی که یخچالی را ورانداز می‌کرد. دستم می‌رفت یخدانی را باز کند و بگویم ببینید چه جادار است و دست‌ِ دیگرم می‌نشست روی سایزهای مختلفِ پستان، می‌سُرید روی برجسته‌گی‌های سفت و شُلِ کون‌وکپل و از لابه‌لای شورت و سوتین‌های سفت‌بسته‌شده، به سطحِ صاف و گرمی می‌رسیدم که می‌گفت تالاپ‌تالاپ؛ می‌گفت بتازون خروسِ شیری. می‌گفت بتازون تا کسی سَرنرسیده.

کسی نبود سَربرسد. کسی نبود بخواهد بداند روی سطحِ کوچکِ ماشین‌ لباس‌شوییش استخوان‌های چه کسی ترق‌تروق کرده، کدام آخیش‌اوخیش‌های فروخورده‌یی توی محفظه‌ی یخچالش هاه شده. کسی وقعی نمی‌گذاشت به لحظاتی که جنسی قرار بود فروخته شود. پس مهم نبود خریدار کی باشد. مهم فروشنده‌یی بود ‌شانزده‌هفده ساله که در نیمروزِ یک تابستانِ داغ فهمیده بود برای بازارگرمی جنسش لازم نیست فقط مشخصاتِ انواع و اقسام جنس را سرِ مشتری بریزد؛ چون شنیده بود: بتازون خروسِ شیری، بتازون، ولی زود باش تا کسی سَرنرسیده؛ و کسی نبود که سَربرسد.

باباهه، سه ماه نشده، آمد با کارتِ معافیتِ دایم. دوتا امضا گواهی می‌داد که پسرکوچکه‌اش به دلایلِ حادِ پزشکی قادر به گذراندنِ خدمتِ مقدسِ سربازی نیست.

……………………………

Hinterlasse einen Kommentar